تبليغاتX
حواری خورشيد
آدرس جدید حواری خورشید
رفقا با توجه به این که این وبلاگ در برخی موارد فیلتر شده است به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://havari4.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:37 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

یک نامه ی سرگشاده ی واقعی از یک عاشق واقعی برای یک معشوق خیالی

برای آن که رفت، برای آن که می رود، برای آن که خواهد رفت

 

مونس غایب این شبینه های مدام!

سلام

می دانی هیچ کاری نمی شود کرد. نه وقتی رفتی، نه حالا که می روی، نه بعدن که خواهی رفت. نمی شود که التماس کرد. یعنی نشد، نمی شود، نخواهد شد. تو درست از همان لحظه که آمدی، رفته یی. بگذار به زبان آدمیزاد برایت بنویسم، یعنی درست از همان لحظه که آمدی، رفتن را آغاز کرده یی. اصلن معلوم نیست آمدی یا رفتی. اگر نیامده بودی که رفتنی در کار نبود.

می دانی؟ درست مثل این که اصلن معلوم نیست، یا لااقل من نمی فهمم ما آدمیان زندگی می کنیم یا می میریم؟ پیر می شویم یا از کودکی دور می شویم؟ من فکر می کنم درست از همان لحظه که به دنیا آمدی، مردن را آغاز کرده یی.

حالا بگذار کمی بازی را سینمایی کنم. لوکیشن می تواند کافه یی در پاریس باشد، خانه ی متروکی در منهتن، مزرعه یی پر از لاله های درشت در آمستردام، چپری در بامیان، خرابه یی تاریخی در اطراف آتن، صحرای خشکی با یکی ـ دو درخت سبز در ساحل عاج، معبدی آرام در پکن، جنگل های انبوهی اطراف بریزیلیا، ترنی سرد که از استکهلم راه افتاده است یا اصلن روستایی همین اطراف زنجان خودمان. کسی چه می داند؟

پرسوناژها هم همین قدر درگیر عدم قطعیتی سرگیجه آورند. من می توانم نویسنده یی نومید باشم، نویسنده یی معروف باشم، آرمان باخته یی پاکباز، خائنی شرمنده، مبارزی هنوز پایدار، روزنامه نگاری گمنام، مردی چاق، لاغر، با موهای سپید، جو گندمی، رنگ شده به قهوه یی زشت بدترکیب یا اصلن با کله یی سراسر بدون مو. اما یک چیز را در تمام این نگاتیوها نمی توان عوض کرد. من نشسته ام روبه روی کسی که می تواند روشنفکری پاریسی باشد، بی خانمانی منهتنی، مرد خانواده ی خوشبختی در آمستردام، خشخاش کاری بامیانی با وافوری بلند در دست، شاعرِ عاشقِ دیوانه یی از یونان، سیاهی یک دست که یک دستش را در نبرد با شیری وحشی از دست داده و حالا راهنمای شکارچی های عاشق است که هیچ شکاری نمی زنند، راهبی بودایی، قهوه کاری به رنگ قهوه یی که بوی تند قهوه ی برزیلی می دهد، تاجری استکهلمی یا روستایی ساده یی از اهالی اطراف زنجان با همان کلاه های نمدی.

من اما نشسته ام روبه روی او، هر کسی که باشد و دارم برایش اعتراف می کنم کسی را دوست داشته ام.

حالا باید انتهای فیلم را نگاه کنیم. من از فیلم هایی که پایان خوشی دارند متنفرم اما به طرز غریبی می خواهم پایان این فیلم ناتمام خوب تمام شود. مثلن یک روز تو را توی خیابان هر کجا که باشد ببینم که خیسی از شره ی باران. و بعد بی آن که حتا حرفی زده باشیم از کنار هم بگذریم. بعد باید این طور تمام شود که تو آمده یی بالای سر سنگی که لابد بر گور من می گذارند هر کجای جهان که باشم. این سنگ هم البته می تواند تغییر کند. مثلن سیاه باشد با یک ستاره ی سرخ درشت روی سینه اش، مرمر نارنجی باشد، سپید باشد با شعری از فروغ، بامداد یا مثلن حمیدی شاعر با آن شعرهای باسمه یی یا یکی از این شعرای انقلابی مزخرف با شعارهای مقطع. می تواند تکه یی آجر باشد. تکه یی سفال نپخته که در باران آن روزگار وا رفته است. می تواند کاشی گمشده یی باشد از حمله ی مغول. خدا را چه دیده یی، شاید اصلن دسته یی گل وحشی باشد بر فراز تپه یی. تو هم می توانی تغییر کنی. می تواند موهایت سپید یک دست باشد، می توانی موهایت را رنگ کرده باشی. رنگ زیتون های رودبار یا قهوه ی فرانسه یا زردی نرگس. حتا می تواند موهایت سیاه باشد. می دانی! می تواند همین چند لحظه ی بعد باشد، همان طور که آن خواهر شوریده ی ما عاشقان شیدایی جهان گفت: «همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد.»

حالا باید این فیلم را تمام کنیم. تماشاگر دارد روی صندلی وول می خورد. بازی هم تمام شده است. فیلم ما اما می تواند آبگوشتی شود اگر تو بیفتی روی آن هرچه که به جای من دارد ایفای نقش می کند و گریه کنی. نه این پایان مناسبی برای دلتنگی های من نیست. تو باید بروی و من از روی صندلی سینما دسته گل مچاله یی را در دست هایت ببینم که فراموش کرده یی برایم جا بگذاری. همین خوب است، همین خوب است.

هزار هزار بار می بوسمت

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: یاران سپیده و بند در کار افزون شدنند. بعد از سعید متین پور و جلیل غنی لو، بهروز صفری و حسین رحمتی را هم بازداشت کرده و به مکان نامعلومی برده اند. آزادشان کنید!

خارج از دستور 3: وبلاگ درک حضور دیگری با مطلب «تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد» به روز شد.

تریبون آزاد: بخوانید شعر «از پیرامون حفره ی سیاه» را از پیمان یزدان پناه: «تو بگو/ چه فرقی می کند کجای اینجا ایستاده باشم یا که نشسته؟/ زمین پایان سرنوشت سیاره ی دیگری ست و مشتری/ فضای این اتاق هم همیشه تعبیرش این نیست که باید از چشم هایت بنویسم/ در لایه های پنهانی این نامه نوشته هایی آب می شود سر از آسمان در می آورد/ بگذریم که حالت چطور است با تمام جملات تکراری/ و این خودکار/ که حالا فضای اطرافش را به دور خودش می پیچد و تو/ نمی پیچد؟/ چند مرتبه اسم تو را اشتباه بنویسم، چند مرتبه؟/ چقدر در تو قدم بزنم، چقدر؟/ دیدی نمی شود؟/ باید که از چشم هایت بنویسم، باید/ ...و باز هم ...و باز هم ...و باز هم/ چراغ به شدت نورت را می پاشد/ نیستی، نبودی/ روزنامه ها فردا خواهند نوشت:/ مثل هر روز مثل دیروز،/ در پستخانه چند نامه ی گر گرفته گم شده است/ و زمین بار چندم است که متولد می شود/ ننویسم/ دیگر نمی شود که بنویسم/ نمی شود.»

تابلوی اعلانات: «خیالباف ها» به کارگردانی برناردو برتولوچی و «زیر زمین» به کارگردانی امیر کاستاریکا را خیلی وقت پیش بدون زیر نویس دیده بودم. اولی آزرده ام کرده بود، چون فکر می کردم فیلمی است بر ضد جوانان انقلابی دهه ی شصت و هفتاد میلادی اروپا و از دومی متنفر بودم. حالا که هر دو را با زیر نویس دیده ام می دانم چه شاهکارهایی هستند.      

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 3:18 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

با رویاهامان چه می کنید؟

خسته شده ام از این همه خبر بد. از این همه بازداشت و زندان و بازجویی. از این همه خبر تهدید و فشار و خفقان خسته ام.

خسته شده ام از شمردن یاران زندانی پلی تکنیکی. از به خاطر سپردن نام عباس حکیم زاده و احسان منصوری و احمد قصابان. از یادداشت نام علی صابری و مقداد خلیل پور و پویان محمودیان در پیچ های این ذهن آشفته خسته ام.

خسته شده ام از خواندن محاکمه و حکم های وقیح. از حکمرانی شمایان بر زندگی زنان و کارگران و معلمان. از دانشجویان ستاره دار و این همه خط قرمز دم به دم خسته ام.

خسته شده ام از سانسور و قتل عام ادب و هنر. از قصابی کلمه. از این همه پارچه ی سیاه. از شنیدن نام های ممنوع القلم و ممنوع التصویر و ممنوع الزندگی خسته ام.

خسته شده ام از دیدن دلقک های سبز شما، با آن لباس های سبز درجه دار که دارند متر مغزهای شما را بر تن مردم رج می زنند. از باتوم و تازیانه و آفتابه هایتان خسته ام.

خسته شده ام از زندانی ماندن سعید متین پور، جلیل غنی لو، عباس لسانی، از زندانی ماندن سعید ماسوری، محمود صالحی، علی فرحبخش. از این شبان روز میله دار خسته ام.

خسته شده ام از دیدن دست های بی چیز و شکم های خالی. از ارزانی جان آدمی. از وعده های دروغ و حرف های پوشالی و شعارهای کثیف خسته ام.

خسته شده ام از این هوای این همه دروغ. از این واژه های مخنث. از این جامعه ی چرتی که شما ساخته اید. از این کلافگی مدام خسته ام.

خسته شده ام از این همه دود زرنیخ و زردآب بی همه چیز. از این بازار مکاره ی تن و شرف. از این همه طناب دار و کابوس مرگ. از چهره های ابلهانه ی شما با آن پوزخندهای رکیک خسته ام.

خسته شده ام از این همه تعقیب و مراقبت. از این شنونده ی سوم روی خط. از این ذره بین مدام روی زندگی خسته ام.

با این همه دارم جایی در گوشه یی از جهان برای خودم سوت بلبلی می زنم. نمی شنوید؟

اصلن می خواهید چه کار کنید؟ مگر غیر از ضیافت اعتراف گیران کار دیگری از شما برمی آید؟ اصلن چه فرقی می کند؟ هزاران نفر مثل من دارند این روزها برای خودشان سوت بلبلی می زنند و آرام و باحوصله با سر سوزن دیوار این سد را می شکافند.

می دانید؟ من اصلن حاضر نیستم یک دقیقه هم جای شما باشم. لااقل اینجا میان این همه کثافت جاری، هنوز امیدی برای رستگاری هست. من با همین چشم های خودم دیده ام، سپیده در کار سر کشیدن است.

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری مثل همیشه!

خارج از دستور 2: رفیق گرامی امین قضایی مطلب زیبایی نوشته با عنوان مبارزان کوکی. من عاشق این شورش ها بر علیه قبیله ام. زنده باشی رفیق!

خارج از دستور 3: رفیق خوبم علیرضا کرمانی هم رفت. بار و بندیلش را بست و حالا لابد آن سوی مرزها دارد برای یکی که فارسی را به لهجه ی تاجیکی می فهمد، ماه و هور می خواند. علیرضا اگر این را می خوانی بدان که همین حالا، همین بعد از چند روز هم دلمان حسابی برایت تنگ شده است.

خارج از دستور 4: با سلام و صلوات وبلاگ جدیدم را با نام «درک حضور دیگری» راه اندازی کردم. (چه کردم واقعن!) به هر حال دوستان دیگر از خواندن بحث های سیاسی خسته کننده در خارج از دستورهای این وبلاگ خلاص شدند. خودم هم همین طور. «درک حضور دیگری» ساحتی دیگر از زندگی من است.

تریبون آزاد: برای تریبون آزاد این بار شعری از علی باباچاهی را انتخاب کرده ام که نامش را نمی دانم. شرح حال است به تمامی: «امروز هم می گذرد با گل های نرگس که درست وسط خواب های تو کاشته اند/ چهل سال عاشقی از تو مجسمه یی ساخته که به مرگی شیرین فرو بروی/ از زنبوری که نیش ات می زند می دانی که هنوز نمرده یی/ کمی عاقل تر باش/ از تو گذشته که باز هم سرت بخورد به سنگ/ فخر می کنی که جسدت راه می رود/ و خلاف آب شنا می کند؟/ ـ لکنت گرفته یی از دیدن عزراییل یا ذوق کرده از شاخه گلی که/ برایت خریده ام؟ رسوای زمانه منم/ دیوانه منم!/ تو فقط در همه ی "هیچ" های من همه کاره یی/ سرت از آب کرده یی بیرون که نشان بدهی تشنگی آورده یی به دست؟/ بغل کرده یی سنگ تراشیده یی از پر قو را که/ راه می رود/ حرف می زند/ و کمی چیزتر از چیز است/ دلت از برفی گرم است که بر سرت باریده/ و کمی چیزتر از چیز است.»

تابلوی اعلانات: کتاب «ترس و نکبت رایش سوم» نوشته ی برتولت برشت، حکایت روزگار ماست. حکایت سلطه ی بی دریغ وحشت و آدمی ستیزی و ترس و نکبتی که از این ددمنشی گریبان ما مردم را گرفته است. کتاب آیینه یی است که می توانیم خود را در آن ببینیم و بعد زیر لب همنوا با نوام چامسکی زمزمه کنیم: «یا به بی عدالتی و خودکامگی جهانی تن دردهیم یا به مبارزه برای عدالت، دموکراسی و آزادی بپیوندیم.». کتاب بیست و چهار نمایشنامه ی به هم پیوسته و در عین حال جداست که با ترجمه ی خوب زنده یاد شریف لنکرانی شیوایی خود را حفظ کرده است. طرح روی جلد کتاب کار اردشیر محصص و ناشر آن انتشارت نیلوفر و لااقل این نسخه یی که من از کتاب دارم چاپ سوم آن بوده که در سال 1354 به بازار آمده است. در آغاز نمایشنامه ی دوم کتاب می خوانیم: «از آنجا/ خیانت کارانند که می آیند/ برای همسایه چاله کنده/ و می دانند که مردم می دانند/ مشوش، در خواب و بی خوابی:/ خیابان فراموش نمی کند/ و دنیا به آخر نرسیده.» و نیز در آغاز نمایشنامه ی نوزدهم چنین نوشته است، برشت عزیز: «رای دهندگان/ کاسه های داغ تر از آش/ دوان دوان آمده اند/ تا آزارگرشان را انتخاب کنند/ نه نان، نه کره، نه پالتو و غذا/ آنها هیتلر را انتخاب کرده اند.»      

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:39 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

تا می گم بارون می گی ابرا عقیمن

زیر خاک «سلطان» شدی، «سلطان غزل ایران»! این رسم هماره ی این خاک است، تعجب نکن برادر! حسین منزوی! غریب ماندی روی خاک، تنها مانده ی روزگار من، با آن پیشانی بلند و چشم های درشت.

ما کرم های ابریشم قفس باف، «کرکسان تماشا»، وقتی که رفتی دانستیم چه مصیبتی ناگهان نازل شده روی آسمان این زمین. دانستیم؟ نه برادر! تظاهر کردیم که می دانیم. ناگهان شدیم مرثیه سرا. ناگهان شدیم خاطره نویس. تو اما نبودی دیگر.

تو تا همان لحظه ی آخر، تا همان لحظه که چشم هایت را بستی برای همیشه، توی آن خانه ی نمور پدری ماندی دلگیر از مردمان شهری که روزگاری دوستش می داشتی. توی کوچه هایش عاشق شدی، توی کوچه هایش دیوانگی کردی، توی کوچه هایش تنها ماندی. لعنتی! حالا اما شده ای مایه ی فخر ما. نگاه کن! هر سال برایت یادمان می گیریم. غزل هایت را کشف می کنیم. تو اما با آن دانه های درشت عرق هنوز ناشناس مانده ای.

اصلن این سرنوشت همه ی ماست. ما تنها ماندگان این زمین نکبتی، اندکی می آییم، زندگی می کنیم و بعد می رویم. آرام از کنار جهان می گذریم. خواب کسی را نمی آشوبیم. مردمان کابوس ما می شوند. کابوس می بینیم و دم نمی زنیم. حالا بخواب برادر که کابوست تمام شده است. من اما هنوز مانده ام از این قبیله ی رو به انقراض. از من بشنو، زمین دیگر جای خوبی برای زندگی ما نیست. تحملش نکردی، تحملش نمی کنم. و... خلاص!

خارج از دستور 1: یکی گفت: باز تو چه مرگت شده این روزها؟ گفتم: دچار آشفتگی ادواری شده ام. می دانی که تازگی ها شاعرانگی می کنم هی. گفت: نه برادر تو آشفته ای فقط گاهی دچار شادی ادواری می شوی. حرف همین است که گفت!

خارج از دستور 2: سعید متین پور باز هم بازداشت شد. البته در پی بازداشت بیش از دویست نفر در شهرهای آذربایجان. فعالان حقوق بشر هم که می دانید خوابند.

خارج از دستور 3: سایت اینترنتی آذربایجان مطلب من با تیتر «زندگی دوشادوش مرگ» را که در مورد حلقه ی تبریز سازمان چریک های فدایی خلق ایران در شماره ی 16 نقد نو نوشته بودم، باز انتشار کرده است. این را گذاشتم برای آنهایی که نخوانده اند.

خارج از دستور ۴: پروانه يك نوشته گذاشته روي وبلاگش كه خيلي شبيه يكي ست. اگر فهميديد كيست؟

خارج از دستور۵: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد 1: ترانه ای از حسین منزوی که علیرضا افتخاری آن را خوانده و اگر از کارهای افتخاری تنها یک کار را بشود شنید همین است:

«باز غم غریبی، باز بی قراری

باز دل شکسته حالی نداری

مثل یک پرنده در کنج لونه

باز کدوم فصل گلُ در انتظاری

                  باز کدوم فصل گلُ در انتظاری         

 

روزاتُ بشمر دل آزرده ی من

داغت به روی پیشونی خرده ی من

مثل برگی گریزون از خشم پاییز

نیمه جون از دست غم در پرده ی من

حالا بگو با من تو خصم خونگی رو

باهاش می شه چطور کنار اومد دل ای دل

حالا چطور می شه به تو آرامشی داد

با وعده ی وقتی بهار اومد دل ای دل

 

تا می گم بارون، می گی ابرا عقیمن

قطره یی تو چشم شون بارون ندارن

تا می گم باغا سر راه نسیمن

می گزی لب که نیسما جون ندارن

باز می گم طاقت بیار ای دل که بال و پر نداری

غیر از این ای هم نشین! تو چاره ی دیگر نداری

غم باید داغون بشه، حسرت باید پایون بگیره

منتظر شو، راهی از این بهتر نداری

                               راهی از این بهتر نداری

 

باز غم غریبی، باز بی قراری    

باز دل شکسته حالی نداری

مثل یک پرنده در کنج لونه

باز کدوم فصل گلُ در انتظاری

                        باز کدوم فصل گلُ در انتظاری»

تریبون آزاد 2: این شعر «اجرت جیارآلا» شاعر ترکیه یی را شاعر جوانی ترجمه کرده بود که نخواست نامش نوشته شود: «دختری را دوست داشتم/ با پستان های سفید و سفت/ و لبانی که خانه ی پروانه ها بود/ گیسوانش را به باد داد/ خنده هایش را به گل ها/ و پستان هایش را به دست هایی که شاعر نبودند.»

تابلوی اعلانات: در این چند روز گذشته لابه لای این همه حال خراب دو فیلم دیدم که در اسکار امسال رقابت تنگاتنگی داشتند. اولی «رفته گان»، «مردگان» یا هر ترجمه ی دیگری که از اسمش داشته باشیم ساخته ی «مارتین اسکورسیزی» و دومی «بابل» ساخته ی «الخاندرو گونزالس ایناریتو». حالا سفت و سخت معتقدم که داوران اسکار حق ایناریتو را خورده اند، بد فرم. هر دو فیلم البته دیدنی است. «رفته گان» فیلمی جذاب با گره داستانی فراخور و کارگردانی چیره دستانه ی اسکورسیزی، خالی از لطف نیست واقعن. اما اگر از من به عنوان کسی که نوشتن در او عقده ی فروخورده ی سینماست، می شنوید «بابل» با آن فضای سرد روشنفکرانه و بازی به تمام معنی کلمه حیرت آور «براد پیت» یک سر و گردن بالاتر ایستاده است. این دستفروش های کنار خیابان را جدی بگیرید.  

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2:3 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

تاریک بود خانه ام بی کورسوی نور

من از جهان شما بدم می آید. من از این روزگار غلط، روزگار قحطی آواز خسته ام. حالا کدام دادرسی رسیدگی می کند این ادعانامه ی مرا؟

من از این طویله ی بزرگ بدم می آید. نمی خواستم بیایم. این را صدای بی حیای «فرسپس» می گوید. لابد می دانستم چه پلشتی بزرگی منتظر است این سوی جهان.

اصلن می شنوید چه می گویم؟ اصلن گوشتان با من است؟ همین هیچ کس منقرض در شناسنامه ی من را اصلن دیده اید؟ تمامش کنید. یکی از همین روزهای نکبتی، یکی از همین روزهای نور تکراری خورشید می روم، پیش از آن که فکر کنید.

من خسته ام از این همه لکنت، این همه دروغ، این همه تاراج. هی دزدان شرف! کلیدداران خانه های امید پوچ! پتیارگان بی مشتری روزگار من! من از شما خسته ام به خدا.

من خود به جهان شما نیامدم اما حالا می خواهم به انتخاب خود، با چشمانی باز بگذرم از «آستانه ی ناگزیر». من انتخاب کرده ام و چنین دست به خود گشاده ام. حالا این درد که دارد می پیچد توی سلول هایم، می خلد بالا از زیر دنده هایم، می رود تا جایی لابه لای پیچ های مغزم خانه نشین شود، درست همانی است که خودم خواسته ام. من از میان آزادی های فراوان جهان نکبتی شما تنها آزادی مردن را برگزیده ام. بوی هجرت می آید.

خارج از دستور 1: درست در جهانی همین قدر تحمل ناپذیر یارانی آمدند از جنس سلام و سیگار و ستاره. هنوز چیزهایی مانده که جهان اینقدر زشت نباشد. من در چنین روزی زاده شدم متاسفانه. این متن حاصل اندیشیدن به عمق این فاجعه بود در این شبان روز تلخ بیهودگی های مدام. اما برای احترام به احساس آن لحظه ی خودم نخواستم سانسورش کنم. با این همه زنده ام هنوز باز هم متاسفانه.

خارج از دستور 2: انسان موجودی جمعی است. این درست. اما فردیت همین انسان به گمان من بایسته ی آن است که سفت و سخت پای آن بایستیم. این دو، حفظ فردیت و زندگی جمعی نافی یکدیگر نیستند چرا که هویت جمعی با هویت قبیله یی متفاوت است. نگاه قبیله یی از آنجایی که هویت جمعی را مترادف با هویت قبیله یی می داند، خروج از قبیله را برابر با ارتداد می شمارد.

اینها را گفتم که بعد نوشته باشم به باور من تحولاتی که در چند وقت اخیر در درون چپ جوان رخ داده است به هیچ رو زشت و سخیف نیست. این که فعالان یک هویت جمعی به این نتیجه رسیده اند که باید صفوف خود را از هم جدا کنند و بر مرزبندی های شفاف تری تکیه زنند، خود نشانه ی بلوغ جنبش چپ جوان از سویی و جدی تر شدن مبارزه ی عدالت خواهانه ی اجتماعی از سوی دیگر است. تنها مسائل مشخص است که از ما می طلبد موضع مشخص داشته باشیم. من به عنوان ناظر بیرونی که نه جزو خروج کردگانم و نه جزو مخرج شدگان، نه در شمار «چپ کارگری» و نه در شمار «چپ رادیکال» یا حداقل آنچه که به این نام ها خوانده می شود، در این مدت مباحث هر دو سوی ماجرا را تا آنجایی که یافته ام، خوانده ام. هم مطالب فواد شمس و کیوان امیری الیاسی و هم مطالب بهروز کریمی زاده و پیمان پیران و امین قضایی و شاهو رستگاری را. به باور من در مطالب هر دو سوی ماجرا نشانه هایی از درستی می توان دید. یا اگر بخواهم دقیق تر گفته باشم آنچه که از نگاه من درست تر است با تکیه بر «تر» که مطلق بودن را مردود می کند.

اینها اما همه مقدمه بود. من قصد ورود به این بحث را ندارم. حالا می خواهم بنویسم به باور من هر کسی حق دارد از هر حزب و تشکل و سازمان و محفلی که آن را نیک تر می داند، دفاع و هواداری کند. این حق اولیه در شرایط بسته ی ما البته آنچنان نادیده گرفته می شود که تا نگاه های شخصی ما هم دامن می زند. ما هم پیشاپیش انگ را می چسبانیم تا بعد از مسئولیت خواندن و دریافتن و پذیرفتن و نقد کردن شانه خالی کنیم. برابر با همین حق، هر کسی می تواند با هر حزب و تشکل و سازمان و محفلی مخالف هم باشد.

درست در راستای همین حقوق پیش گفته احزاب و تشکل ها و سازمان ها و محافل می توانند از میان عناصر منفرد یارکشی کنند و یا حداقل تلاششان را انجام دهند. این حق همه ی نیروهای سیاسی خارج از کشور هم است که سعی کنند، هوادارانی درون کشور بیابند. هرچند این یارکشی ها گاه آنقدر مهوع و دل به هم زن می شود که به ابتذال دانه پاشیدن و نان قرض دادن می غلطد. برای نمونه مثلن نگاه کنید به آن آقایی که در نشریه ی فلان حزب، شعارهای تقطیع شده ی یک فعال چپ جوان را به عنوان شعری که هر کلمه اش می تواند «یک کتاب» و «یک سرگذشت» باشد، قالب جماعت می کند. یا آن نوشته ی خنک و لوس و گمراه کننده در باب «سوسیالیسم در پادگان» که بر اساس آن آخوند عقیدتی ـ سیاسی در فواید کمونیسم و لنین برای بشریت سخن می گوید و افسر ستاد با سربازان در مورد سوسیالیسم بحث می کند. که بگذریم.

به تازگی در یکی از همین بازی های سخیف «محمود قزوینی»، عضو دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری ایران ـ حکمتیست پشت رفقای «چپ رادیکال» سنگر گرفته و نوشته است: «نمی توان از موضع کارگرخواهی منتقد کسانی شد که لنین، مارکس و سوسیالیسم آنها را اشاعه می دهند و خود به نام کارگر و "چپ کارگری" مشغول تبلیغ نویسندگان ملی و عقب مانده و جهان سومی شد و با اطلاق نویسنده طبقه کارگر به آنها دست به اشاعه عقب مانده ترین نوع ملی گرایی زد که یک قلم آن حمایت چنین نویسندگان و جریانات فکریشان از همین حکومت اسلامی و جنگ و سرکوب آن بوده است.»

او ادامه داده است: «تاسف آور است که کسی فکر کند [...] نویسندگانی مانند علی اشرف درویشیان که فواد شمس مشغول تبلیغ اوست، خود نویسندگان طبقه کارگرند. نویسندگانی که جز اشاعه فرهنگ عقب مانده خودی و استقلال طلبی و ... کاری صورت ندادند.»

قزوینی سپس می نویسد: «دانشجویان سوسیالیستی مانند فواد شمس و کیوان امیری الیاسی باید [...] به جای متوسل شدن به نویسندگان ملی گرا و مذهب زده، به خود و دانشجویان سوسیالیستی ارج بگذارند که در طول چند سال اخیر دانشگاه را عرصه تاخت و تاز سوسیالیستی قرار دادند.»

رفیق ما در همین سه جمله چند اتهام را متوجه علی اشرف درویشیان کرده است. درویشیان برابر نوشته ی آقای قزوینی «ملی گرا» آن هم نماد «عقب مانده ترین نوع ملی گرایی»، «عقب مانده»، «جهان سومی» و «مذهب زده» است. که «از همین حکومت اسلامی و جنگ و سرکوب آن» حمایت کرده و «جز اشاعه ی فرهنگ عقب مانده ی خودی و استقلال طلبی و ... کاری صورت» نداده است. گمان می کنم آقای قزوینی باید بتواند همه ی این اتهام ها را ثابت کند.

علی اشرف درویشیان هم در زمان عاری از مهر و هم در زیر تیغ جمهوری اسلامی بارها طعم تلخ سانسور و فشار و زندان و بازجویی را تجربه کرده است. این «حامی سرکوب جمهوری اسلامی» در روزهای قتل های سیاسی پاییز هفتاد و هفت موسوم به قتل های زنجیره ای، مانند همه ی نویسندگان و روشنفکران رهایی خواه و عدالت طلب این خاک مجبور به زندگی نیمه مخفی شد تا توسط جوخه های ترور ربوده نشود.

او در تمام این سال ها همدوش مردم و نه از راه دور، در میدان مبارزه ی ضداستبدادی بوده است. در سنگر کانون نویسندگان ایران رزمیده تا چراغش از پی قتل مکرر یاران، خاموشی نگیرد. او در تمام این سال ها راوی بزرگ فرودستان مانده است. کتاب های درویشیان شهادت می دهد. «از این ولایت»، «فصل نان»، «آبشوران»، «کی برمی گردی داداش جان؟»، «رنگینه»، «گل طلا و کلاش قرمز»، «ابر سیاه هزار چشم»، «سلول شماره ی 18»، «درشتی»، «روزنامه دیواری مدرسه ی ما»، «آخرین روز تعطیلات»، «سال های ابری» و «خاطرات صفر خان» تنها گوشه ی کوچکی از کارنامه ی نویسنده ی مردم است. صفحاتی سرشار از تعهد و تعرض و شورش و عصیان. من امیدوارم قزوینی بتواند از نوشته اش دفاع کند یا دست کم شرافت این را داشته باشد که عذرخواهی کند.

خارج از دستور 2: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعری از «بهاره فریس آبادی» را: «هر سال تولدم را که دیر می کنند/ گلوله می شوند روی سینه ام/ درست زیر گلوم... اینجا/ هر بار که راه می بندم از کنار همه/ دیر می رسم آن جا... مچاله/ و باز روی سینه ام.../ هفت و نیم صبح را دیر می کنند/ هشت و نیم شب را/ و درست زیر گلوم فوت می کنند/ تولدشان را توی جوب./ هزار سال هم که از پدرم بزرگتر باشید/ امروز تولد من است.»

تابلوی اعلانات: «جایی دیگر» نوشته ی گلی ترقی مجموعه داستان کوتاهی است از نویسنده ای که قلم را می شناسدو پیچ و خم های روایت را ماهرانه رعایت می کند. من اما بر عکس توصیه ی دوستی که این کتاب را به من امانت داد از خود داستان «جایی دیگر» لذتی نبردم. من بیشتر داستان های «بازی ناتمام»، «انار بانو و پسرهایش»، «سفر بزرگ امینه» و «درخت گلابی» را پسندیدم. به خصوص درخت گلابی را که داریوش مهرجویی هم بر مبنای آن فیلمی حیرت انگیز ساخته است و طعم گس نوستالوژی دارد. من که وقتی درخت گلابی را می خواندم نتوانستم برای فنای آن عشق معصوم به «میم» گریه نکنم. اگر از گریستن خجل نمی شوید، «جایی دیگر» را از دست ندهید. چاپ چهارم این کتاب را انتشارات نیلوفر در سال 1384 با قیمت 2600 تومان روانه ی بازار کرده است.  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 2:52 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

هورا! عدالتِ دهل کوبِ هی حراج

فاتح شدی بار دیگر. مثل همیشه ی تاریخ. فاتح شدی و من را از خانه ات راندی. نه مگر این خانه ها را دست های من ساخته است تا مردمانت در آن پناه بگیرند وقتی من خانه ای ندارم؟ نه مگر من همه جا بوده ام این همه سال؟ سرایدار و باربر و جاروکش، آجرانداز و نگهبان و چه می دانم کدام دشواری های سرزمین تو؟

نگاه کن! من زار محمدم. شاعر بودم پیش از این. شعر می گفتم برای دختر همسایه مان در بدخشان که ماند زیر زنجیر تانک های روسی و من صدای خرد شدن استخوان گونه اش را شنیدم. با همین دو گوش خودم به خدا. نامش مونسه بود و بعید می دانم تو بفهمی مونسه یعنی چه. حالا هنوز شب ها بیدار می مانم اما دیگر شعر نمی گویم. مونسه، دختری از هزاره های افغان برای همیشه رفته است و من باید شب ها بیدار بمانم در خاک تو تا انبار آقا، ارباب را دزدهای وطن تو غارت نکنند.

نگاه کن! من راحیلم. پدرم را طالبان پشت دیوار خانه ای متروک در کابل تیرباران کردند وقتی مستانه می رقصید توی کوچه و مادرم اصلن نمی دانم کجاست. مادرم نیست این را می دانم. این را شبی فهمیدم که پسر خانه داشت دخترانگی ام را یغما می کرد، من جیغ می زدم و مادر نبود. من اما هنوز زمین همین خانه را دستمال می کشم هر روز. تو که نمی دانی گرسنگی یعنی چه.

نگاه کن! من عارف علی ام. استاد دانشگاه، فرزند بامیان. کمونیست ها را که شکار می کردند، زدم بیرون. حالا دست هایم همیشه بوی گچ و سیمان می دهد. دست هایم را پنهان می کنم که موهای سامیا، زنم را می گویم، بوی نرگس های هراتش را حراج نکند.

نگاه کن! این منم آواره ی قندهار و مزار شریف. اصلن چرا با تو سخن می گویم. نه مگر تو همانی که شاعر و نقاش و دانشجوی خودت را یا بیرون کرده ای یا زیر خاک؟ تو مگر همان چربدست تاراج شرف نیستی؟

انصاف نیست اما. بترس از روزی که به سرزمین من پناه آوری. تاریخ این «انفال» تو را فراموش نخواهد کرد.

خارج از دستور 1: هار شده اند. از برگزاری مراسم اول ماه می، عید بزرگ کارگران جهان، جلوگیری می کنند. کارگران سنندجی را به ضیافت باتوم و دستبند مهمان می کنند. پای «شیث امانی» در سنندج شکسته است. معلمان را سرکوب می کنند. خبر می رسد گفته اند: آنهایی را که لهجه دارند بیشتر بزنید! زنان فعال را به دادگاه می خوانند و برایشان شمشیر داموکلس می تراشند. دانشجویان مبارز را می ربایند. از انقلاب فرهنگی دوم، از قتل عام بزرگ حرف می زنند. در دانشگاه علامه عر و تیز می کنند که نفس مخالفان را خواهند برید... و حالا مهاجران افغان را که در مشهد به تجمعی دست زده بودند برای اعتراض به اخراج نژادپرستانه ی افغان ها، به ضرب باتوم و چماق پراکنده کرده اند. می گویند زنان و کودکان افغان هم بی نصیب نمانده اند. هار شده اند. همین!

خارج از دستور 2: بخوانید نامه ی اعتراضی گروهی از فعالان سیاسی و اجتماعی، دانشگاهیان، نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانی را در اعتراض به اخراج مهاجران افغانی.

خارج از دستور 3: در چند هفته ی گذشته زعمای قوم راست هجمه ی برنامه ریزی شده ای را بر علیه چپ آغاز کرده اند. «علیرضا علوی تبار» که مثلن در تمام این سال ها نقش چپ مدرن حکومتی را بازی می کرد در ویژه نامه 30/اردیبهشت روزنامه ی اعتماد درآمده که: «مارکسیسم ـ لنینیسم حتا در التقاط با ایدئولوژی های دیگر نیز در تاریخ معاصر ایران فاجعه آفریده است.» من البته خودم را مارکسیست ـ لنینیست نمی دانم اما برادر ما با کمی فراموشکاری از یاد برده که برادران حامل روشنفکری دینی در سال های دهه ی سیاه شصت بازجو و شکنجه گر و شکارچی خیابانی و رهبر عملیاتی کشتار بودند. برادر «چپ مدرن حکومتی»، آری «حکومتی» ما فراموش کرده درست همان زمانی که زنان ایرانی در صفوف چپ حضوری موثر داشتند و نه نمایشی، همین برادران تا دیروز یار هم، در کنار هم روی صورت ها و لب ها تیغ می کشیدند. هی آقای علوی تبار! مارکسیست ـ لنینیست های ایرانی با تمام اشتباه هایشان در طول تاریخ ایران باز کارنامه ای روشنتر و پرافتخارتر از شما و شرکای دیروز و امروزتان دارند.

نفر بعدی استاد کبیر، «مرتضا مردیها» بود که پیش از این در بهمن 85، در مجله ی مدرسه فرموده بودند: «دانشگاه های ما، پس از رخوتی چند، دوباره عرصه ی تاخت و تاز چپ ارتدوکس (به روایت لنین و استالین و حزب توده) شده است که بی هیچ شرمگینی، در حالی که خود هنوز از فشار خشونت نیمه جان است، علیه لیبرالیسم شعار می دهد و اساتید لیبرال را تهدید می کند. این اژدهایی که یک چند بی جانش می پنداشتیم و گمان می بردیم که نعش باشکوه آن به درد نمایش می خورد، ظاهرن در برف فراق در خواب زمستانی بوده و اینک که آفتاب بر آن تابیده، بر خویش جنبیدن گرفته است. به باور من نهال گفتار ایدئولوژیک و خشونت که نتیجه ی ناگزیر آن است، در ایران به دست چپ غرس شد.» البته استاد بزرگوار لیبرال با کمی شرمگینی علیه چپ سخن می گویند. شرمگین البته از پندارهای یاوه ی خود که «اژدها» را بی جانش می پنداشت. نه برادر! «اژدها» تازه بیدار شده است.

استاد بزرگوار در تازه ترین اظهار نظر گهربار خود در روزنامه ی اعتماد، به تاریخ 11/اردیبهشت فرموده اند: «به کار بردن واژه ی امپریالیسم برای من ناخوشایند است. امپریالیسم عبارت است از یک تفسیر مسلط از پدیده یی به نام قدرت متراکم لیبرالی. ... وقتی کتاب هایی درباره ی خشونت غیرقابل باور راست و چپ افراطی می خوانیم تا چند روز آرام و قرار نمی گیریم. به جز این دو، بنیادگرایی را هم به خوبی می شناسیم. به عراق نگاه کنید. این شرایط با چه تفکری بیرون می آید؟ کسانی که امپریالیسم را نقد می کنند. از طرفی بسیاری از چیزهایی که درباره ی جنگ ویتنام گفته می شود داستان های ژورنالیستی است. فاجعه غذای ژورنالیسم است. اما افتخار لیبرالیسم غرب این است که اگر یک سرباز آمریکایی به زنی ویتنامی تجاوز کرد محاکمه شد. رابطه ی قدرت و خشونت را در این گونه های مختلف بررسی کنید. القاعده، نازیسم، کمونیسم و دنیای لیبرال دموکراسی. اگر به خاطر الفت و انس با سخنانی متفاوت از این جا نخورید باید گفت ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنی های ناشی از این تفکرات سه گانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است. ... لیبرالیسم اگرچه ارزش هایش را تبلیغ می کند اما برای این کار اسلحه برنمی دارد. قدرت متراکم لیبرالی ایده هایش را با کتاب، سینما و تلویزیون منتشر می کند.»

زنده باد استاد! آقای مردیها وقتی کتاب هایی در مورد خشونت های غیرقابل باور راست و چپ افراطی می خواند تا چند روز آرام و قرار نمی گیرد. اما وقتی مثلن در مورد حضور «مستر گریدی»، مستشار دل رحم آمریکایی در جشن کمونیست کُشان اندونزی و یونان کتابی می خواند یا آن را «داستان های ژورنالیستی» می داند یا تبلیغ ارزش های «قدرت متراکم لیبرالی» توسط کتاب و سینما. وقتی در مورد نقش «لیبرال های آمریکایی» در کودتای شیلی و بولیوی و آرژانتین و برزیل و گواتمالا و کوبا و نیکاراگوئه و هندوراس و ایران و فیلیپین و دومینیکن و پاناما و مکزیک و هائیتی و پورتوریکو کتابی می خواند سری تکان می دهد و به «قدرت متراکم لیبرالی» حق می دهد هر کاری دلش بخواهد بکند. نگاه کن آقای مردیها هنوز از استادیوم شیلی خون جوان ویکتور خارا جاری است! و هنوز هیچ سرباز آمریکایی را برای تجاوز به مردمان جهان محاکمه نکرده اند. استاد بزرگوار قتل عام روستاهای ویتنامی، بمب های ناپالم، سمومی را که «لیبرال های قدرت متراکم» بر سر ویتنامی ها پاشیدند «داستان های ژورنالیستی» می داند. به هر حال مردمان همه ی این سرزمین ها یک مشت عقب مانده بودند که نه تنها به کار بردن واژه ی امپریالیسم بلکه رزمیدن بر علیه سلطه ی آن برایشان «ناخوشایند» نبوده است. نه آقای مردیها تاریخ را به همین راحتی نمی شود قلب کرد. برژینسکی و کیسینجر و جان فاستر دالس نتوانستند شما هم نمی توانید برادر! زور نزنید. آقای مردیها بر این باور است که «قدرت متراکم لیبرالی» با کتاب و تلویزیون و سینما افغانستان و عراق را اشغال کرده اند. منتها عده ای از مردم هم بر اساس «داستان های ژورنالیستی» زیر این کتاب ها و تلویزیون ها و فیلم های سینمایی مرده اند. به هر حال آقای مردیها ایمان دارد «ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنی های ناشی از این تفکرات سه گانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است.» فقط من نمی دانم آقای مردیها چرا هنوز در ایران است؟ برادر! محسن سازگارا و علی افشاری و اکبر عطری و رویا طلوعی و امیرعباس فخرآور هم که پیش از تو چنین ماموریتی را برای «قدرت متراکم لیبرالی» قائل بودند، حالا دارند زیر سایه ی لیبرال های متراکم در کاخ سفید خوب لفت و لیسی می کنند. اینجا که مانده ای آقاجان! چیزی نمی ماسد. فراموش نکرده ای که؟ «اژدها» بیدار شده است.

هجمه اما تمام نشده است. در اولین شماره ی روزنامه ی «هم میهن» که دیروز، یکشنبه 23/اردیبهشت منتشر شده است، دکتر حمیدرضا جلایی پور، متخصص جنبش شناسی در عرصه های زنان و کارگران و اقوام و دانشجویان و سبزها و هرچه جنبش دیگر که ممکن باشد، فرموده اند: «ما بر سر موضوعاتی همچون "احیاگری دینی" و دفاع از آنها شوخی نداریم. الان مارکسیست ها در دانشگاه ها فعال هستند و بر عکس، با آنها مشکلی هم ندارند. ما باید روی هویت خود بایستیم و در این شرایطی که پنبه ی همه چیز در حال زده شدن است، محکم بایستیم.»

در همین شماره برادر عباس عبدی هم گفته است: «اگر وارد بحث هویت دینی بشوید، با مشکلات بیشتری برخورد خواهید کرد. همچنان که اکنون در دانشگاه ها نیز نه با مارکسیست ها که با انجمن های اسلامی برخورد می شود.»

دکتر ابراهیم یزدی هم در دیدار با شورای مرکزی جدید دفتر تحکیم وحدت، فیلش یاد ریچارد کاتم کرده است و گفته: «تحت تاثیر جنجال ها و سر و صداهای دانشجویان غیرمذهبی قرار نگیرید و کوتاه مدت فکر نکنید چرا که اگر فارغ از جنجال های اطرافیان عمل کنید، در بلند مدت پیروز خواهید شد. ... با آنکه در آن سال ها [سال های ریچارد کاتم] دانشجویان عضو کنفدراسیون سر و صدای زیادی داشتند و تریبون های زیادی در دست آنها بود اما اعضای انجمن های اسلامی خارج از کشور آنقدر متحد بودند که در جریان تظاهرات علیه شاه تیتر یک تمام رسانه های آمریکا را به خود اختصاص دادند.» از بدشانسی آقای دکتر اما هنوز مدارکی از آن روزها باقی است و هنوز افرادی زنده اند. ریچارد نامرد به قولش عمل نکرده است. نه مگر قول داده بود همه ی مدارک را بسوزاند و همه زنده ها را بمیراند؟ در ضمن دوستان ناراحت نشوند اگر ریچارد کاتم نیست، مایکل لدین که هست.

به هر حال دیدیم آقایان رنگ پریده ی شما را. منافع همه ی شما، شرکای این خوان گسترده در سرکوب دانشجویان چپ و کارگران و معلمان و زنان به هم گره خورده است. اما این را از من بشنوید «اژدها» فعلن خیال خوابیدن ندارد.

خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد 1: بخوانید شعری از «علی مدد رضوانی»، کارگر مهاجر افغانی را به مناسبت اخراج مهاجران افغان:

«لیلا مهاجر است که حرفی نمی زند

آزرده خاطر است که حرفی نمی زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست

درد معاصر است که حرفی نمی زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر

انگار حاضر است که حرفی نمی زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر

انگار کافر است که حرفی نمی زند 

لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ

فردا مسافر است که حرفی نمی زند

این شعر را برای دل او سروده ام

این بیت آخر است که حرفی نمی زند»

تریبون آزاد 2: بخوانید شعر «تهران خیلی بزرگ است، من از تاجیکان هزاره ام» را از سید علی صالحی باز هم برای اخراج مهاجران افغان: «دیگر دیدن بامداد/ دیر شده بود/ عصر دومین سه شنبه ی شهریور/ قرار بود/ به دیدن دوستی از نزدیکان کیوان و پوری و/ بنفشه بروم،/ کمی بالاتر از شمال غربی میدان آزادی/ نرسیده به ایستگاه آب و سیگار و/ منتظران کرج،/ دیدم یک نفر کنار کاجی نشسته/ کنار سایه سار کاجی شکسته نشسته/ دارد با خودش حرف می زند/﷼/ کفش هایم را کندم/ من هم کنار سایه ی بلند عصر/ آهسته و آشنا گفتم/ تو راه جنوب را بلدی؟/ بلدی که از سمت مغرب آفتاب می رود/ می رسد به بادهای بی پایان شهریوری؟/ اصلا حواسش نبود/ کمی شبیه خودمان/ انگار یکی از بازماندگان قبیله ی باد و/ نفرین و فاصله بود/ داشت با خودش حرف می زد/ بی نقطه/ بی نگاه/ بی فرصت/ داشت با خودش حرف می زد/ یکی دو جمله را جور عجیبی تکرار می کرد/ می گفت تهران خیلی بزرگ است/ دیوارها بلندند/ دیوارها نباشند/ دشنام ها نباشند/ درهای چهل کلید پیر/ پنجره های سنگ/ پنجره های سکوت/ می گویند افاغنه بیا/ می گویند افاغنه برو!/﷼/ قبرستان دور دخترم از دیوار است/ خانه از دیوار/ خواب، خدا، فاصله/ کلمات، آدمی، نام ها/ همه از دیوار است./﷼/ حالا این همه راه را بگو/ با کدام روی پُرگریه به خانه برگردم/ راه کابل دور است./﷼/ هی روزگار ناشادی/ نمی شد زمین از نو زاده شود/ عشق از نو زاده شود/ آدمی از نو زاده شود/ اصلا اسم نباشد/تقسیم و فاصله نباشد/ فهمیدن همین دقیقه/ همین گوشه/ همین گریه ها نباشد!/﷼/ پس ما/ از اتفاق کدام بختِ برگشته شکسته ایم؟/ اسمش پروان، رویش پروان و/ عطر دخترانه اش پروان بود/ روی همین دو دست خودم مُرد آقا‍!/ هرچه التماس کردم/ هیچ مریض خانه ای راهمان ندادند/ تهران خیلی بزرگ است/ ما خیلی غریبیم/ کابل خیلی دور است!/﷼/ شب شده بود/ نمی دانستم برای چه اینجا نشسته ام/ راه خانه فراموشم شده بود/ یک نفر/ خیلی به ناگهان گفت:/ ـ آقا دسته کلیدت!/﷼/ او رفته بود/ دسته کلید خانه اش را نبرده بود/ خانه اش خیلی دور بود/ دیوارها قد کشیده بودند/ داشتند دنیا را می گرفتند/ داشتند دشناممان می دادند/ دیگر برای دیدن بامداد/ دیر شده بود.»

تریبون آزاد 3: بخوانید «خب همین است دیگر» را باز هم از سید علی صالحی عزیز و دوست داشتنی ویژه ی دل من که این ویرانه انگار آبادانی ندارد، به هر حال همین است دیگر: «بلکه دعای همین چند چراغ ناامید/ آوازی تازه از ترانه های تو باز آورد،/ ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان/ هیچ ستاره ای از سفرهای دور دریا/ به آسمان برنمی گردد./﷼/ دارم خودم را تکرار می کنم،/ اصلا بیا معامله را تمام کن!/ چقدر باید ببوسم ات/ تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟/ تا هق هقِ این همه آدمی ... تمام!؟»

تابلوی اعلانات: تئاتر «بابام تو کاغذا گم شد» بر اساس زندگی و با حضور کودکان کار افغانی از روز دوشنبه 24/اردیبهشت تا چهارشنبه 26/اردیبهشت در فرهنگسرای هنر یا همان ارسباران سابق، بر صحنه می رود. از دست ندهید!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:55 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

تو جرات ترانه یی در این قلم شکسته گی

زنده بمان عمو اشرفِ کودکی های من زنده بمان! این جهان پلشت نکبتی بدون تو دیگر جای نفس کشیدن نیست رفیق! زنده بمان لطیف شیطانی های خانه ی مادربزرگ. زنده بمان امید تلخستان.

حالا اگر بروی رنگینه چه کند روی پشت بام آن خانه ی روستایی. اگر بروی گل طلا چه کند با کلاش های قرمز. حالا با کدام روزنامه دیواری «پیروز» مدرسه شویم.

کناره ی آبشوران را خالی نکن در فصل تلخ نان. اگر بروی رفیق «داداش جان» دیگر به خانه برنمی گردد. تنها تویی که هنوز توی این روزهای سیاه، این روزهای خالی بی امید، این فصل سترون زمین با چراغی در دست دنبال داداش های رفته ی نیامده می گردی. نگاه کن رفیق! عمو اشرف! زمین خاوران بی تو خالی می ماند. نگاه کن عموی قصه های بچگی! داداش جان ها اینجا زیر خاک خوابیده اند.

حالا تو اصلا با اجازه ی کدام بی شرفی می خواهی بروی. وقتش نیست برادر زنده بمان کفتارها و کلاغ های بسیاری هستند که شایسته ترند برای مرگ. نه عمو جان این لباس سفید یک دست به تو نمی آید. این چشم ها عمو اشرف! نباید برود زیر خاک. برگرد! می دانم تحمل زمین، تحمل این کثافت جاری، تحمل این هوای عفن نامردمی سخت است اما برای دل من هم که شده، برای همین چشم هایی که روی کتاب های تو فرستادمشان پشت شیشه های ذره بینی تحمل کن! کودکی های من همین طوری هم بی همه چیز است. تنهایم نگذار عموی خوب روزهای بچگی!

خارج از دستور 1: علی اشرف درویشیان نویسنده ی مردمی کودکان، این روزها با مرگ نحس عبوس دست به یقه شده است در بیمارستان ایرانمهر. نمی دانم چه باید کرد کاش باوری در کار می بود.

خارج از دستور 2: سرکوب تظاهرات کارگران در کشورهای آزاد نشان از این دارد که بیداری ققنوس غارتگران زمین را مهمان وحشت و کابوس کرده است. بگذار برخیزد مردم بی لبخند!

خارج از دستور 3: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعر «برای مردانی که بازنگشتند» را از بیژن نجدی: «با پاهایم فکر می کنم/ با دست هایم اندیشه/ با پوستم می نگرم/ و موهایم می رقصد/ با پاهایم فکر می کنم/ به کوچه ها و خیابان ها/ با دست هایم اندیشه/ به مادرانه ی آرام/ آن چادرنماز چیت/ که باز خواهد شد، هنگام/ که بازمی گردم به کوچه ها و خیابان های خودم/ با پوستم می نگرم به آفتاب و ماه بی تقویم/ و موهایم می رقصد/ در این باران که می بارد/ بر سیم خاردار/ با پاهایم فکر می کنم/ که از آفتاب و باران تو می گذرم/ با دست هایم اندیشه/ به گل قالی/ چیدن سیب/ خریدن نان/ با پوستم می نگرم/ به زخم تن سردارانت/ آه سرزمین من/ و سرم خانقاه آشفته ی عریان است.»

تابلوی اعلانات: اگر حال کتاب جدی خواندن دارید. اگر حال کتاب تاریخی خواندن دارید. اگر فعالیت کارگری می کنید یا به فعالیت های کارگری علاقه دارید. کتاب «اتحادیه های کارگری و خودکامگی در ایران» نوشته ی حبیب لاجوردی، ترجمه ی ضیا صدقی را از دست ندهید. البته کتاب نایاب است و پوستتان کنده می شود تا آن را پیدا کنید. این کتاب را نشر نو در سال 1369 چاپ کرده است. قیمت پشت جلد 240 تومان است و البته بعید می دانم با بهایی کمتر از چهار ـ پنج هزار تومان بتوانید آن را بخرید. اما ارزشش را دارد. مطمئن باشید.   

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:43 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

ریشه ی من فدای تو تیشه بزن! تیشه بزن!

خیلی وقت بود نمی آمد حوالی اتاق من، نیامده بود. حالا داشت رو به پنجره تمام قد، استکان نقلی نسکافه ی تلخ اش را هورت می کشید. آنقدر پرصدا که بگذرد ذرات صدا از گوش های من که دیگر جز خودم را نمی شنود.

داشتم دود سیگارم را فوت می کردم توی چشم مانیتور. مانیتور داشت سرفه می کرد که ریه هایش داغان شده این کامپیوتر لکنتی از دست من. گفت: خب! چه خبر برادر؟ گفتم: نیامدی این همه مدت؟ گفت: رفته بودم حوالی خودم داشتم دیوانگی می کردم. گفتم: راستی گفته بودم چقدر کوچکیم ما؟ گفت: گفتنش که فایده ای ندارد عمو! باید باور کنی. باید بفهمی که چقدر کوچکیم.

گفتم: برای این باور، برای این شعور بی بدیل سعی خودم را کرده ام. گفتم: تا حالا اصلا فکر کرده ای تو چقدر کوچکی وقتی از بالای جهان، از جایی نزدیکی های آفتاب، زمین را دیده باشی؟ گفتم: در جهان ما، در جهان سیم ها و آسمانخراش های سرسام، یکی از همین آفریده های انسانی تمدن چنین فرصتی را می دهد که از روی صفحه ی همین مانیتور خیره شوی به خودت، به خانه ای که خودت حالا در آن نشسته ای و بعد ببینی که چقدر کوچکی!

گفت: حالا اصلا می خواهی کجا درز بگیری این سماع مکتوب کلمه را؟ گفتم: درست آنجایی که باور کنم زندگی آنقدرها هم جدی نیست. تمام این فراق ها و وصال ها و دیوانگی ها و شوریدگی ها و حیرانی ها لحظه ای از لحظه های جهانند. آنجایی که باور کنم هیچ قطعیتی وجود ندارد جز مرگ. و مرگ یعنی تمام، یعنی برای همیشه رفته ای. گفت: که چه؟ گفتم: یعنی اینکه بگذار زندگی به راه خود برود. در روزگارت سرخوشانه دخالت کن! بازی کن! برقص! بفهم که زندگی چقدر بزرگ است در برابر حقارت تو! بفهم که این جهان دارد می چرخد هی بی وقفه و تو چقدر در جا زده ای! (چیزی نشنیده بودم چون باز هم چیزی نگفته بود و تنها داشت سیگار بدبوی وطنی اش را دود می کرد).

گفتم: اصلا سینما رفته ای؟ فیلم دیده ای؟ رمان خوانده ای؟ اصلا دیده ای در پایان، قهرمان جایی ایستاده است که حتا تصورش را هم نمی کردی؟ گفتم: زندگی یعنی همین. یعنی همین حالا جایی ایستاده ای که تصورش را هم نمی کردی. یعنی آن سوی فرداها هم جایی خواهی ایستاد که تصورش را نمی کنی. گفت: اِهِم! گفتم: خب برادر! همه ی اینها یعنی میلیاردها انسان در میلیاردها زندگی آن سوی فرداها در میلیاردها جایی خواهند ایستاد که امروز نمی دانند. (چه سرگیجه ی غریبی گرفته بودیم هردو) گفتم: و این یعنی میلیاردها بار فرصت هست هنوز برای زندگی کردن. گفت: خسته شدم. گفتم: صبور باش! من حالا صبوری می کنم و چاره ای نیست انگار. اما همین باران امشب، همین هوای دیوانه ی مست یعنی جایی برای دو نفر خالی است که هی برای هم گریه کنند. گفت: همین است که گفتی اخوی! همین است که گفتی.

خارج از دستور 1: باید این پست را برای یاران در خون خفته ی تپه های اوین می نوشتم. برای بیژن جزنی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیل افشار، عباس سورکی، عزیز سرمدی، مشعوف کلانتری، محمد چوپان زاده، کاظم ذوالانوار و مصطفا جوان خوشدل. باید این پست را در گرامیداشت اول ماه می، عید جهانی کارگران می نوشتم. اما چاره ای نیست وقتی این قلم نمی خواهد و دستوری نمی نویسد اگر بخواهد برای دل بنویسد. در مورد یاران تپه های اوین چیزکی نوشته ام که وقتی چاپ شد و اگر چاپ شد خبرش را می نویسم و در مورد روز جهانی کارگر هم مصاحبه ای کرده ام با جایی که وقتی پخش شد لینکش را می گذارم. همین!

خارج از دستور ۲: چندی پیش گفتگویی داشتم با رفیق خوبم شاهرخ رییسی برای نشریه ی اثر که قرار بود خیلی زود منتشر شود، در مورد خسرو گلسرخی و دفاعیاتش. اثر حالا منتشر شده است. من این نشریه ی الکترونیک را در بخش پیوندهایم لینک داده ام و گفتگوی من را هم می توانید در اینجا بخوانید. گمان می کنم بحثی که در مورد نگاه چپ به مذهب در اینجا مطرح کرده ام می تواند سرآغاز بحثی روشنگر و آگاهی دهنده باشد. گمان می کنم می توانیم با هم به نتیجه ی بهتری برسیم.

خارج از دستور ۳: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: شعر این بار «کجا» نام دارد و افسوس که محمد آشور دیر من را دید تا به جای فرامرز سه دهی شعرش را به من تقدیم کند که «همیشه از چشم های خودم لو می روم»: «کجا را داری بروی به خانه ای که نداری؟!/ که را داری/ که برایش از چیزی که چیست بگویی:/ "چیزی نیست...! چیزی نیست...!؟"/ چیزی هست!/ وگرنه این خیس ها/ که بی خود از گونه های تو بالا نرفته اند/ تا چشم هات را که ببندی هم/ لو رفته ای کجا؟!/ این جا که نیستی/ از نبودنت پیداست/ خالی ست قاب عکس/ طولانی ترین لبخند را به من زده بودی/ که هرچه می دوم تمام نمی شود/ این گوشی هم که مدام.../ و شماره های اتفاقی می گیرم/ "که الو...! رفته ای کجا؟"/ گیرم صدای تو باشد/ این لب های پشت هر شماره ای که بگیرم/ وقتی که من تک و/ تنها تو در کجا/ جز من برای کیست که بگویی:/ "چیزی نیست...؟"/ و شوری پلک هات را کجا بتکانی/ و جز تو که را داری و کجا را/ که این قدر گرفته ای/ و "الو؟!"».

تابلوی اعلانات: اگر می خواهید در حالی که گلویتان از سیاهی گرفته است، قهقهه بزنید. اگر می خواهید از نوآوری های این جهانی لذت ببرید. حتما کتاب «پازل عاشقانه آقای کا» نوشته و کشیده ی مانا نیستانی را بخوانید و ببینید. کتاب داستان مصوری است، آمیخته ی کاریکاتور و متن. «پازل عاشقانه آقای کا» را انتشارات نقش و نگار در تیراژ 1500 نسخه به سال 1384 چاپ کرده است و قیمت چاپ دوم آن 2500 تومان است. راستی کسی اینها را می خواند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:37 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

داره آتیش می گیره این شبحِ ستاره چین

ما کوتاه نمی آییم. آنقدر کوتاه نمی آییم که این خورشید تن پرور بلند شود، بیدار شود و نورش را بپاشد بر سر آدمی.

نه ما کوتاه نمی آییم. بیهوده کف به دهان آورده ای که چه؟ فکر می کردی اگر شبانه بزنی به دل دانشگاه و یاران ما را دزدانه به زندان ببری ما گریه می کنیم؟ حالا بیژن و هومن و بهرام را هم که برده باشی فرقی نمی کند. تا این زمین را مصادره کرده باشی ما به خواب نمی رویم.

فکر می کردی اگر معلم ها را از سر کلاس، از پای تخته و میز پشت میله ها ببری؟ اگر زیر این باران مدام، چتر بر سرمان بگیری کوتاه می آییم؟ دیوانه ای برادر! نه ... دیوانه واژه ی مقدسی است. تو نمی فهمی. دست خودت نیست. من تو را می فهمم. جهان تو کوچک است. دنیای تو حقارت می کند. کینه ببند برادر از من! کینه ببند. دندان غروچه کن! کف به دهان بیار! فریاد بزن! چرا که ما سرِ تمام شدن نداریم. آنقدر می مانیم روی این زمین تا خسته شوی.

می دانی بگذار یک راز را برایت بگویم. رازی که در شنودهای تلفنی ات، در تعقیب و مراقبت هایت، در پرینت هایی که از ایمیل های ما می گیری، حتا در اتاق های بازجویی ات نمی توانی از آن بو ببری. خوب گوش کن حاجی! ما یک عده ایم که هی شب ها خواب بی سانسور ستاره و سپیده می بینیم. ما یک عده ایم که باور داریم می شود جهان دیگری ساخت و حالا، همین حالا که تو یا یکی مثل تو نشسته است روبه روی بیژن و دارد در مورد جد و آبادش هم تحقیق و گفتمان می کند، دست به کار تغییر جهانیم. ما تصمیم گرفته ایم در ساختن سرنوشت خودمان دخالت کنیم.

خوب نگاه کن! می بینی؟ جویبارهای کوچک راه گرفته اند. از کتابخانه ها و کارخانه ها، از کلاس های درس و دانشگاه ها، از خانه ها راه گرفته اند. نگاه کن! ببین! این جویبارها ماییم. ماییم که کوتاه نمی آییم و می دانیم که رودی می شویم رو به جانب دریاهای دور. یکی از همین روزها. نگاه کن!

خارج از دستور 1: در چند روز گذشته بیژن صباغ، سعید یعقوبی نژاد، عمید مشرف زاده، مهدی شریف النسبی، ضیا نبوی، علی تقی پور، علیرضا کلاراستاقی نژاد، جواد میرشفیعی، هومن شریفی، رامین آجرلو، سیاوش سلیمی، علی کیایی، نجات الله افشار، مهران ضیابخش و پیمان الیاسی به همراه چند نفر دیگر از فعالین دانشگاه مازندران بازداشت شده اند. دفاع از رفقای بازداشت شده ی دانشگاه مازندران یک امر مبرم و ضروری است. انتقادها و مرزبندی ها جای خود اما قرار است این انتقادها وسیله ای برای گشودن راهی به سوی رزم مشترک باشد. با اعتراض به بازداشت یارانمان همراه شویم.

خارج از دستور 2: سرکوب و ارعاب و بازداشت معلمان هم ادامه داشته است و البته مبارزات اعراضی هم پیش رفت تا جلاد کنف شود. برای دیدن اخبار مربوط به جنبش معلمان، کانون صنفی معلمان ایران را ببینید و صدای اعتراض معلم و نیز سلام دموکرات را.

خارج از دستور 3: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعری بی نام را از «نازفر ناظم» که ستایش زیبایی است برای سیگار روشن، برای خود زندگی: «آغاز می شود شب/ با خاکستر خورشید/ در زیر سیگاری ات/ حالا می توانی کابوس ببینی/ بلند بلند/ تا عرق سرد بنشیند/ بر این لیوان خالی/ و تمام قرص های آرامبخش/ و نفس های مقطع این رادیوی شکسته/ دیگر بالا نیاید/ غلت بزنی/ در هذیان این رختخواب چرکمرده/ یا گوش بسپاری/ به جیغ زنی/ از لابه لای دندان های کلید شده ی کتاب ها/ می توانی همینجا/ زمان را برای همیشه نگه داری/ خاکستر شده در زیر سیگاری ات/ نه!/ سیگاری بگیران/ خروس ها منتظر خورشیدند!»

تابلوی اعلانات: «کنار ماه دودی» با صدای علیرضا تهرانی که ترانه های خودش را می خواند جدیدترین کشف من است در زمینه ی موسیقی اعتراضی. این آلبوم تلفیقی است از موسیقی پاپ و راک. فقط بدانید که یک ترانه ی هیجان انگیز در این آلبوم وجود دارد برای شازده کوچولوی عزیز! بخشی از این ترانه را هم می نویسم که حتما «کنار ماه دودی» را بشنوید: «شازده کوچولو چی می خوای/ روی زمین جای تو نیست/ این جا امیدی به سحر/ برای فردای تو نیست/ آفتاب غروبی نداریم/ روزای خوبی نداریم/ واسه سفر به ناکجا/ یه اسب چوبی نداریم/ شازده کوچولو اون بالا/ که غم آب و نون نبود/ خونه به دوشی شب و روز/ بهانه ی جنون نبود.»

در این آلبوم البته ترانه های عاشقانه ی شنیدنی هم حضور دارد. مثلا این یکی: «وقت رفتن، دم آخر/ تو چر گریه می کردی؟/ تو خودت مسبب/ این همه رنج، این همه دردی/ تو چرا گریه می کردی؟/ تو که اول خوشیت بود/ دیدن شکستن من/ که علاج ناخوشیت بود ... تو به خنده می گرفتی/ همه ی شب گریه هامو/ این تو بودی که نخواستی/ بشنوی بغض صدامو» کنار ماه دودی را نشر آوای باربد منتشر کرده است.          

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:1 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

آن که غربال در دست دارد از پشت سر می آید

از همه ی رفقا به خصوص فواد شمس پوزش می خواهم که اینقدر دیر به خودم جنبیدم. در حقیقت چند وقتی بودم و نبودم. بودم به آن اعتبار که پس از تعطیلات طولانی نوروزی جسم ام حضوری جدی داشت توی این اتاق غبار گرفته ی لعنت شده و نبودم به آن اعتبار که هم باید به کارهای عقب مانده می رسیدم و هم باید با یک ویرانی و شوریدگی کنار می آمدم. اولی تا حدی پیش رفت و دومی نشد و من دچار ماندم. بگذریم!

فواد شمس در مطلبی با عنوان «گسست از تجربه های خاکستری» درباره ی آنچه که من در خارج از دستور ششم پست نوروزی ام نوشته بودم، نوشت. این بحث را البته کسی جدی نگرفت. این را می توان از کامنت دانی های من و فواد فهمید. در واقع بحث به همان حدی فرو رفت که می توانستیم من و فواد در یک عصرنشینی کافه هشت و نیم که هر دو دوستش داریم در ضیافت قهوه ی فرانسه ی تلخ، تمامش کنیم. اما چند چیز من را به نوشتن وادار کرد. اول: کاری که فواد کرد موجب شد من بتوانم وجوه مختلف بحثم را بازتر کنم. همان طور که در آن خارج از دستور نوشتم این نوشته های وبلاگی به همان اندازه ای جدی است که باید باشد. اینجا فضایی است برای این که بیاموزیم چگونه می توان سخن گفت و چگونه می توان یک بحث سازنده را پیش برد. امیدوارم مطلبی که کنون می نویسم چنین باشد. دوم: اینکه کسی بحث را جدی نگرفت به ما فرصت داد بدون حضور امنیتی های عزیز در کامنت دانی هایمان که بحث را عصبی می کردند، با هم گفتگو کنیم. این فضا نتیجه ی لحن منطقی فواد بود که گویا باد نوروزی ملایمش کرده بود. (ممنون رفیق!) البته یکی از نشریات خارج از کشور مطلب فواد را به طور کامل چاپ کرد در حالی که خواننده مطلب من را نخوانده بود. آنها البته می دانند دارند چه می کنند. من و فواد هم می دانیم آنها دارند چه کار می کنند. اما این کار هم موجب نشد که بحث عصبی شود. پس زنده باد خودمان! حالا می روم سراغ مطلب فواد!

من نوشته ام: «ديديم که در برابر راست افراطی و فاشيستی حاکم شده، ققنوس چپ بيدار شد. اما اشتباه از اين جهت که اين «چپ» همچنان نشانه های شکست و سرکوب را در خودش دارد. چپی است که به وضوح از خاکستر بره کشان دهه ی شصت و زمين لرزه ی فروپاشی شوروی سر برداشته است.»

و فواد نوشته است: «بر خلاف هژیر من اعتقاد ندارم که نسل جدید چپ بر خاسته از خاکستر " بره کشان دهه ۶۰" و از آن فراتر بیرون آمده از آوار های فروپاشی شوروی به عنوان نماد یک مدل از سرمایه اری دولتی باشد. بل که این چپ برخاسته از دل جدی تر شدن مبارزه طبقاتی و پلاریزه شدن جامعه بیرون آمده است و جواب گوی یک خواست واقعی و مادی در جامعه انسانی ما است.»

به نظر می رسد که لااقل در یکی دو خط ابتدایی مطلب فواد، ما با هم اختلافی نداشته باشیم. درست همان جایی که فواد نوشته است: «هژیر عزیز در ادامه نکاتی را در مورد موقعیت راست افراطی و لیبرال ها و اصلاح طلبان حکومتی و بنیادگرایان دینی و ... ذکر می کند که من نیازی به پرداختن به آن نمی بینم.» من دقیقا در مورد همین «جدی تر شدن مبارزه طبقاتی و پلاریزه شدن جامعه» نوشته ام که چپ بر بستر آن دوباره رویش خود را آغاز کرد. به نظر می رسد که رفیق ما یا خیلی عجله داشته است یا در اساس متوجه منظور من از خاکستر بره کشان دهه ی شصت و فروپاشی شوروی نشده است. پس باید منظورم را بیشتر توضیح بدهم. کشتار وسیع دهه ی شصت موجب شد که چپ مجبور شود تا سال ها در لاک دفاعی فرو رود و در رادیکال ترین حالت به مقاومتی فرهنگی روی آورد. همین شکل از مقاومت هم هزینه ی دهشتناکی داشت. قتل غفار حسینی، امیر ابراهیم زال زاده، پیروز دوانی، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده در واقع قتل بخشی از نیروهای چپ بود که کمر به مقاومت در برابر جامعه ی تک صدایی و استبدادی بسته بودند. این چپ شکست خورده و قتل عام شده که تمامی تشکل هایش را منهدم کرده و زیباترین ستاره هایش را به مسلخ برده بودند با فروپاشی شوروی ضربه ی دوم را خورد.

درست است که سال ها بود کمتر نیروی چپی شوروی را یک کشور سوسیالیستی می دانست اما فروپاشی شوروی کمترین تاثیری که داشت هار شدن نولیبرالیسم بود. همان زمان سهراب شهید ثالث، کارگردان چپگرای ایرانی که به هیچ وجه نمی توان او را چپ سوویتیست دانست به یکی از همکارانش گفته بود: «حالا مانند ببر گوشت مان را خواهند درید.» پیش بینی شهید ثالث درست بود. شوروی هرچه که بود عاملی بود برای کنترل وحشی گری های امپریالیسم آمریکا. هر چند همین شوروی بارها در معامله با همان امپریالیسم آمریکا منافع مردمان رهایی خواه جهان را قربانی کرد، اما چه کسی است که مثلا از نقش اولتیماتوم برژنف به آمریکا در دفاع از انقلاب ایران بی خبر باشد. از سوی دیگر فروپاشی شوروی موجب شد جهان سرمایه داری که پیش از آن چونان یک تن واحد در برابر بلوک شرق متحد شده بود به چند متروپل تقسیم شود. رقابت های درونی جهان سرمایه داری موجب شد تا آمریکا برای حفظ هژمونی خود در جهان سرمایه دست به لشکرکشی بزند. یک سویه ی جنگ افغانستان و عراق قطعا همین است. آمریکا از یک سو می خواست به رقبایش بفهماند که اگر با او همراه نشوند هم می تواند به همراهی لهستان و استرالیا از آتش جنگ پیروز بیرون آید و از سوی دیگر آمریکا توانست با اشغال عراق و افغانستان کنترل بخشی از منابع گاز و نفت جهان را در چنگ خود متمرکز کند تا در صورت لزوم گلوی رقبای دیگرش یعنی هم اروپا منهای بریتانیا و هم قطب چین ـ روسیه را بفشارد.

فروپاشی شوروی یک سویه ی دیگر هم داشت. سرمایه داری جهانی با کمک بوق های تبلیغاتی اش توانست چنین وانمود کند که سوسیالیسم شکست خورده و آرای مارکس دیگر به یک موضوع آکادمیک تبدیل شده است. آنها وانمود کردند، سیستم سرمایه داری سیستمی «طبیعی» و «عرفی» است. آنها پیروزی قطعی و همیشگی سرمایه داری و پایان تاریخ را با بهره گیری از «صور بسته ی گفتار» به عنوان یک باور عمومی و توضیح واضحات جا انداختند. آنها کاری کردند که غارت شدگان جهان «نه تنها فراموش کردند بر علیه سرمایه داری عمل کنند بلکه فراموش کردند حتا بر علیه سرمایه داری فکر کنند.» فواد هم حتما مانند من سال های هم زمان با این شرایط جهانی را در ایران به یاد می آورد. چپ به راستی در اوج حضیض بود و ما هنوز رجز می خواندیم که «در زیر خاکستر می تپیم» و می خواستیم که «از اینکه ناامید نشده ایم ما را ببخشند». زمان ثابت کرد که چنین بوده است و با شدت گرفتن همان مبارزه ی طبقاتی و دست اندازی نولیبرالیسم در قالب جهانی سازی و جنگ های امپریالیستی به سرتاسر جهان، نه تنها چپ ایرانی بلکه چپ در سرتاسر جهان از خاکستر سرکوب و شکست برخاست.

فواد در ادامه می نویسد: «با تمام احترامی که برای نسل مبارز گذشته و تمام انسان های آزادی خواه و برابری طلب که در دهه ۶۰ جان و زندگی خود را برای آرمان های انسانی داده اند قائل هستم. جنبش کنونی چپ جامعه را برخاسته از سنت آنان نمی دانم.» 

این جمله در واقع دست به نقدترین نشان یا به قول فواد «فاکت مشخص» از همان چیزی است که من از آن «شاکی ام». فواد در این جمله خودش را حنجره ی همه ی جریان چپ دانسته و به جای همه ی چپ امروز ایران حکم می دهد که «ما» از سنت های گذشته برنخاسته ایم. من از فواد می خواهم که روشن کند منظورش از «جنبش کنونی چپ جامعه» چیست؟ منظور، فواد و دوستان هم فکرش هستند؟ یا منظور چپ امروز ایرانی در همه ی جغرافیای آن است؟ شاید هم فواد دیگران به غیر از «ما» را چپ نمی داند که در این صورت «فاکت» من «مشخص تر» می شود. من هم قبول دارم که بخشی از چپ امروز ایران نه از سنت های چپ گذشته بلکه از نقد سنت های چپ گذشته برخاسته است یا دست کم سعی اش را می کند که چنین باشد. هرچند این نقد امروز بیش از آنکه رادیکال به مفهوم نقد ریشه ای و عمیق باشد، یک نفی فحاش و گنده گو است. در واقع نقد با نفی تفاوت دارد. نقد یعنی بازیابی ریشه های زمانی و مکانی و اندیشگی اشتباهات تاریخی چپ گذشته و درس آموزی از آن. یعنی نفی سنت های اشتباه غیردموکراتیک و انتقال سنت های رهایی بخش به امروز. یعنی همان چیزی که فواد می نویسد: «بل که از دل نقد رادیکال و ریشه ای آن [گذشته] به این نتیجه رسیده ایم که باید جنبشی متعلق به دوران زندگی خویش و نسل خود را برای مبارزه و ساختن جهان بهتر درست کنیم.» من هنوز چنین نقدی از گذشته لااقل در آن جغرافیایی که فواد آدرس آن را می دهد، ندیده ام.

فواد ادامه می دهد: «چون از منظر طبقاتی جنبش آنان [چپ گذشته] جنبش رهایی طبقه کارگر نبود. این امر بزرگ ترین ضعف جنبش چپ آن زمان بوده است. اگر به تعاریف کلاسیک متفکران بزرگ سوسیالیست جهان از جمله خود مارکس استناد کنیم به این نتیجه می رسیم که " سرتاسر تاریخ جوامع تاکنون موجود تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است" بر همین مبنا کسانی که خود را چپ و سوسیالیست می دانند باید جامعه را بر مبنای طبقات و مبارزه طبقاتی تحلیل و به تبع آن دست به تغییر آن به نفع طبقه کارگر و در راستای منافع طبقاتی آن بزنند. اما متاسفانه جنبشی که در گذشته در جامعه ی ایران وجود داشت که بر آن نام چپ هم می گذاریم مسئله اش رهایی طبقه کارگر و که در گرو لغو کار مزدی و تغییر رادیکال و بنیادین مناسبات موجود در تمامی اشکال اش و نقد بی رحمانه سنت های پوسیده و ناسیونالیسم و هر چیزی که متعلق به سرمایه داری است نبود. آنان بیشتر دغدغه شان از جنس حقوق قومیت ها، مبارزه با نیروی های خارجی، برخی رفورم های اقتصادی، تقویت بورژوازی ملی در مقابل بورژوازی خارجی، مخالت صرف با شخص دیکتاتور و... در واقع نقش مشاوران خوب و البته گاهی ایراد بگیر سرمایه داران وطنی را داشتند.»

من این بخش بحث را باز می گذارم چون دقیقا به رشته ای مربوط می شود که من در آن مطالعه و تحقیق می کنم و از فواد می خواهم مستندات خود را ارائه دهد.

من نوشته ام: «اين خيزش دوباره اما نه تنها با نقد سنت های غيردموکراتيک گذشته همراه نبود بلکه در بخش بزرگی از خود با وجود نفی کامل گذشته، احياگر همان سنت های غيردموکراتيک بود. سرکوب و کشتار دهه ی شصت، فنر را آنچنان فشرده بود که دستاوردهای گفتمان سوسياليسم دموکراتيک لااقل برای مدتی در رشد انفجاری چپ، منهدم شد.»

فواد می نویسد: «یکی از نقد هایی که ما به تجربه های خاکستری گذشته که متاسفانه هم چنان نیز رسوبات آن در اندیشه بسیاری از رفقا از جمله همین نوشته هژیر عزیز وجود دار همین جدا کردن سوسیالیسم ازدموکراسی است. جدا کردن خواست های سوسیالیستی از خواست های دموکراتیک. دو مرحله ای کردن تغییر! دوآلیته بین آزادی ـ برابری! قائل شدن به وجود تناقض بین دموکراتیک و سوسیالیسم! که هژیر عزیز این جا سعی در آشتی بین این دو مقوله دارد و ترم " سوسیالیسم دموکراتیک" را انتخاب کرده است! البته هژیر از این هوشمندی برخوردار بوده است که ترم " سوسیال دموکراسی" که اکنون فضاحت و نخ نمایی اش در سراسر دنیا به وضوح قابل رویت است را انتخاب نکرده است. اینجا لازم است تذکر دهم که سوسیالیسم بالاترین حد آزادی را برای انسان در نظر دارد!سوسیالیسم انسان را از بند کار ـ مزدی رها می سازد تا انسان با اراده و آگاهی واقعی خویش دست به آفرینش جهان و خود شکوفایی بزند! سوسیالیسم برای انسان تنها به خاطر انسانیت اش ارزش قائل است نه بر اساس برچسب هایی از قبیل نژاد، ملیت، قومیت، مذهب،زبان، طبقه، جنسیت، پول و... هر آن چیزی که غیر انسانی است! در نتیجه به نظرم این بزرگ ترین اشتباهی است که به نام دفاع از سوسیالیسم و این که آن را اندکی بزک کنیم یک پسوند دموکراتیک به آن بیافزاییم. این دقیقا خواست سرمایه داری است که نشان دهد سوسیالیسم در دل خود ناقض آزادی است و نیاز دارد یک پسوند دموکراتیک به آن اضافه کرد. در حالی که در واقع سوسیالیسم دقیقا اعتلا دهنده تمام خواست ها دموکاتیک در والا ترین شکل ممکن ان است دموکراسی شورایی و مستقیم ه عنوان تکامل یافته ترین شکل دموکراسی در سوسیالیسم متحقق خواهد شد.»

من تقریبا در این خطوط با فواد موافقم اما اول توضیح خواهم داد که چرا از سوسیالیسم دموکراتیک استفاده می کنم و البته از انگ کوچکی که فواد زده است می گذرم، چون او هم اصراری نکرده است که من سوسیال دموکراتم. رفیق خوبم بداند من هم مانند او اعتقاد دارم رهایی انسان تنها زمانی محقق خواهد شد که از قید کار مزدی رها شود و از همین زاویه هم دموکراسی های بورژوایی و لیبرالی را کافی و وافی نمی دانم. من هم معتقدم در سوسیالیسم نه تنها آزادی های سیاسی و اجتماعی مانند آزادی احزاب، مطبوعات، اندیشه و بیان و نشر، آزادی اعتصاب و اجتماعات اعتراضی محترم شمرده می شود بلکه انسان با رهایی از بندهای کار مزدی، با ویران کردن دستگاه بهره کشی می تواند استعدادها و توانایی هایش را بشناسد و رشد دهد. اما تجربه ی جهانی حکومت هایی که لااقل به نام سوسیالیسم براریکه نشسته اند چنین نبوده است. در این حکومت ها بساط «گولاک» و شکنجه و زندان و اعدام، بساطی گسترده بوده است. اتفاقا سرمایه داری از همین استفاده می کند و آن دوآلیته ی بین آزادی و برابری را تبلیغ می کند. استفاده از کلمه ی «دموکراتیک» برای من اعلام همین مرزبندی است با چنین عملکردی. چون نمی خواهم در هر جمله مجبور شوم توضیح بدهم که به قول رزا لوکزامبورگ «دموکراسی سوسیالیستی» عالی ترین شکل دموکراسی است.

دوم: اما من مانند فواد نژاد، ملیت، قومیت، مذهب، زبان و جنسیت را غیرانسانی نمی دانم. به باور من استفاده ی بهره کشان از اینها غیرانسانی و پلشت است.     

 فواد در ادامه می نویسد: «به نظر می رسد که در هر جنبش اجتماعی که در دوران جوانی خویش به سر می برد مشکلاتی وجود داشته باشد. این قبیل مشکلات می بایستی مورد نقد ریشه ای و رادیکال و بی رحمانه کسانی که سازنده ی این جنبش هستند یا لاقل خود را دل بسته به آن می دانند قرار بگیرد. از همین منظر است که من شدیدا از نقد هژیر استقبلا می کنم. البته من به اندازه هژیر عزیز مشکل برخورد های غیر دموکراتیک را در داخل جنبش چپ حاد نمی بینم. رک تر بگویم اصلا نمی بینم. به نظرم هژیر عزیز می بایستی چند فاکت مشخص برای این گفته خویش بیاورد تا ما نیز از انهدام این ارزش های دموکراتیک در داخل جنبش چپ مطلع شویم.»

فواد عزیز اصلا برخوردهای غیردموکراتیک را در جنبش چپ نمی بیند. چقدر خوب! من اصراری هم ندارم که ثابت کنم حرف من درست تر بوده است. اما اگر کسی خواست منظور من را درک کند او را توجه می دهم به کتاب «چشم مرکب» یا «انسان در شعر معاصر» زنده یاد محمد مختاری و یا «تا دام آخر» زنده نام محمدجعفر پوینده و بعد به مقایسه ی آن با ادبیات بخش بزرگی از وبلاگ های چپ. منظور من این بوده که «این» هرچه است «آن» نیست. و «آن» دستاورد یک بازنگری نقادانه و رادیکال به گذشته بود. برای نمونه محمد مختاری در کتاب انسان در شعر معاصر می نویسد: «انسان در تمام چهره ها و موقعیت ها و گوناگونی اش ارزشمند و محترم است. و درک حضور دیگری، به معنی درک بخش خاص یا ممتازی از حضور آدمی نیست. هیچ انسانی صرفا فرشته یا صرفا دیو نیست. آدم فرشته و آدم دیو زاده ی ذهن ماست. ما همین آدم های گوناگون، با درجات مختلف و موقعیت های متفاوت فرهنگی هستیم. آدم های ضعیف و قوی، فرهیخته و نافرهیخته، کوچک و بزرگ، همه اعضای یک پیکرند. تا جامعه و مناسباتش چنین است، ما همینیم که هستیم. و در چنین جامعه ای، درک حضور دیگری، به معنی درک حضور همه ی ما و همه ی این توان های متفاوت است. همین انسان های ناخالص و کوچک و بزرگ و فرهیخته و نافرهیخته، جایی که برآمده و به راه افتاده اند، کوه را از جا کنده اند. درک حضور دیگری یک درک جمعی از حضور آدمی است. تا موقعیتی فراهم آید که همگان از تعالی شخصیت بهره ور شوند و چنین نمانند که اکنون هستند.» یا محمدجعفر پوینده در جایی می نویسد: «در دوره ی حاکمیت استبداد که با تک گویی، حاکمیت ایدئولوژی جزم اندیش، شادی ستیز، خشک و رسمی و فقدان آزادی همراه است، خنده نیز خود به تنهایی نوعی جهان نگری است: نفی آگاهانه و شادمانه ی وضع موجود و ایجاد نظمی جدید بر اساس شادی، آزادی، برابری. این خنده رهایی بخش، بیدادستیز، جزم شکن، آینده نگر، شادی آفرین و زاینده است. راستی را چون نیک بنگریم نیاز آدمی به آگاهی و شادی و آزادی، از آب و هوا و نان شب نیز واجب تر است چرا که انسان در حقیقت یا آزاد و شاد و آگاه است یا از هر حیوانی، پست تر. و در این روزگار و دنیای سیاه مکالمه گریز، خنده ستیز، ناآزاد و پر از نابرابری که جان غم زده ی ما را تک آوایی، تاریک اندیشی و ابتذال خودی و بیگانه اسیر ساخته است، چه فراخوانی بایسته تر و شایسته تر و رهگشاتر از مکالمه، خنده، آزادی، برابری.» این نگاه به باور من هم رادیکال است، هم چپ و هم دموکراتیک. هم حامل ادبیاتی دموکراتیک است، هم حامل باوری دموکراتیک. اگر از نظر فواد چنین نیست یا آنچه در بسیاری از وبلاگ های چپ نوشته می شود فرقی با این جملات ندارد، احتمالا فهم ما دو نفر از نقد رادیکال و برخورد و باور دموکراتیک متفاوت است.

برای روشن تر شدن بحثم چند نمونه از ادبیات غیردموکراتیک نیروهای چپ در گذشته را می نویسم و این بخش بحث را تمام شده می دانم. در ضمن بگویم که برای برگزیدن این جملات کاملا اتفاقی عمل کرده ام و نیروهای دیگر چپ را عاری از چنین فرهنگی نمی دانم.

1 ـ کتاب انتقادی بر مشی چریکی. اتحادیه ی کمونیست های ایران. به قلم پویا: «رویزیونیست ها، این خطرناکترین دشمنان مارکسیسم ـ لنینیسم، تحت رهبری باند ضدانقلابی کرملین در سطح جهانی در تلاش خالی کردن محتوای انقلابی مارکسیسم ـ لنینیسم و ریختن ایده سازش با بورژوازی علیه زحمتکشان به جای آنند. این خائنین به مارکسیسم ـ لنینیسم و پورلتاریای جهان لحظه ای از این تلاش نامقدس خود فروگذار نمی کنند. ... سازمان های تروتسکیستی در گوشه و کنار جهان در حال فعالیت خرابکارانه اند. ... افسار گردان اینان زمینه کار است. اینان دیگر از خود تروتسکی هم اپورتونیست ترند. اینها مثل اعلای اپورتونیسم اند. ... مارکسیست های ناب طرفدار انقلاب صرفا پرولتری هم بخشی از این موجودات موذی اند. ... حال پس از سالیان دراز گمراهی بشریت فلان آسمان باز شده و این آقایان پرگو و پرمدعا و بی عمل از آن افتاده اند تا در سایه لفاظی های بی سر و ته و جدایی مطلق خود از عمل انقلابی و از مردم، کشتی شکسته انقلاب پرولتری را نجات دهند و راه را به آیندگان بنمایانند. این موجودات زبون و تهی مغز نیز در سطح جهانی با تکیه بر یاری های بورژوازی مشغول خرابکاری در صف انقلابند. ... از این فرق ضد مارکسیستی ـ لنینیستی که بگذریم باید از ایده های انحرافی دبره و کانون شورشی و موتورهای کوچک و بزرگ هم به عنوان خطی غیر مارکسیستی ـ لنینیستی نام ببریم.»

2 ـ در خدمت به لایروبی طویله اوژیاس. نقدی بر یاوه های پویا. سازمان چریک های فدایی خلق ایران: «آن وقت به خارج از کشور نگاه میکنیم و جزوه پویا را میبینیم. سمبلی از وقاحت، سمبلی از دنائت، سمبلی از فرصت طلبی و شیادی. ... نویسنده مفلوک بیسوادی را میبینیم که سالهای سال بیعملی کرده و از عدم تحرک پوسیده است. درمانده ایکه از رژیم پهلوی همچون موش از گربه میترسد و این ترس کشنده تا مغز استخوانش رسوخ کرده و چه یاوه ها که تحویلمان نمیدهد. دروغ تاریخی، تقلب در نقل قول از لنین، تحریف در نوشته های انقلابیون ایران و جهان، اکونومیسم، رفرمیسم، منشویسم، رویزیونیسم و ... انبانی پر از لاطائلات.»

و نیز برای نمونه جمله ای از حمید مومنی (با تمام احترامی که برای قهرمانی اش و مرگ فدایی اش قائلم) که نشان از باوری غیردموکراتیک دارد: «هر خطری هم که جامعه ی سوسیالیستی را تهدید می کند از جانب همین روشنفکران است که تنها باقی مانده ی بورژوازی در جامعه ی سوسیالیستی هستند. بدین جهت دیکتاتوری پرولتاریا باید همیشه آنها را در کنترل خود داشته باشد. و انقلاب های مداوم فرهنگی باید کاخ های برافراشته یی را که آنان با آثار مخدر و بورژواگرایانه ی ادبیات و هنر و غیره برای خود می سازند ویران سازد. دولت سوسیالیستی نیز باید زمینه ی مادی را ـ چنان که گفتیم ـ برای از بین بردن روشنفکران هرچه بیشتر مهیا نماید.»    

فواد ادامه می دهد: «از طرف دیگر من کسانی را مسئول این شائبه آفرینی در مورد عدم وجود ارزش های دموکراتیک در داخل جنبش چپ می دانم که از نقادی متقابل و ریشه ای در هراس هستند. کسانی که حاضر نیستند به تفکرات و اوهام شان که به نام سوسیالیسم دارند به خورد جامعه می دهند نقد جدی وارد شود و اگر نیت خیری هم دارند به صورت سنتی و کد خدا منشانه می خواهد این مشکلات را حل کند نه در راستای یک کنش جمعی آگاهانه درست که از دل یک نقد متقابل در بیاید. کسانی که حق آزادی بیان دیگران را با چماق این که نباید به یگر رفقا خورده ای گرفت و یا نباید به عمل و اندیشه دیگران نقدی وارد کرد که نکند آنان از دست ما ناراحت شوند که به آنان گفته ایم که این اندیشه مشخص و عمل مشخص تان ربطی به سوسیالیسم ندارد، می کوبند. به نظرم راه حل دموکراتیک هما نا نقد بی رحمانه متقابل و سپردن قضاوت به افکا عمومی است. نه مسکوت گذاشتن نقد و زیر سبیلی رد کردن و رفقاتی طی کردن در مقابل اشتباهات دیگران.»

باز هم از فواد می خواهم اگر مخاطب خط های بالا من هستم، بگوید که پاسخ بدهم.

فواد می نویسد: «از جنبه دیگر هم که به داستان بنگریم اندکی کمیک به نظر می رسد. چون سرکوب ارزش های دموکراتیک از طرف کسانی صورت می گیرد که دارای وجهی از قدرت باشند و ابزار این سرکوب را در اختیار داشته باشند. من که در جنبش چپ کسی را ندیده ام که این ابزار این سرکوب را در اختیار داشته باشد؟ البته اگر هژیر عزیز نوشتن و سخن گفتن و نقد کردن دیگران را جزئی از سرکوب به حساب نیاورد

البته سرکوب چهره ها و روش های متفاوتی دارد اما من جایی ننوشته ام که چپ کسی را سرکوب کرده است. ظاهرا رفیق ما خیلی عجله داشته است و می خواسته «سریع تر» نقد کند.

من نوشته ام: «ما هنوز خود را حنجره ی همه ی جريان چپ و فراتر از آن همه ی مردم می پنداريم. ما هنوز پلوراليسم سوسياليستی را نفهميده ايم و هنوز نمی توانيم حتا جريان های ديگر چپ را تحمل کنيم. ما هنوز روش و تاويلی را که به آن اعتقاد داريم، تنها روش و تاويل درست چپ می دانيم. ما هنوز گمان می کنيم همه غير از ما «یاوه» می گويند و کارهايشان يک سر «باوه» است. ما هنوز از شيوه ی قديمی برچسب زدن به مخالفانمان استفاده می کنيم. ما هنوز خود را و فقط خود را معماران تاريخ فردا می دانيم و نمی توانيم چشم هايمان را اندکی، فقط اندکی بالاتر از خودمان و رفقای خودمان بچرخانيم تا ببينيم جهان بزرگتر از وبلاگ های ما، نشريه های ما و محفل های ماست.»

فواد می نویسد: «در اتبدا لازم است این ترم "پلورالیسم سوسیالیستی" از طرف هژیر عزیز تعریف شود من در این باره نظری جز همان که بیشتر گفتم ندارم. به نظرم این اشتباه است که ما فکر کنیم سوسیالیسم ناقص است و سعی کنیم با ترم ها لیبرالی آن را تکمیل کنیم. اتفاقا برعکس لیبرالیسم و تجربه مدرنیته ناقص است و سوسیالیسم تکمیل کننده این تجره است. در سوسیالیسمی که از اندیشه مارکس برخاسته باشد والاترین آزادی بیان برای انسان ها وجود دارد و تنها خط مرز آزادی بیان نقد متقابل است و تنها دادگاه برای آن افکارا عمومی

اتفاقا من همچنان معتقدم که واژه ی پلورالیسم سوسیالیستی واژه ی درستی است و معنای آن یعنی این که قبول کنیم هیچ کدام ما حامل مطلق حقیقت نیستیم. به باور من غیبت پلورالیسم در اندیشه های گذشته ی چپ یکی از همان سنت های غیردموکراتیک است که باید نقد شود. پلورالیسم یعنی باور به تکثر. یعنی هیچ سخنی، سخن آخر نیست حتا اگر مارکس آن را گفته باشد. به نظر من باور به پلورالیسم در درون نیروهای چپ یعنی گسست از اندیشه ی توتالیتر و اعتقاد به چندگانگی.    

فواد ادامه می دهد: «در ادامه هژیر سوسیالیسم را به روش هرمونتیکی تاویل پذیر می داند. البته این نوع برخورد از جانب کسانی صورت می گیرد که نظر و عمل را جدا از هم می دانند و مفهوم پراکسیس را در اندیشه مارکس درک نکرده اند. سوسیالیسم یک ایدئولوژی نیست که تاویل ها گوناگون داشته باشد. سوسیالیسم محصول عمل آزادانه و جمعی و آگاهانه ی انسان ها در پروسه تاریخ سازشان است. در نتیجه معیار سنجش حرکت سوسیالیستی دقیقا پراتیک است و بر این مبنا است که می توان در مورد سوسیالیست بودن کسی یا نیرویی قضاوت کرد. این قضاوت هم امری فردی نیست بلکه محصول عمل جمعی در درون یک جنبش است.»

این نوع فهم از سوسیالیسم که فواد می نویسد خیلی از مشکلات ما را حل می کند. این که بدانیم سوسیالیسم ایدئولوژی نیست بلکه روش و متدی است برای عمل. اما آن قضاوت بر مبنای «پراتیک» با چه معیاری انجام می شود و از سوی چه کسی یا کسانی؟ راه حلی که فواد می دهد باید شفاف تر و صریح تر بیان شود و در صورت بندی فعلی خود سر در گم کننده و اخته است. اینکه این قضاوت «محصول عمل جمعی در درون یک جنبش است» چه معنایی دارد؟ از این گذشته خود آن «پراتیک» بر مبنای کدام برداشت از عینیت انجام می گیرد و بر مبنای کدام برداشت از عینیت در مورد آن قضاوت می شود؟ در نگاه من البته به شیوه ی هرمنوتیکی، حتا عینیت هم متنی است قابل قرائت. و ما بر مبنای شرایطی که از نظر زمانی و مکانی در آن زیست می کنیم، بر مبنای اندوخته هایمان و آموخته هایمان، بر مبنای حتا شرایط روانی مان آن را می فهمیم، تفسیر می کنیم و بر پایه ی همین فهم و تفسیر است که روش مان را در «پراتیک» برمی گزینیم.

من نوشته ام: «به باور من سال پيش رو سال جدی تر شدن مرزبندی ها، همگام با جدی تر شدن جنبش های اجتماعی است. سالی که مرزبندی ها از عداوت و رفاقت های شخصی عبور می کند و بر پايه ای عينی تر و مادی تر استوار می شود. نمونه های جدی تر شدن اين مرزبندی را در فحاشی های بخشی از چپ به ديگران.»

فواد می نویسد: «اما باید در بدو حرکت مرزبندی کرد. بدون هیچ هراسی به نقد یک دیگر پرداخت! آزادی بیان یک دیگر را به نام " فحاشی، انگ چسباندن، دل شکستن، حفظ رفاقت ها و..." محدود نکرد. باید سریع تر حرکت کرد و ریشه ای تر نقد کنیم چون جنبش های اجتماعی منتظر انتخاب ما نمی ایستد. ما باید سریع تر خود را با آنان هم گام کنیم. اما در مورد جمله آخر این پاراگراف من شخصا بحث دارم. به نظرم باید این واژه " فحش" را باید تعریف کرد. چون در طول تاریخ به نام توهین به مقدسات و فحاشی این قبیل مسائل آزادی بیان دیگران را محدود کرده اند. من در هراسم که رفیق گرامی ما نیز ناخواسته در این ورطه بیافتد که نقد هر چند غیر منصفانه برخی از رفقا به بخش دیگری از رفقا را به نام فحاشی منکوب و گفتار آنان را بایکوت کند. به نظرم آزادی بیان یعنی آزادی بیان سخیف ترین کلمات. آزادی بیان تنها برای کسانی نیست که به به و چه چه به ما بگویند. دقیقا آزادی بیان برای کسانی است که شدید به ما حمله کنند و تنها مرز آزادی بیان افکار عمومی است.»

من هم هم نوا با فواد و البته منصور حکمت معتقدم «آزادی بیان یعنی آزادی بیان سخیف ترین کلمات.» رفیق گرامی من فواد بداند که من نه می خواهم کسی را منکوب کنم یا آزادی بیان کسی را محدود کنم و نه اگر بخواهم می توانم. این روزها من که هیچ، حکومت آزادی کشی چون بالانشستگان خودمان هم نمی توانند آزادی بیان کسی را محدود کنند. می بینیم که با وجود همه ی این سانسورهای الکترونیکی که جان فضای مجازی را هم پاره پاره کرده است هم ما وبلاگ نویسان چپ کار خودمان را می کنیم، هم وبلاگ نویسان لیبرال هوادار حضور نظامی آمریکا، هم وبلاگ نویسان سلطنت طلب، هم وبلاگ نویسان نئو نازی و حتا وبلاگ نویسانی که داستان های پورنو می نویسند. نه چنین نیست و من هم چنین خیال ابلهانه و خامی ندارم. اما بحث بر سر همان «نقدهای غیرمنصفانه» است. بحث من این است که این فضا اول: فضای بحث ها را به شدت عصبی می کند. دوم: امکان اینکه دو طرف بحث به نتیجه ای برسند یا حداقل در یک فضای آرام و منطقی و خالی از تنش با افکار هم آشنا شوند را از بین می برد. سوم: فضا را برای سواستفاده های نیروهای امنیتی که سعی می کنند با به راه انداختن جنگ روانی فاصله ها را عمیق تر و کینه ها را شدیدتر کنند، مساعد می کند. حالا اگر کسی اینها برایش مهم نیست یا معتقد است که چنان عملی به چنین نتیجه ای منجر نمی شود، به کسی چه مربوط که اصلا به جای نقد غیرمنصفانه رسما فحش بنویسد.

فواد می نویسد: «نکته قابل توجه در این جا جملات آخر هژیر عزیز است. باید در این جا به این امر توجه داشت که جلوگیری از سرنوشت وحشتناکی مثل جنگ دقیق کار ماست. این انسان های آزادی خواه و برابری طلب هستند که با پراکسیس خویش تاریخ را از همین امروز تا فردا خواهند ساخت و امید وارم هژیر عزیز خود را در کنار ما برای ساختن این تاریخ حس کند و البته با حفظ تمام اختلافات اصولی و مرزبندی های درست و قبول حق نقادی و آزادی بیان برای تمامی رفقا

دست فواد را می فشارم. باشد که چنین شود!

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: در این مدت که نه در این پنجره نوشتم و نه پاسخ کامنت های پر مهر یارانی را که من را قابل می دادنند که سر بزنند، دادم حال خوشی نداشتم ... طبق معمول. منتها این بار کمی وضعیت حادتر از پیش بود و نوشتن همین پست هم حاصل مذاکراتی طولانی و دشوار است با نواحی مشخصی از اندامم. به هر حال دوست تر می دارم این پنجره چنان که پیش از این بوده، دریچه ای باشد برای نگاه ویژه ی خودم به جهان که از گذرگاه ادبیات رد می شود. اما گمان کردم که نوشتن این پست می تواند روشنگر باشد. شاید وبلاگ دیگری راه انداختم که در آن بیشتر به باورهای سیاسی و اجتماعی ام پرداختم. فعلا فصل تردید و دودلی است. به هر حال از کسانی که حوصله شان از چنین بحثی سر می رود پوزش می خواهم و به آنها حق می دهم. حوصله ی خودم هم سر رفت تا این نوشته تمام شد.

خارج از دستور 3: مبارزه ی صنفی معلمان ایران پابه پای مبارزات کارگرانی که ماه هاست حقوق نگرفته اند و کارگران بیکار و نیز مبارزات زنان این روزها حادتر شده است. شعله ی تلاش حق خواهانه ی فرودستان و غارت شدگان گداخته تر باد!

خارج از دستور ۴: خانواده ی جان باخته ی کوی دانشگاه تهران، عزت ابراهیم نژاد در نامه ای به مسعود ده نمکی اعتراض کرده اند. نامه را در اینجا بخوانید. گمان می کنم مسعود خان ده نمکی فکر کرده ممکن است عده ای دچار این توهم شوند که آدم شده و با انتشار مطلبی در وبش خواسته رفع شائبه کند!

تریبون آزاد: شعری از «حسن صانعی» را بخوانید که نامش را فراموش کرده ام: «از میان ما یکی زود مرد/ یکی به زندان افتاد/ یکی خیانت کرد/ یکی فرصت نیافت به زنی بگوید تو/ یکی را توفان برد/ یکی را زلزله/ یکی معلم شد/ یکی تیر خلاص شلیک کرد به شقیقه ها/ یکی در زنجیر زنجره ماند/ یکی با آواز آب رفت/ یکی شرکت سهامی ساخت/ یکی در سایه زیست/ یکی در آفتاب/ یکی به ولایتی سلطان شد/ از میان ما یکی می خواست عقاب شود/ کرکس شد.»

تابلوی اعلانات: سال ها پیش وقتی سعید امامی مقبور هنوز حاج سعید آقای گمنام بود که هدایت لااقل بخشی از پروژه ی قتل و کشتار و ارعاب را در دست داشت، در سخنرانی همدانش گفته بود «استیون اسپیلبرگ» صهیونیست است. از آن پس تا همین امروز کیهان و یالثارات الحسین و نشریات مشابه دیگری که همواره ارتباطشان با «حاج آقا» را تکذیب می کنند هم همین را تکرار کرده اند. به تازگی فیلم «مونیخ» را دیدم به کارگردانی استیون اسپیلبرگ. به گمان من هیچ فیلمی نمی توانست چنین به زیبایی ماهیت سران رژیم اسراییل را افشا کند. فیلم البته آنگونه که برادران لابد انتظار دارند از مقاومت فلستین حمایت نمی کند. در نگاه فیلم مقاومت فلستین هم می توانسته اشتباه کرده باشد و مثلا ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ را بیهوده به قتل رسانده باشد. اما در پس همین صحنه های کشتار ورزشکاران هم اسپیلبرگ تقصیرهای اسراییل را نادیده نمی گذارد. توصیه می کنم «مونیخ» را ببینید و بعد همین فیلم و همان سخنان را عیار حرف های آقایان بدانید.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:41 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |