برای آن که رفت، برای آن که می رود، برای آن که خواهد رفت
مونس غایب این شبینه های مدام!
سلام
می دانی هیچ کاری نمی شود کرد. نه وقتی رفتی، نه حالا که می روی، نه بعدن که خواهی رفت. نمی شود که التماس کرد. یعنی نشد، نمی شود، نخواهد شد. تو درست از همان لحظه که آمدی، رفته یی. بگذار به زبان آدمیزاد برایت بنویسم، یعنی درست از همان لحظه که آمدی، رفتن را آغاز کرده یی. اصلن معلوم نیست آمدی یا رفتی. اگر نیامده بودی که رفتنی در کار نبود.
می دانی؟ درست مثل این که اصلن معلوم نیست، یا لااقل من نمی فهمم ما آدمیان زندگی می کنیم یا می میریم؟ پیر می شویم یا از کودکی دور می شویم؟ من فکر می کنم درست از همان لحظه که به دنیا آمدی، مردن را آغاز کرده یی.
حالا بگذار کمی بازی را سینمایی کنم. لوکیشن می تواند کافه یی در پاریس باشد، خانه ی متروکی در منهتن، مزرعه یی پر از لاله های درشت در آمستردام، چپری در بامیان، خرابه یی تاریخی در اطراف آتن، صحرای خشکی با یکی ـ دو درخت سبز در ساحل عاج، معبدی آرام در پکن، جنگل های انبوهی اطراف بریزیلیا، ترنی سرد که از استکهلم راه افتاده است یا اصلن روستایی همین اطراف زنجان خودمان. کسی چه می داند؟
پرسوناژها هم همین قدر درگیر عدم قطعیتی سرگیجه آورند. من می توانم نویسنده یی نومید باشم، نویسنده یی معروف باشم، آرمان باخته یی پاکباز، خائنی شرمنده، مبارزی هنوز پایدار، روزنامه نگاری گمنام، مردی چاق، لاغر، با موهای سپید، جو گندمی، رنگ شده به قهوه یی زشت بدترکیب یا اصلن با کله یی سراسر بدون مو. اما یک چیز را در تمام این نگاتیوها نمی توان عوض کرد. من نشسته ام روبه روی کسی که می تواند روشنفکری پاریسی باشد، بی خانمانی منهتنی، مرد خانواده ی خوشبختی در آمستردام، خشخاش کاری بامیانی با وافوری بلند در دست، شاعرِ عاشقِ دیوانه یی از یونان، سیاهی یک دست که یک دستش را در نبرد با شیری وحشی از دست داده و حالا راهنمای شکارچی های عاشق است که هیچ شکاری نمی زنند، راهبی بودایی، قهوه کاری به رنگ قهوه یی که بوی تند قهوه ی برزیلی می دهد، تاجری استکهلمی یا روستایی ساده یی از اهالی اطراف زنجان با همان کلاه های نمدی.
من اما نشسته ام روبه روی او، هر کسی که باشد و دارم برایش اعتراف می کنم کسی را دوست داشته ام.
حالا باید انتهای فیلم را نگاه کنیم. من از فیلم هایی که پایان خوشی دارند متنفرم اما به طرز غریبی می خواهم پایان این فیلم ناتمام خوب تمام شود. مثلن یک روز تو را توی خیابان هر کجا که باشد ببینم که خیسی از شره ی باران. و بعد بی آن که حتا حرفی زده باشیم از کنار هم بگذریم. بعد باید این طور تمام شود که تو آمده یی بالای سر سنگی که لابد بر گور من می گذارند هر کجای جهان که باشم. این سنگ هم البته می تواند تغییر کند. مثلن سیاه باشد با یک ستاره ی سرخ درشت روی سینه اش، مرمر نارنجی باشد، سپید باشد با شعری از فروغ، بامداد یا مثلن حمیدی شاعر با آن شعرهای باسمه یی یا یکی از این شعرای انقلابی مزخرف با شعارهای مقطع. می تواند تکه یی آجر باشد. تکه یی سفال نپخته که در باران آن روزگار وا رفته است. می تواند کاشی گمشده یی باشد از حمله ی مغول. خدا را چه دیده یی، شاید اصلن دسته یی گل وحشی باشد بر فراز تپه یی. تو هم می توانی تغییر کنی. می تواند موهایت سپید یک دست باشد، می توانی موهایت را رنگ کرده باشی. رنگ زیتون های رودبار یا قهوه ی فرانسه یا زردی نرگس. حتا می تواند موهایت سیاه باشد. می دانی! می تواند همین چند لحظه ی بعد باشد، همان طور که آن خواهر شوریده ی ما عاشقان شیدایی جهان گفت: «همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.»
حالا باید این فیلم را تمام کنیم. تماشاگر دارد روی صندلی وول می خورد. بازی هم تمام شده است. فیلم ما اما می تواند آبگوشتی شود اگر تو بیفتی روی آن هرچه که به جای من دارد ایفای نقش می کند و گریه کنی. نه این پایان مناسبی برای دلتنگی های من نیست. تو باید بروی و من از روی صندلی سینما دسته گل مچاله یی را در دست هایت ببینم که فراموش کرده یی برایم جا بگذاری. همین خوب است، همین خوب است.
هزار هزار بار می بوسمت
خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!
خارج از دستور 2: یاران سپیده و بند در کار افزون شدنند. بعد از سعید متین پور و جلیل غنی لو، بهروز صفری و حسین رحمتی را هم بازداشت کرده و به مکان نامعلومی برده اند. آزادشان کنید!
خارج از دستور 3: وبلاگ درک حضور دیگری با مطلب «تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد» به روز شد.
تریبون آزاد: بخوانید شعر «از پیرامون حفره ی سیاه» را از پیمان یزدان پناه: «تو بگو/ چه فرقی می کند کجای اینجا ایستاده باشم یا که نشسته؟/ زمین پایان سرنوشت سیاره ی دیگری ست و مشتری/ فضای این اتاق هم همیشه تعبیرش این نیست که باید از چشم هایت بنویسم/ در لایه های پنهانی این نامه نوشته هایی آب می شود سر از آسمان در می آورد/ بگذریم که حالت چطور است با تمام جملات تکراری/ و این خودکار/ که حالا فضای اطرافش را به دور خودش می پیچد و تو/ نمی پیچد؟/ چند مرتبه اسم تو را اشتباه بنویسم، چند مرتبه؟/ چقدر در تو قدم بزنم، چقدر؟/ دیدی نمی شود؟/ باید که از چشم هایت بنویسم، باید/ ...و باز هم ...و باز هم ...و باز هم/ چراغ به شدت نورت را می پاشد/ نیستی، نبودی/ روزنامه ها فردا خواهند نوشت:/ مثل هر روز مثل دیروز،/ در پستخانه چند نامه ی گر گرفته گم شده است/ و زمین بار چندم است که متولد می شود/ ننویسم/ دیگر نمی شود که بنویسم/ نمی شود.»
تابلوی اعلانات: «خیالباف ها» به کارگردانی برناردو برتولوچی و «زیر زمین» به کارگردانی امیر کاستاریکا را خیلی وقت پیش بدون زیر نویس دیده بودم. اولی آزرده ام کرده بود، چون فکر می کردم فیلمی است بر ضد جوانان انقلابی دهه ی شصت و هفتاد میلادی اروپا و از دومی متنفر بودم. حالا که هر دو را با زیر نویس دیده ام می دانم چه شاهکارهایی هستند.
خسته شده ام از این همه خبر بد. از این همه بازداشت و زندان و بازجویی. از این همه خبر تهدید و فشار و خفقان خسته ام.
خسته شده ام از شمردن یاران زندانی پلی تکنیکی. از به خاطر سپردن نام عباس حکیم زاده و احسان منصوری و احمد قصابان. از یادداشت نام علی صابری و مقداد خلیل پور و پویان محمودیان در پیچ های این ذهن آشفته خسته ام.
خسته شده ام از خواندن محاکمه و حکم های وقیح. از حکمرانی شمایان بر زندگی زنان و کارگران و معلمان. از دانشجویان ستاره دار و این همه خط قرمز دم به دم خسته ام.
خسته شده ام از سانسور و قتل عام ادب و هنر. از قصابی کلمه. از این همه پارچه ی سیاه. از شنیدن نام های ممنوع القلم و ممنوع التصویر و ممنوع الزندگی خسته ام.
خسته شده ام از دیدن دلقک های سبز شما، با آن لباس های سبز درجه دار که دارند متر مغزهای شما را بر تن مردم رج می زنند. از باتوم و تازیانه و آفتابه هایتان خسته ام.
خسته شده ام از زندانی ماندن سعید متین پور، جلیل غنی لو، عباس لسانی، از زندانی ماندن سعید ماسوری، محمود صالحی، علی فرحبخش. از این شبان روز میله دار خسته ام.
خسته شده ام از دیدن دست های بی چیز و شکم های خالی. از ارزانی جان آدمی. از وعده های دروغ و حرف های پوشالی و شعارهای کثیف خسته ام.
خسته شده ام از این هوای این همه دروغ. از این واژه های مخنث. از این جامعه ی چرتی که شما ساخته اید. از این کلافگی مدام خسته ام.
خسته شده ام از این همه دود زرنیخ و زردآب بی همه چیز. از این بازار مکاره ی تن و شرف. از این همه طناب دار و کابوس مرگ. از چهره های ابلهانه ی شما با آن پوزخندهای رکیک خسته ام.
خسته شده ام از این همه تعقیب و مراقبت. از این شنونده ی سوم روی خط. از این ذره بین مدام روی زندگی خسته ام.
با این همه دارم جایی در گوشه یی از جهان برای خودم سوت بلبلی می زنم. نمی شنوید؟
اصلن می خواهید چه کار کنید؟ مگر غیر از ضیافت اعتراف گیران کار دیگری از شما برمی آید؟ اصلن چه فرقی می کند؟ هزاران نفر مثل من دارند این روزها برای خودشان سوت بلبلی می زنند و آرام و باحوصله با سر سوزن دیوار این سد را می شکافند.
می دانید؟ من اصلن حاضر نیستم یک دقیقه هم جای شما باشم. لااقل اینجا میان این همه کثافت جاری، هنوز امیدی برای رستگاری هست. من با همین چشم های خودم دیده ام، سپیده در کار سر کشیدن است.
خارج از دستور 1: تغییر برای برابری مثل همیشه!
خارج از دستور 2: رفیق گرامی امین قضایی مطلب زیبایی نوشته با عنوان مبارزان کوکی. من عاشق این شورش ها بر علیه قبیله ام. زنده باشی رفیق!
خارج از دستور 3: رفیق خوبم علیرضا کرمانی هم رفت. بار و بندیلش را بست و حالا لابد آن سوی مرزها دارد برای یکی که فارسی را به لهجه ی تاجیکی می فهمد، ماه و هور می خواند. علیرضا اگر این را می خوانی بدان که همین حالا، همین بعد از چند روز هم دلمان حسابی برایت تنگ شده است.
خارج از دستور 4: با سلام و صلوات وبلاگ جدیدم را با نام «درک حضور دیگری» راه اندازی کردم. (چه کردم واقعن!) به هر حال دوستان دیگر از خواندن بحث های سیاسی خسته کننده در خارج از دستورهای این وبلاگ خلاص شدند. خودم هم همین طور. «درک حضور دیگری» ساحتی دیگر از زندگی من است.
تریبون آزاد: برای تریبون آزاد این بار شعری از علی باباچاهی را انتخاب کرده ام که نامش را نمی دانم. شرح حال است به تمامی: «امروز هم می گذرد با گل های نرگس که درست وسط خواب های تو کاشته اند/ چهل سال عاشقی از تو مجسمه یی ساخته که به مرگی شیرین فرو بروی/ از زنبوری که نیش ات می زند می دانی که هنوز نمرده یی/ کمی عاقل تر باش/ از تو گذشته که باز هم سرت بخورد به سنگ/ فخر می کنی که جسدت راه می رود/ و خلاف آب شنا می کند؟/ ـ لکنت گرفته یی از دیدن عزراییل یا ذوق کرده از شاخه گلی که/ برایت خریده ام؟ رسوای زمانه منم/ دیوانه منم!/ تو فقط در همه ی "هیچ" های من همه کاره یی/ سرت از آب کرده یی بیرون که نشان بدهی تشنگی آورده یی به دست؟/ بغل کرده یی سنگ تراشیده یی از پر قو را که/ راه می رود/ حرف می زند/ و کمی چیزتر از چیز است/ دلت از برفی گرم است که بر سرت باریده/ و کمی چیزتر از چیز است.»
تابلوی اعلانات: کتاب «ترس و نکبت رایش سوم» نوشته ی برتولت برشت، حکایت روزگار ماست. حکایت سلطه ی بی دریغ وحشت و آدمی ستیزی و ترس و نکبتی که از این ددمنشی گریبان ما مردم را گرفته است. کتاب آیینه یی است که می توانیم خود را در آن ببینیم و بعد زیر لب همنوا با نوام چامسکی زمزمه کنیم: «یا به بی عدالتی و خودکامگی جهانی تن دردهیم یا به مبارزه برای عدالت، دموکراسی و آزادی بپیوندیم.». کتاب بیست و چهار نمایشنامه ی به هم پیوسته و در عین حال جداست که با ترجمه ی خوب زنده یاد شریف لنکرانی شیوایی خود را حفظ کرده است. طرح روی جلد کتاب کار اردشیر محصص و ناشر آن انتشارت نیلوفر و لااقل این نسخه یی که من از کتاب دارم چاپ سوم آن بوده که در سال 1354 به بازار آمده است. در آغاز نمایشنامه ی دوم کتاب می خوانیم: «از آنجا/ خیانت کارانند که می آیند/ برای همسایه چاله کنده/ و می دانند که مردم می دانند/ مشوش، در خواب و بی خوابی:/ خیابان فراموش نمی کند/ و دنیا به آخر نرسیده.» و نیز در آغاز نمایشنامه ی نوزدهم چنین نوشته است، برشت عزیز: «رای دهندگان/ کاسه های داغ تر از آش/ دوان دوان آمده اند/ تا آزارگرشان را انتخاب کنند/ نه نان، نه کره، نه پالتو و غذا/ آنها هیتلر را انتخاب کرده اند.»
زیر خاک «سلطان» شدی، «سلطان غزل ایران»! این رسم هماره ی این خاک است، تعجب نکن برادر! حسین منزوی! غریب ماندی روی خاک، تنها مانده ی روزگار من، با آن پیشانی بلند و چشم های درشت.
ما کرم های ابریشم قفس باف، «کرکسان تماشا»، وقتی که رفتی دانستیم چه مصیبتی ناگهان نازل شده روی آسمان این زمین. دانستیم؟ نه برادر! تظاهر کردیم که می دانیم. ناگهان شدیم مرثیه سرا. ناگهان شدیم خاطره نویس. تو اما نبودی دیگر.
تو تا همان لحظه ی آخر، تا همان لحظه که چشم هایت را بستی برای همیشه، توی آن خانه ی نمور پدری ماندی دلگیر از مردمان شهری که روزگاری دوستش می داشتی. توی کوچه هایش عاشق شدی، توی کوچه هایش دیوانگی کردی، توی کوچه هایش تنها ماندی. لعنتی! حالا اما شده ای مایه ی فخر ما. نگاه کن! هر سال برایت یادمان می گیریم. غزل هایت را کشف می کنیم. تو اما با آن دانه های درشت عرق هنوز ناشناس مانده ای.
اصلن این سرنوشت همه ی ماست. ما تنها ماندگان این زمین نکبتی، اندکی می آییم، زندگی می کنیم و بعد می رویم. آرام از کنار جهان می گذریم. خواب کسی را نمی آشوبیم. مردمان کابوس ما می شوند. کابوس می بینیم و دم نمی زنیم. حالا بخواب برادر که کابوست تمام شده است. من اما هنوز مانده ام از این قبیله ی رو به انقراض. از من بشنو، زمین دیگر جای خوبی برای زندگی ما نیست. تحملش نکردی، تحملش نمی کنم. و... خلاص!
خارج از دستور 1: یکی گفت: باز تو چه مرگت شده این روزها؟ گفتم: دچار آشفتگی ادواری شده ام. می دانی که تازگی ها شاعرانگی می کنم هی. گفت: نه برادر تو آشفته ای فقط گاهی دچار شادی ادواری می شوی. حرف همین است که گفت!
خارج از دستور 2: سعید متین پور باز هم بازداشت شد. البته در پی بازداشت بیش از دویست نفر در شهرهای آذربایجان. فعالان حقوق بشر هم که می دانید خوابند.
خارج از دستور 3: سایت اینترنتی آذربایجان مطلب من با تیتر «زندگی دوشادوش مرگ» را که در مورد حلقه ی تبریز سازمان چریک های فدایی خلق ایران در شماره ی 16 نقد نو نوشته بودم، باز انتشار کرده است. این را گذاشتم برای آنهایی که نخوانده اند.
خارج از دستور ۴: پروانه يك نوشته گذاشته روي وبلاگش كه خيلي شبيه يكي ست. اگر فهميديد كيست؟
خارج از دستور۵: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد 1: ترانه ای از حسین منزوی که علیرضا افتخاری آن را خوانده و اگر از کارهای افتخاری تنها یک کار را بشود شنید همین است:
«باز غم غریبی، باز بی قراری
باز دل شکسته حالی نداری
مثل یک پرنده در کنج لونه
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری
روزاتُ بشمر دل آزرده ی من
داغت به روی پیشونی خرده ی من
مثل برگی گریزون از خشم پاییز
نیمه جون از دست غم در پرده ی من
حالا بگو با من تو خصم خونگی رو
باهاش می شه چطور کنار اومد دل ای دل
حالا چطور می شه به تو آرامشی داد
با وعده ی وقتی بهار اومد دل ای دل
تا می گم بارون، می گی ابرا عقیمن
قطره یی تو چشم شون بارون ندارن
تا می گم باغا سر راه نسیمن
می گزی لب که نیسما جون ندارن
باز می گم طاقت بیار ای دل که بال و پر نداری
غیر از این ای هم نشین! تو چاره ی دیگر نداری
غم باید داغون بشه، حسرت باید پایون بگیره
منتظر شو، راهی از این بهتر نداری
راهی از این بهتر نداری
باز غم غریبی، باز بی قراری
باز دل شکسته حالی نداری
مثل یک پرنده در کنج لونه
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری»
تریبون آزاد 2: این شعر «اجرت جیارآلا» شاعر ترکیه یی را شاعر جوانی ترجمه کرده بود که نخواست نامش نوشته شود: «دختری را دوست داشتم/ با پستان های سفید و سفت/ و لبانی که خانه ی پروانه ها بود/ گیسوانش را به باد داد/ خنده هایش را به گل ها/ و پستان هایش را به دست هایی که شاعر نبودند.»
تابلوی اعلانات: در این چند روز گذشته لابه لای این همه حال خراب دو فیلم دیدم که در اسکار امسال رقابت تنگاتنگی داشتند. اولی «رفته گان»، «مردگان» یا هر ترجمه ی دیگری که از اسمش داشته باشیم ساخته ی «مارتین اسکورسیزی» و دومی «بابل» ساخته ی «الخاندرو گونزالس ایناریتو». حالا سفت و سخت معتقدم که داوران اسکار حق ایناریتو را خورده اند، بد فرم. هر دو فیلم البته دیدنی است. «رفته گان» فیلمی جذاب با گره داستانی فراخور و کارگردانی چیره دستانه ی اسکورسیزی، خالی از لطف نیست واقعن. اما اگر از من به عنوان کسی که نوشتن در او عقده ی فروخورده ی سینماست، می شنوید «بابل» با آن فضای سرد روشنفکرانه و بازی به تمام معنی کلمه حیرت آور «براد پیت» یک سر و گردن بالاتر ایستاده است. این دستفروش های کنار خیابان را جدی بگیرید.
من از جهان شما بدم می آید. من از این روزگار غلط، روزگار قحطی آواز خسته ام. حالا کدام دادرسی رسیدگی می کند این ادعانامه ی مرا؟
من از این طویله ی بزرگ بدم می آید. نمی خواستم بیایم. این را صدای بی حیای «فرسپس» می گوید. لابد می دانستم چه پلشتی بزرگی منتظر است این سوی جهان.
اصلن می شنوید چه می گویم؟ اصلن گوشتان با من است؟ همین هیچ کس منقرض در شناسنامه ی من را اصلن دیده اید؟ تمامش کنید. یکی از همین روزهای نکبتی، یکی از همین روزهای نور تکراری خورشید می روم، پیش از آن که فکر کنید.
من خسته ام از این همه لکنت، این همه دروغ، این همه تاراج. هی دزدان شرف! کلیدداران خانه های امید پوچ! پتیارگان بی مشتری روزگار من! من از شما خسته ام به خدا.
من خود به جهان شما نیامدم اما حالا می خواهم به انتخاب خود، با چشمانی باز بگذرم از «آستانه ی ناگزیر». من انتخاب کرده ام و چنین دست به خود گشاده ام. حالا این درد که دارد می پیچد توی سلول هایم، می خلد بالا از زیر دنده هایم، می رود تا جایی لابه لای پیچ های مغزم خانه نشین شود، درست همانی است که خودم خواسته ام. من از میان آزادی های فراوان جهان نکبتی شما تنها آزادی مردن را برگزیده ام. بوی هجرت می آید.
خارج از دستور 1: درست در جهانی همین قدر تحمل ناپذیر یارانی آمدند از جنس سلام و سیگار و ستاره. هنوز چیزهایی مانده که جهان اینقدر زشت نباشد. من در چنین روزی زاده شدم متاسفانه. این متن حاصل اندیشیدن به عمق این فاجعه بود در این شبان روز تلخ بیهودگی های مدام. اما برای احترام به احساس آن لحظه ی خودم نخواستم سانسورش کنم. با این همه زنده ام هنوز باز هم متاسفانه.
خارج از دستور 2: انسان موجودی جمعی است. این درست. اما فردیت همین انسان به گمان من بایسته ی آن است که سفت و سخت پای آن بایستیم. این دو، حفظ فردیت و زندگی جمعی نافی یکدیگر نیستند چرا که هویت جمعی با هویت قبیله یی متفاوت است. نگاه قبیله یی از آنجایی که هویت جمعی را مترادف با هویت قبیله یی می داند، خروج از قبیله را برابر با ارتداد می شمارد.
اینها را گفتم که بعد نوشته باشم به باور من تحولاتی که در چند وقت اخیر در درون چپ جوان رخ داده است به هیچ رو زشت و سخیف نیست. این که فعالان یک هویت جمعی به این نتیجه رسیده اند که باید صفوف خود را از هم جدا کنند و بر مرزبندی های شفاف تری تکیه زنند، خود نشانه ی بلوغ جنبش چپ جوان از سویی و جدی تر شدن مبارزه ی عدالت خواهانه ی اجتماعی از سوی دیگر است. تنها مسائل مشخص است که از ما می طلبد موضع مشخص داشته باشیم. من به عنوان ناظر بیرونی که نه جزو خروج کردگانم و نه جزو مخرج شدگان، نه در شمار «چپ کارگری» و نه در شمار «چپ رادیکال» یا حداقل آنچه که به این نام ها خوانده می شود، در این مدت مباحث هر دو سوی ماجرا را تا آنجایی که یافته ام، خوانده ام. هم مطالب فواد شمس و کیوان امیری الیاسی و هم مطالب بهروز کریمی زاده و پیمان پیران و امین قضایی و شاهو رستگاری را. به باور من در مطالب هر دو سوی ماجرا نشانه هایی از درستی می توان دید. یا اگر بخواهم دقیق تر گفته باشم آنچه که از نگاه من درست تر است با تکیه بر «تر» که مطلق بودن را مردود می کند.
اینها اما همه مقدمه بود. من قصد ورود به این بحث را ندارم. حالا می خواهم بنویسم به باور من هر کسی حق دارد از هر حزب و تشکل و سازمان و محفلی که آن را نیک تر می داند، دفاع و هواداری کند. این حق اولیه در شرایط بسته ی ما البته آنچنان نادیده گرفته می شود که تا نگاه های شخصی ما هم دامن می زند. ما هم پیشاپیش انگ را می چسبانیم تا بعد از مسئولیت خواندن و دریافتن و پذیرفتن و نقد کردن شانه خالی کنیم. برابر با همین حق، هر کسی می تواند با هر حزب و تشکل و سازمان و محفلی مخالف هم باشد.
درست در راستای همین حقوق پیش گفته احزاب و تشکل ها و سازمان ها و محافل می توانند از میان عناصر منفرد یارکشی کنند و یا حداقل تلاششان را انجام دهند. این حق همه ی نیروهای سیاسی خارج از کشور هم است که سعی کنند، هوادارانی درون کشور بیابند. هرچند این یارکشی ها گاه آنقدر مهوع و دل به هم زن می شود که به ابتذال دانه پاشیدن و نان قرض دادن می غلطد. برای نمونه مثلن نگاه کنید به آن آقایی که در نشریه ی فلان حزب، شعارهای تقطیع شده ی یک فعال چپ جوان را به عنوان شعری که هر کلمه اش می تواند «یک کتاب» و «یک سرگذشت» باشد، قالب جماعت می کند. یا آن نوشته ی خنک و لوس و گمراه کننده در باب «سوسیالیسم در پادگان» که بر اساس آن آخوند عقیدتی ـ سیاسی در فواید کمونیسم و لنین برای بشریت سخن می گوید و افسر ستاد با سربازان در مورد سوسیالیسم بحث می کند. که بگذریم.
به تازگی در یکی از همین بازی های سخیف «محمود قزوینی»، عضو دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری ایران ـ حکمتیست پشت رفقای «چپ رادیکال» سنگر گرفته و نوشته است: «نمی توان از موضع کارگرخواهی منتقد کسانی شد که لنین، مارکس و سوسیالیسم آنها را اشاعه می دهند و خود به نام کارگر و "چپ کارگری" مشغول تبلیغ نویسندگان ملی و عقب مانده و جهان سومی شد و با اطلاق نویسنده طبقه کارگر به آنها دست به اشاعه عقب مانده ترین نوع ملی گرایی زد که یک قلم آن حمایت چنین نویسندگان و جریانات فکریشان از همین حکومت اسلامی و جنگ و سرکوب آن بوده است.»
او ادامه داده است: «تاسف آور است که کسی فکر کند [...] نویسندگانی مانند علی اشرف درویشیان که فواد شمس مشغول تبلیغ اوست، خود نویسندگان طبقه کارگرند. نویسندگانی که جز اشاعه فرهنگ عقب مانده خودی و استقلال طلبی و ... کاری صورت ندادند.»
قزوینی سپس می نویسد: «دانشجویان سوسیالیستی مانند فواد شمس و کیوان امیری الیاسی باید [...] به جای متوسل شدن به نویسندگان ملی گرا و مذهب زده، به خود و دانشجویان سوسیالیستی ارج بگذارند که در طول چند سال اخیر دانشگاه را عرصه تاخت و تاز سوسیالیستی قرار دادند.»
رفیق ما در همین سه جمله چند اتهام را متوجه علی اشرف درویشیان کرده است. درویشیان برابر نوشته ی آقای قزوینی «ملی گرا» آن هم نماد «عقب مانده ترین نوع ملی گرایی»، «عقب مانده»، «جهان سومی» و «مذهب زده» است. که «از همین حکومت اسلامی و جنگ و سرکوب آن» حمایت کرده و «جز اشاعه ی فرهنگ عقب مانده ی خودی و استقلال طلبی و ... کاری صورت» نداده است. گمان می کنم آقای قزوینی باید بتواند همه ی این اتهام ها را ثابت کند.
علی اشرف درویشیان هم در زمان عاری از مهر و هم در زیر تیغ جمهوری اسلامی بارها طعم تلخ سانسور و فشار و زندان و بازجویی را تجربه کرده است. این «حامی سرکوب جمهوری اسلامی» در روزهای قتل های سیاسی پاییز هفتاد و هفت موسوم به قتل های زنجیره ای، مانند همه ی نویسندگان و روشنفکران رهایی خواه و عدالت طلب این خاک مجبور به زندگی نیمه مخفی شد تا توسط جوخه های ترور ربوده نشود.
او در تمام این سال ها همدوش مردم و نه از راه دور، در میدان مبارزه ی ضداستبدادی بوده است. در سنگر کانون نویسندگان ایران رزمیده تا چراغش از پی قتل مکرر یاران، خاموشی نگیرد. او در تمام این سال ها راوی بزرگ فرودستان مانده است. کتاب های درویشیان شهادت می دهد. «از این ولایت»، «فصل نان»، «آبشوران»، «کی برمی گردی داداش جان؟»، «رنگینه»، «گل طلا و کلاش قرمز»، «ابر سیاه هزار چشم»، «سلول شماره ی 18»، «درشتی»، «روزنامه دیواری مدرسه ی ما»، «آخرین روز تعطیلات»، «سال های ابری» و «خاطرات صفر خان» تنها گوشه ی کوچکی از کارنامه ی نویسنده ی مردم است. صفحاتی سرشار از تعهد و تعرض و شورش و عصیان. من امیدوارم قزوینی بتواند از نوشته اش دفاع کند یا دست کم شرافت این را داشته باشد که عذرخواهی کند.
خارج از دستور 2: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد: بخوانید شعری از «بهاره فریس آبادی» را: «هر سال تولدم را که دیر می کنند/ گلوله می شوند روی سینه ام/ درست زیر گلوم... اینجا/ هر بار که راه می بندم از کنار همه/ دیر می رسم آن جا... مچاله/ و باز روی سینه ام.../ هفت و نیم صبح را دیر می کنند/ هشت و نیم شب را/ و درست زیر گلوم فوت می کنند/ تولدشان را توی جوب./ هزار سال هم که از پدرم بزرگتر باشید/ امروز تولد من است.»
تابلوی اعلانات: «جایی دیگر» نوشته ی گلی ترقی مجموعه داستان کوتاهی است از نویسنده ای که قلم را می شناسدو پیچ و خم های روایت را ماهرانه رعایت می کند. من اما بر عکس توصیه ی دوستی که این کتاب را به من امانت داد از خود داستان «جایی دیگر» لذتی نبردم. من بیشتر داستان های «بازی ناتمام»، «انار بانو و پسرهایش»، «سفر بزرگ امینه» و «درخت گلابی» را پسندیدم. به خصوص درخت گلابی را که داریوش مهرجویی هم بر مبنای آن فیلمی حیرت انگیز ساخته است و طعم گس نوستالوژی دارد. من که وقتی درخت گلابی را می خواندم نتوانستم برای فنای آن عشق معصوم به «میم» گریه نکنم. اگر از گریستن خجل نمی شوید، «جایی دیگر» را از دست ندهید. چاپ چهارم این کتاب را انتشارات نیلوفر در سال 1384 با قیمت 2600 تومان روانه ی بازار کرده است.
فاتح شدی بار دیگر. مثل همیشه ی تاریخ. فاتح شدی و من را از خانه ات راندی. نه مگر این خانه ها را دست های من ساخته است تا مردمانت در آن پناه بگیرند وقتی من خانه ای ندارم؟ نه مگر من همه جا بوده ام این همه سال؟ سرایدار و باربر و جاروکش، آجرانداز و نگهبان و چه می دانم کدام دشواری های سرزمین تو؟
نگاه کن! من زار محمدم. شاعر بودم پیش از این. شعر می گفتم برای دختر همسایه مان در بدخشان که ماند زیر زنجیر تانک های روسی و من صدای خرد شدن استخوان گونه اش را شنیدم. با همین دو گوش خودم به خدا. نامش مونسه بود و بعید می دانم تو بفهمی مونسه یعنی چه. حالا هنوز شب ها بیدار می مانم اما دیگر شعر نمی گویم. مونسه، دختری از هزاره های افغان برای همیشه رفته است و من باید شب ها بیدار بمانم در خاک تو تا انبار آقا، ارباب را دزدهای وطن تو غارت نکنند.
نگاه کن! من راحیلم. پدرم را طالبان پشت دیوار خانه ای متروک در کابل تیرباران کردند وقتی مستانه می رقصید توی کوچه و مادرم اصلن نمی دانم کجاست. مادرم نیست این را می دانم. این را شبی فهمیدم که پسر خانه داشت دخترانگی ام را یغما می کرد، من جیغ می زدم و مادر نبود. من اما هنوز زمین همین خانه را دستمال می کشم هر روز. تو که نمی دانی گرسنگی یعنی چه.
نگاه کن! من عارف علی ام. استاد دانشگاه، فرزند بامیان. کمونیست ها را که شکار می کردند، زدم بیرون. حالا دست هایم همیشه بوی گچ و سیمان می دهد. دست هایم را پنهان می کنم که موهای سامیا، زنم را می گویم، بوی نرگس های هراتش را حراج نکند.
نگاه کن! این منم آواره ی قندهار و مزار شریف. اصلن چرا با تو سخن می گویم. نه مگر تو همانی که شاعر و نقاش و دانشجوی خودت را یا بیرون کرده ای یا زیر خاک؟ تو مگر همان چربدست تاراج شرف نیستی؟
انصاف نیست اما. بترس از روزی که به سرزمین من پناه آوری. تاریخ این «انفال» تو را فراموش نخواهد کرد.
خارج از دستور 1: هار شده اند. از برگزاری مراسم اول ماه می، عید بزرگ کارگران جهان، جلوگیری می کنند. کارگران سنندجی را به ضیافت باتوم و دستبند مهمان می کنند. پای «شیث امانی» در سنندج شکسته است. معلمان را سرکوب می کنند. خبر می رسد گفته اند: آنهایی را که لهجه دارند بیشتر بزنید! زنان فعال را به دادگاه می خوانند و برایشان شمشیر داموکلس می تراشند. دانشجویان مبارز را می ربایند. از انقلاب فرهنگی دوم، از قتل عام بزرگ حرف می زنند. در دانشگاه علامه عر و تیز می کنند که نفس مخالفان را خواهند برید... و حالا مهاجران افغان را که در مشهد به تجمعی دست زده بودند برای اعتراض به اخراج نژادپرستانه ی افغان ها، به ضرب باتوم و چماق پراکنده کرده اند. می گویند زنان و کودکان افغان هم بی نصیب نمانده اند. هار شده اند. همین!
خارج از دستور 2: بخوانید نامه ی اعتراضی گروهی از فعالان سیاسی و اجتماعی، دانشگاهیان، نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانی را در اعتراض به اخراج مهاجران افغانی.
خارج از دستور 3: در چند هفته ی گذشته زعمای قوم راست هجمه ی برنامه ریزی شده ای را بر علیه چپ آغاز کرده اند. «علیرضا علوی تبار» که مثلن در تمام این سال ها نقش چپ مدرن حکومتی را بازی می کرد در ویژه نامه 30/اردیبهشت روزنامه ی اعتماد درآمده که: «مارکسیسم ـ لنینیسم حتا در التقاط با ایدئولوژی های دیگر نیز در تاریخ معاصر ایران فاجعه آفریده است.» من البته خودم را مارکسیست ـ لنینیست نمی دانم اما برادر ما با کمی فراموشکاری از یاد برده که برادران حامل روشنفکری دینی در سال های دهه ی سیاه شصت بازجو و شکنجه گر و شکارچی خیابانی و رهبر عملیاتی کشتار بودند. برادر «چپ مدرن حکومتی»، آری «حکومتی» ما فراموش کرده درست همان زمانی که زنان ایرانی در صفوف چپ حضوری موثر داشتند و نه نمایشی، همین برادران تا دیروز یار هم، در کنار هم روی صورت ها و لب ها تیغ می کشیدند. هی آقای علوی تبار! مارکسیست ـ لنینیست های ایرانی با تمام اشتباه هایشان در طول تاریخ ایران باز کارنامه ای روشنتر و پرافتخارتر از شما و شرکای دیروز و امروزتان دارند.
نفر بعدی استاد کبیر، «مرتضا مردیها» بود که پیش از این در بهمن 85، در مجله ی مدرسه فرموده بودند: «دانشگاه های ما، پس از رخوتی چند، دوباره عرصه ی تاخت و تاز چپ ارتدوکس (به روایت لنین و استالین و حزب توده) شده است که بی هیچ شرمگینی، در حالی که خود هنوز از فشار خشونت نیمه جان است، علیه لیبرالیسم شعار می دهد و اساتید لیبرال را تهدید می کند. این اژدهایی که یک چند بی جانش می پنداشتیم و گمان می بردیم که نعش باشکوه آن به درد نمایش می خورد، ظاهرن در برف فراق در خواب زمستانی بوده و اینک که آفتاب بر آن تابیده، بر خویش جنبیدن گرفته است. به باور من نهال گفتار ایدئولوژیک و خشونت که نتیجه ی ناگزیر آن است، در ایران به دست چپ غرس شد.» البته استاد بزرگوار لیبرال با کمی شرمگینی علیه چپ سخن می گویند. شرمگین البته از پندارهای یاوه ی خود که «اژدها» را بی جانش می پنداشت. نه برادر! «اژدها» تازه بیدار شده است.
استاد بزرگوار در تازه ترین اظهار نظر گهربار خود در روزنامه ی اعتماد، به تاریخ 11/اردیبهشت فرموده اند: «به کار بردن واژه ی امپریالیسم برای من ناخوشایند است. امپریالیسم عبارت است از یک تفسیر مسلط از پدیده یی به نام قدرت متراکم لیبرالی. ... وقتی کتاب هایی درباره ی خشونت غیرقابل باور راست و چپ افراطی می خوانیم تا چند روز آرام و قرار نمی گیریم. به جز این دو، بنیادگرایی را هم به خوبی می شناسیم. به عراق نگاه کنید. این شرایط با چه تفکری بیرون می آید؟ کسانی که امپریالیسم را نقد می کنند. از طرفی بسیاری از چیزهایی که درباره ی جنگ ویتنام گفته می شود داستان های ژورنالیستی است. فاجعه غذای ژورنالیسم است. اما افتخار لیبرالیسم غرب این است که اگر یک سرباز آمریکایی به زنی ویتنامی تجاوز کرد محاکمه شد. رابطه ی قدرت و خشونت را در این گونه های مختلف بررسی کنید. القاعده، نازیسم، کمونیسم و دنیای لیبرال دموکراسی. اگر به خاطر الفت و انس با سخنانی متفاوت از این جا نخورید باید گفت ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنی های ناشی از این تفکرات سه گانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است. ... لیبرالیسم اگرچه ارزش هایش را تبلیغ می کند اما برای این کار اسلحه برنمی دارد. قدرت متراکم لیبرالی ایده هایش را با کتاب، سینما و تلویزیون منتشر می کند.»
زنده باد استاد! آقای مردیها وقتی کتاب هایی در مورد خشونت های غیرقابل باور راست و چپ افراطی می خواند تا چند روز آرام و قرار نمی گیرد. اما وقتی مثلن در مورد حضور «مستر گریدی»، مستشار دل رحم آمریکایی در جشن کمونیست کُشان اندونزی و یونان کتابی می خواند یا آن را «داستان های ژورنالیستی» می داند یا تبلیغ ارزش های «قدرت متراکم لیبرالی» توسط کتاب و سینما. وقتی در مورد نقش «لیبرال های آمریکایی» در کودتای شیلی و بولیوی و آرژانتین و برزیل و گواتمالا و کوبا و نیکاراگوئه و هندوراس و ایران و فیلیپین و دومینیکن و پاناما و مکزیک و هائیتی و پورتوریکو کتابی می خواند سری تکان می دهد و به «قدرت متراکم لیبرالی» حق می دهد هر کاری دلش بخواهد بکند. نگاه کن آقای مردیها هنوز از استادیوم شیلی خون جوان ویکتور خارا جاری است! و هنوز هیچ سرباز آمریکایی را برای تجاوز به مردمان جهان محاکمه نکرده اند. استاد بزرگوار قتل عام روستاهای ویتنامی، بمب های ناپالم، سمومی را که «لیبرال های قدرت متراکم» بر سر ویتنامی ها پاشیدند «داستان های ژورنالیستی» می داند. به هر حال مردمان همه ی این سرزمین ها یک مشت عقب مانده بودند که نه تنها به کار بردن واژه ی امپریالیسم بلکه رزمیدن بر علیه سلطه ی آن برایشان «ناخوشایند» نبوده است. نه آقای مردیها تاریخ را به همین راحتی نمی شود قلب کرد. برژینسکی و کیسینجر و جان فاستر دالس نتوانستند شما هم نمی توانید برادر! زور نزنید. آقای مردیها بر این باور است که «قدرت متراکم لیبرالی» با کتاب و تلویزیون و سینما افغانستان و عراق را اشغال کرده اند. منتها عده ای از مردم هم بر اساس «داستان های ژورنالیستی» زیر این کتاب ها و تلویزیون ها و فیلم های سینمایی مرده اند. به هر حال آقای مردیها ایمان دارد «ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنی های ناشی از این تفکرات سه گانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است.» فقط من نمی دانم آقای مردیها چرا هنوز در ایران است؟ برادر! محسن سازگارا و علی افشاری و اکبر عطری و رویا طلوعی و امیرعباس فخرآور هم که پیش از تو چنین ماموریتی را برای «قدرت متراکم لیبرالی» قائل بودند، حالا دارند زیر سایه ی لیبرال های متراکم در کاخ سفید خوب لفت و لیسی می کنند. اینجا که مانده ای آقاجان! چیزی نمی ماسد. فراموش نکرده ای که؟ «اژدها» بیدار شده است.
هجمه اما تمام نشده است. در اولین شماره ی روزنامه ی «هم میهن» که دیروز، یکشنبه 23/اردیبهشت منتشر شده است، دکتر حمیدرضا جلایی پور، متخصص جنبش شناسی در عرصه های زنان و کارگران و اقوام و دانشجویان و سبزها و هرچه جنبش دیگر که ممکن باشد، فرموده اند: «ما بر سر موضوعاتی همچون "احیاگری دینی" و دفاع از آنها شوخی نداریم. الان مارکسیست ها در دانشگاه ها فعال هستند و بر عکس، با آنها مشکلی هم ندارند. ما باید روی هویت خود بایستیم و در این شرایطی که پنبه ی همه چیز در حال زده شدن است، محکم بایستیم.»
در همین شماره برادر عباس عبدی هم گفته است: «اگر وارد بحث هویت دینی بشوید، با مشکلات بیشتری برخورد خواهید کرد. همچنان که اکنون در دانشگاه ها نیز نه با مارکسیست ها که با انجمن های اسلامی برخورد می شود.»
دکتر ابراهیم یزدی هم در دیدار با شورای مرکزی جدید دفتر تحکیم وحدت، فیلش یاد ریچارد کاتم کرده است و گفته: «تحت تاثیر جنجال ها و سر و صداهای دانشجویان غیرمذهبی قرار نگیرید و کوتاه مدت فکر نکنید چرا که اگر فارغ از جنجال های اطرافیان عمل کنید، در بلند مدت پیروز خواهید شد. ... با آنکه در آن سال ها [سال های ریچارد کاتم] دانشجویان عضو کنفدراسیون سر و صدای زیادی داشتند و تریبون های زیادی در دست آنها بود اما اعضای انجمن های اسلامی خارج از کشور آنقدر متحد بودند که در جریان تظاهرات علیه شاه تیتر یک تمام رسانه های آمریکا را به خود اختصاص دادند.» از بدشانسی آقای دکتر اما هنوز مدارکی از آن روزها باقی است و هنوز افرادی زنده اند. ریچارد نامرد به قولش عمل نکرده است. نه مگر قول داده بود همه ی مدارک را بسوزاند و همه زنده ها را بمیراند؟ در ضمن دوستان ناراحت نشوند اگر ریچارد کاتم نیست، مایکل لدین که هست.
به هر حال دیدیم آقایان رنگ پریده ی شما را. منافع همه ی شما، شرکای این خوان گسترده در سرکوب دانشجویان چپ و کارگران و معلمان و زنان به هم گره خورده است. اما این را از من بشنوید «اژدها» فعلن خیال خوابیدن ندارد.
خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد 1: بخوانید شعری از «علی مدد رضوانی»، کارگر مهاجر افغانی را به مناسبت اخراج مهاجران افغان:
«لیلا مهاجر است که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند
لیلا نماد غربت این حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند
لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی زند