تبليغاتX
حواری خورشيد
داره آتیش می گیره این شبحِ ستاره چین

ما کوتاه نمی آییم. آنقدر کوتاه نمی آییم که این خورشید تن پرور بلند شود، بیدار شود و نورش را بپاشد بر سر آدمی.

نه ما کوتاه نمی آییم. بیهوده کف به دهان آورده ای که چه؟ فکر می کردی اگر شبانه بزنی به دل دانشگاه و یاران ما را دزدانه به زندان ببری ما گریه می کنیم؟ حالا بیژن و هومن و بهرام را هم که برده باشی فرقی نمی کند. تا این زمین را مصادره کرده باشی ما به خواب نمی رویم.

فکر می کردی اگر معلم ها را از سر کلاس، از پای تخته و میز پشت میله ها ببری؟ اگر زیر این باران مدام، چتر بر سرمان بگیری کوتاه می آییم؟ دیوانه ای برادر! نه ... دیوانه واژه ی مقدسی است. تو نمی فهمی. دست خودت نیست. من تو را می فهمم. جهان تو کوچک است. دنیای تو حقارت می کند. کینه ببند برادر از من! کینه ببند. دندان غروچه کن! کف به دهان بیار! فریاد بزن! چرا که ما سرِ تمام شدن نداریم. آنقدر می مانیم روی این زمین تا خسته شوی.

می دانی بگذار یک راز را برایت بگویم. رازی که در شنودهای تلفنی ات، در تعقیب و مراقبت هایت، در پرینت هایی که از ایمیل های ما می گیری، حتا در اتاق های بازجویی ات نمی توانی از آن بو ببری. خوب گوش کن حاجی! ما یک عده ایم که هی شب ها خواب بی سانسور ستاره و سپیده می بینیم. ما یک عده ایم که باور داریم می شود جهان دیگری ساخت و حالا، همین حالا که تو یا یکی مثل تو نشسته است روبه روی بیژن و دارد در مورد جد و آبادش هم تحقیق و گفتمان می کند، دست به کار تغییر جهانیم. ما تصمیم گرفته ایم در ساختن سرنوشت خودمان دخالت کنیم.

خوب نگاه کن! می بینی؟ جویبارهای کوچک راه گرفته اند. از کتابخانه ها و کارخانه ها، از کلاس های درس و دانشگاه ها، از خانه ها راه گرفته اند. نگاه کن! ببین! این جویبارها ماییم. ماییم که کوتاه نمی آییم و می دانیم که رودی می شویم رو به جانب دریاهای دور. یکی از همین روزها. نگاه کن!

خارج از دستور 1: در چند روز گذشته بیژن صباغ، سعید یعقوبی نژاد، عمید مشرف زاده، مهدی شریف النسبی، ضیا نبوی، علی تقی پور، علیرضا کلاراستاقی نژاد، جواد میرشفیعی، هومن شریفی، رامین آجرلو، سیاوش سلیمی، علی کیایی، نجات الله افشار، مهران ضیابخش و پیمان الیاسی به همراه چند نفر دیگر از فعالین دانشگاه مازندران بازداشت شده اند. دفاع از رفقای بازداشت شده ی دانشگاه مازندران یک امر مبرم و ضروری است. انتقادها و مرزبندی ها جای خود اما قرار است این انتقادها وسیله ای برای گشودن راهی به سوی رزم مشترک باشد. با اعتراض به بازداشت یارانمان همراه شویم.

خارج از دستور 2: سرکوب و ارعاب و بازداشت معلمان هم ادامه داشته است و البته مبارزات اعراضی هم پیش رفت تا جلاد کنف شود. برای دیدن اخبار مربوط به جنبش معلمان، کانون صنفی معلمان ایران را ببینید و صدای اعتراض معلم و نیز سلام دموکرات را.

خارج از دستور 3: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعری بی نام را از «نازفر ناظم» که ستایش زیبایی است برای سیگار روشن، برای خود زندگی: «آغاز می شود شب/ با خاکستر خورشید/ در زیر سیگاری ات/ حالا می توانی کابوس ببینی/ بلند بلند/ تا عرق سرد بنشیند/ بر این لیوان خالی/ و تمام قرص های آرامبخش/ و نفس های مقطع این رادیوی شکسته/ دیگر بالا نیاید/ غلت بزنی/ در هذیان این رختخواب چرکمرده/ یا گوش بسپاری/ به جیغ زنی/ از لابه لای دندان های کلید شده ی کتاب ها/ می توانی همینجا/ زمان را برای همیشه نگه داری/ خاکستر شده در زیر سیگاری ات/ نه!/ سیگاری بگیران/ خروس ها منتظر خورشیدند!»

تابلوی اعلانات: «کنار ماه دودی» با صدای علیرضا تهرانی که ترانه های خودش را می خواند جدیدترین کشف من است در زمینه ی موسیقی اعتراضی. این آلبوم تلفیقی است از موسیقی پاپ و راک. فقط بدانید که یک ترانه ی هیجان انگیز در این آلبوم وجود دارد برای شازده کوچولوی عزیز! بخشی از این ترانه را هم می نویسم که حتما «کنار ماه دودی» را بشنوید: «شازده کوچولو چی می خوای/ روی زمین جای تو نیست/ این جا امیدی به سحر/ برای فردای تو نیست/ آفتاب غروبی نداریم/ روزای خوبی نداریم/ واسه سفر به ناکجا/ یه اسب چوبی نداریم/ شازده کوچولو اون بالا/ که غم آب و نون نبود/ خونه به دوشی شب و روز/ بهانه ی جنون نبود.»

در این آلبوم البته ترانه های عاشقانه ی شنیدنی هم حضور دارد. مثلا این یکی: «وقت رفتن، دم آخر/ تو چر گریه می کردی؟/ تو خودت مسبب/ این همه رنج، این همه دردی/ تو چرا گریه می کردی؟/ تو که اول خوشیت بود/ دیدن شکستن من/ که علاج ناخوشیت بود ... تو به خنده می گرفتی/ همه ی شب گریه هامو/ این تو بودی که نخواستی/ بشنوی بغض صدامو» کنار ماه دودی را نشر آوای باربد منتشر کرده است.          

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:1 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

آن که غربال در دست دارد از پشت سر می آید

از همه ی رفقا به خصوص فواد شمس پوزش می خواهم که اینقدر دیر به خودم جنبیدم. در حقیقت چند وقتی بودم و نبودم. بودم به آن اعتبار که پس از تعطیلات طولانی نوروزی جسم ام حضوری جدی داشت توی این اتاق غبار گرفته ی لعنت شده و نبودم به آن اعتبار که هم باید به کارهای عقب مانده می رسیدم و هم باید با یک ویرانی و شوریدگی کنار می آمدم. اولی تا حدی پیش رفت و دومی نشد و من دچار ماندم. بگذریم!

فواد شمس در مطلبی با عنوان «گسست از تجربه های خاکستری» درباره ی آنچه که من در خارج از دستور ششم پست نوروزی ام نوشته بودم، نوشت. این بحث را البته کسی جدی نگرفت. این را می توان از کامنت دانی های من و فواد فهمید. در واقع بحث به همان حدی فرو رفت که می توانستیم من و فواد در یک عصرنشینی کافه هشت و نیم که هر دو دوستش داریم در ضیافت قهوه ی فرانسه ی تلخ، تمامش کنیم. اما چند چیز من را به نوشتن وادار کرد. اول: کاری که فواد کرد موجب شد من بتوانم وجوه مختلف بحثم را بازتر کنم. همان طور که در آن خارج از دستور نوشتم این نوشته های وبلاگی به همان اندازه ای جدی است که باید باشد. اینجا فضایی است برای این که بیاموزیم چگونه می توان سخن گفت و چگونه می توان یک بحث سازنده را پیش برد. امیدوارم مطلبی که کنون می نویسم چنین باشد. دوم: اینکه کسی بحث را جدی نگرفت به ما فرصت داد بدون حضور امنیتی های عزیز در کامنت دانی هایمان که بحث را عصبی می کردند، با هم گفتگو کنیم. این فضا نتیجه ی لحن منطقی فواد بود که گویا باد نوروزی ملایمش کرده بود. (ممنون رفیق!) البته یکی از نشریات خارج از کشور مطلب فواد را به طور کامل چاپ کرد در حالی که خواننده مطلب من را نخوانده بود. آنها البته می دانند دارند چه می کنند. من و فواد هم می دانیم آنها دارند چه کار می کنند. اما این کار هم موجب نشد که بحث عصبی شود. پس زنده باد خودمان! حالا می روم سراغ مطلب فواد!

من نوشته ام: «ديديم که در برابر راست افراطی و فاشيستی حاکم شده، ققنوس چپ بيدار شد. اما اشتباه از اين جهت که اين «چپ» همچنان نشانه های شکست و سرکوب را در خودش دارد. چپی است که به وضوح از خاکستر بره کشان دهه ی شصت و زمين لرزه ی فروپاشی شوروی سر برداشته است.»

و فواد نوشته است: «بر خلاف هژیر من اعتقاد ندارم که نسل جدید چپ بر خاسته از خاکستر " بره کشان دهه ۶۰" و از آن فراتر بیرون آمده از آوار های فروپاشی شوروی به عنوان نماد یک مدل از سرمایه اری دولتی باشد. بل که این چپ برخاسته از دل جدی تر شدن مبارزه طبقاتی و پلاریزه شدن جامعه بیرون آمده است و جواب گوی یک خواست واقعی و مادی در جامعه انسانی ما است.»

به نظر می رسد که لااقل در یکی دو خط ابتدایی مطلب فواد، ما با هم اختلافی نداشته باشیم. درست همان جایی که فواد نوشته است: «هژیر عزیز در ادامه نکاتی را در مورد موقعیت راست افراطی و لیبرال ها و اصلاح طلبان حکومتی و بنیادگرایان دینی و ... ذکر می کند که من نیازی به پرداختن به آن نمی بینم.» من دقیقا در مورد همین «جدی تر شدن مبارزه طبقاتی و پلاریزه شدن جامعه» نوشته ام که چپ بر بستر آن دوباره رویش خود را آغاز کرد. به نظر می رسد که رفیق ما یا خیلی عجله داشته است یا در اساس متوجه منظور من از خاکستر بره کشان دهه ی شصت و فروپاشی شوروی نشده است. پس باید منظورم را بیشتر توضیح بدهم. کشتار وسیع دهه ی شصت موجب شد که چپ مجبور شود تا سال ها در لاک دفاعی فرو رود و در رادیکال ترین حالت به مقاومتی فرهنگی روی آورد. همین شکل از مقاومت هم هزینه ی دهشتناکی داشت. قتل غفار حسینی، امیر ابراهیم زال زاده، پیروز دوانی، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده در واقع قتل بخشی از نیروهای چپ بود که کمر به مقاومت در برابر جامعه ی تک صدایی و استبدادی بسته بودند. این چپ شکست خورده و قتل عام شده که تمامی تشکل هایش را منهدم کرده و زیباترین ستاره هایش را به مسلخ برده بودند با فروپاشی شوروی ضربه ی دوم را خورد.

درست است که سال ها بود کمتر نیروی چپی شوروی را یک کشور سوسیالیستی می دانست اما فروپاشی شوروی کمترین تاثیری که داشت هار شدن نولیبرالیسم بود. همان زمان سهراب شهید ثالث، کارگردان چپگرای ایرانی که به هیچ وجه نمی توان او را چپ سوویتیست دانست به یکی از همکارانش گفته بود: «حالا مانند ببر گوشت مان را خواهند درید.» پیش بینی شهید ثالث درست بود. شوروی هرچه که بود عاملی بود برای کنترل وحشی گری های امپریالیسم آمریکا. هر چند همین شوروی بارها در معامله با همان امپریالیسم آمریکا منافع مردمان رهایی خواه جهان را قربانی کرد، اما چه کسی است که مثلا از نقش اولتیماتوم برژنف به آمریکا در دفاع از انقلاب ایران بی خبر باشد. از سوی دیگر فروپاشی شوروی موجب شد جهان سرمایه داری که پیش از آن چونان یک تن واحد در برابر بلوک شرق متحد شده بود به چند متروپل تقسیم شود. رقابت های درونی جهان سرمایه داری موجب شد تا آمریکا برای حفظ هژمونی خود در جهان سرمایه دست به لشکرکشی بزند. یک سویه ی جنگ افغانستان و عراق قطعا همین است. آمریکا از یک سو می خواست به رقبایش بفهماند که اگر با او همراه نشوند هم می تواند به همراهی لهستان و استرالیا از آتش جنگ پیروز بیرون آید و از سوی دیگر آمریکا توانست با اشغال عراق و افغانستان کنترل بخشی از منابع گاز و نفت جهان را در چنگ خود متمرکز کند تا در صورت لزوم گلوی رقبای دیگرش یعنی هم اروپا منهای بریتانیا و هم قطب چین ـ روسیه را بفشارد.

فروپاشی شوروی یک سویه ی دیگر هم داشت. سرمایه داری جهانی با کمک بوق های تبلیغاتی اش توانست چنین وانمود کند که سوسیالیسم شکست خورده و آرای مارکس دیگر به یک موضوع آکادمیک تبدیل شده است. آنها وانمود کردند، سیستم سرمایه داری سیستمی «طبیعی» و «عرفی» است. آنها پیروزی قطعی و همیشگی سرمایه داری و پایان تاریخ را با بهره گیری از «صور بسته ی گفتار» به عنوان یک باور عمومی و توضیح واضحات جا انداختند. آنها کاری کردند که غارت شدگان جهان «نه تنها فراموش کردند بر علیه سرمایه داری عمل کنند بلکه فراموش کردند حتا بر علیه سرمایه داری فکر کنند.» فواد هم حتما مانند من سال های هم زمان با این شرایط جهانی را در ایران به یاد می آورد. چپ به راستی در اوج حضیض بود و ما هنوز رجز می خواندیم که «در زیر خاکستر می تپیم» و می خواستیم که «از اینکه ناامید نشده ایم ما را ببخشند». زمان ثابت کرد که چنین بوده است و با شدت گرفتن همان مبارزه ی طبقاتی و دست اندازی نولیبرالیسم در قالب جهانی سازی و جنگ های امپریالیستی به سرتاسر جهان، نه تنها چپ ایرانی بلکه چپ در سرتاسر جهان از خاکستر سرکوب و شکست برخاست.

فواد در ادامه می نویسد: «با تمام احترامی که برای نسل مبارز گذشته و تمام انسان های آزادی خواه و برابری طلب که در دهه ۶۰ جان و زندگی خود را برای آرمان های انسانی داده اند قائل هستم. جنبش کنونی چپ جامعه را برخاسته از سنت آنان نمی دانم.» 

این جمله در واقع دست به نقدترین نشان یا به قول فواد «فاکت مشخص» از همان چیزی است که من از آن «شاکی ام». فواد در این جمله خودش را حنجره ی همه ی جریان چپ دانسته و به جای همه ی چپ امروز ایران حکم می دهد که «ما» از سنت های گذشته برنخاسته ایم. من از فواد می خواهم که روشن کند منظورش از «جنبش کنونی چپ جامعه» چیست؟ منظور، فواد و دوستان هم فکرش هستند؟ یا منظور چپ امروز ایرانی در همه ی جغرافیای آن است؟ شاید هم فواد دیگران به غیر از «ما» را چپ نمی داند که در این صورت «فاکت» من «مشخص تر» می شود. من هم قبول دارم که بخشی از چپ امروز ایران نه از سنت های چپ گذشته بلکه از نقد سنت های چپ گذشته برخاسته است یا دست کم سعی اش را می کند که چنین باشد. هرچند این نقد امروز بیش از آنکه رادیکال به مفهوم نقد ریشه ای و عمیق باشد، یک نفی فحاش و گنده گو است. در واقع نقد با نفی تفاوت دارد. نقد یعنی بازیابی ریشه های زمانی و مکانی و اندیشگی اشتباهات تاریخی چپ گذشته و درس آموزی از آن. یعنی نفی سنت های اشتباه غیردموکراتیک و انتقال سنت های رهایی بخش به امروز. یعنی همان چیزی که فواد می نویسد: «بل که از دل نقد رادیکال و ریشه ای آن [گذشته] به این نتیجه رسیده ایم که باید جنبشی متعلق به دوران زندگی خویش و نسل خود را برای مبارزه و ساختن جهان بهتر درست کنیم.» من هنوز چنین نقدی از گذشته لااقل در آن جغرافیایی که فواد آدرس آن را می دهد، ندیده ام.

فواد ادامه می دهد: «چون از منظر طبقاتی جنبش آنان [چپ گذشته] جنبش رهایی طبقه کارگر نبود. این امر بزرگ ترین ضعف جنبش چپ آن زمان بوده است. اگر به تعاریف کلاسیک متفکران بزرگ سوسیالیست جهان از جمله خود مارکس استناد کنیم به این نتیجه می رسیم که " سرتاسر تاریخ جوامع تاکنون موجود تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است" بر همین مبنا کسانی که خود را چپ و سوسیالیست می دانند باید جامعه را بر مبنای طبقات و مبارزه طبقاتی تحلیل و به تبع آن دست به تغییر آن به نفع طبقه کارگر و در راستای منافع طبقاتی آن بزنند. اما متاسفانه جنبشی که در گذشته در جامعه ی ایران وجود داشت که بر آن نام چپ هم می گذاریم مسئله اش رهایی طبقه کارگر و که در گرو لغو کار مزدی و تغییر رادیکال و بنیادین مناسبات موجود در تمامی اشکال اش و نقد بی رحمانه سنت های پوسیده و ناسیونالیسم و هر چیزی که متعلق به سرمایه داری است نبود. آنان بیشتر دغدغه شان از جنس حقوق قومیت ها، مبارزه با نیروی های خارجی، برخی رفورم های اقتصادی، تقویت بورژوازی ملی در مقابل بورژوازی خارجی، مخالت صرف با شخص دیکتاتور و... در واقع نقش مشاوران خوب و البته گاهی ایراد بگیر سرمایه داران وطنی را داشتند.»

من این بخش بحث را باز می گذارم چون دقیقا به رشته ای مربوط می شود که من در آن مطالعه و تحقیق می کنم و از فواد می خواهم مستندات خود را ارائه دهد.

من نوشته ام: «اين خيزش دوباره اما نه تنها با نقد سنت های غيردموکراتيک گذشته همراه نبود بلکه در بخش بزرگی از خود با وجود نفی کامل گذشته، احياگر همان سنت های غيردموکراتيک بود. سرکوب و کشتار دهه ی شصت، فنر را آنچنان فشرده بود که دستاوردهای گفتمان سوسياليسم دموکراتيک لااقل برای مدتی در رشد انفجاری چپ، منهدم شد.»

فواد می نویسد: «یکی از نقد هایی که ما به تجربه های خاکستری گذشته که متاسفانه هم چنان نیز رسوبات آن در اندیشه بسیاری از رفقا از جمله همین نوشته هژیر عزیز وجود دار همین جدا کردن سوسیالیسم ازدموکراسی است. جدا کردن خواست های سوسیالیستی از خواست های دموکراتیک. دو مرحله ای کردن تغییر! دوآلیته بین آزادی ـ برابری! قائل شدن به وجود تناقض بین دموکراتیک و سوسیالیسم! که هژیر عزیز این جا سعی در آشتی بین این دو مقوله دارد و ترم " سوسیالیسم دموکراتیک" را انتخاب کرده است! البته هژیر از این هوشمندی برخوردار بوده است که ترم " سوسیال دموکراسی" که اکنون فضاحت و نخ نمایی اش در سراسر دنیا به وضوح قابل رویت است را انتخاب نکرده است. اینجا لازم است تذکر دهم که سوسیالیسم بالاترین حد آزادی را برای انسان در نظر دارد!سوسیالیسم انسان را از بند کار ـ مزدی رها می سازد تا انسان با اراده و آگاهی واقعی خویش دست به آفرینش جهان و خود شکوفایی بزند! سوسیالیسم برای انسان تنها به خاطر انسانیت اش ارزش قائل است نه بر اساس برچسب هایی از قبیل نژاد، ملیت، قومیت، مذهب،زبان، طبقه، جنسیت، پول و... هر آن چیزی که غیر انسانی است! در نتیجه به نظرم این بزرگ ترین اشتباهی است که به نام دفاع از سوسیالیسم و این که آن را اندکی بزک کنیم یک پسوند دموکراتیک به آن بیافزاییم. این دقیقا خواست سرمایه داری است که نشان دهد سوسیالیسم در دل خود ناقض آزادی است و نیاز دارد یک پسوند دموکراتیک به آن اضافه کرد. در حالی که در واقع سوسیالیسم دقیقا اعتلا دهنده تمام خواست ها دموکاتیک در والا ترین شکل ممکن ان است دموکراسی شورایی و مستقیم ه عنوان تکامل یافته ترین شکل دموکراسی در سوسیالیسم متحقق خواهد شد.»

من تقریبا در این خطوط با فواد موافقم اما اول توضیح خواهم داد که چرا از سوسیالیسم دموکراتیک استفاده می کنم و البته از انگ کوچکی که فواد زده است می گذرم، چون او هم اصراری نکرده است که من سوسیال دموکراتم. رفیق خوبم بداند من هم مانند او اعتقاد دارم رهایی انسان تنها زمانی محقق خواهد شد که از قید کار مزدی رها شود و از همین زاویه هم دموکراسی های بورژوایی و لیبرالی را کافی و وافی نمی دانم. من هم معتقدم در سوسیالیسم نه تنها آزادی های سیاسی و اجتماعی مانند آزادی احزاب، مطبوعات، اندیشه و بیان و نشر، آزادی اعتصاب و اجتماعات اعتراضی محترم شمرده می شود بلکه انسان با رهایی از بندهای کار مزدی، با ویران کردن دستگاه بهره کشی می تواند استعدادها و توانایی هایش را بشناسد و رشد دهد. اما تجربه ی جهانی حکومت هایی که لااقل به نام سوسیالیسم براریکه نشسته اند چنین نبوده است. در این حکومت ها بساط «گولاک» و شکنجه و زندان و اعدام، بساطی گسترده بوده است. اتفاقا سرمایه داری از همین استفاده می کند و آن دوآلیته ی بین آزادی و برابری را تبلیغ می کند. استفاده از کلمه ی «دموکراتیک» برای من اعلام همین مرزبندی است با چنین عملکردی. چون نمی خواهم در هر جمله مجبور شوم توضیح بدهم که به قول رزا لوکزامبورگ «دموکراسی سوسیالیستی» عالی ترین شکل دموکراسی است.

دوم: اما من مانند فواد نژاد، ملیت، قومیت، مذهب، زبان و جنسیت را غیرانسانی نمی دانم. به باور من استفاده ی بهره کشان از اینها غیرانسانی و پلشت است.     

 فواد در ادامه می نویسد: «به نظر می رسد که در هر جنبش اجتماعی که در دوران جوانی خویش به سر می برد مشکلاتی وجود داشته باشد. این قبیل مشکلات می بایستی مورد نقد ریشه ای و رادیکال و بی رحمانه کسانی که سازنده ی این جنبش هستند یا لاقل خود را دل بسته به آن می دانند قرار بگیرد. از همین منظر است که من شدیدا از نقد هژیر استقبلا می کنم. البته من به اندازه هژیر عزیز مشکل برخورد های غیر دموکراتیک را در داخل جنبش چپ حاد نمی بینم. رک تر بگویم اصلا نمی بینم. به نظرم هژیر عزیز می بایستی چند فاکت مشخص برای این گفته خویش بیاورد تا ما نیز از انهدام این ارزش های دموکراتیک در داخل جنبش چپ مطلع شویم.»

فواد عزیز اصلا برخوردهای غیردموکراتیک را در جنبش چپ نمی بیند. چقدر خوب! من اصراری هم ندارم که ثابت کنم حرف من درست تر بوده است. اما اگر کسی خواست منظور من را درک کند او را توجه می دهم به کتاب «چشم مرکب» یا «انسان در شعر معاصر» زنده یاد محمد مختاری و یا «تا دام آخر» زنده نام محمدجعفر پوینده و بعد به مقایسه ی آن با ادبیات بخش بزرگی از وبلاگ های چپ. منظور من این بوده که «این» هرچه است «آن» نیست. و «آن» دستاورد یک بازنگری نقادانه و رادیکال به گذشته بود. برای نمونه محمد مختاری در کتاب انسان در شعر معاصر می نویسد: «انسان در تمام چهره ها و موقعیت ها و گوناگونی اش ارزشمند و محترم است. و درک حضور دیگری، به معنی درک بخش خاص یا ممتازی از حضور آدمی نیست. هیچ انسانی صرفا فرشته یا صرفا دیو نیست. آدم فرشته و آدم دیو زاده ی ذهن ماست. ما همین آدم های گوناگون، با درجات مختلف و موقعیت های متفاوت فرهنگی هستیم. آدم های ضعیف و قوی، فرهیخته و نافرهیخته، کوچک و بزرگ، همه اعضای یک پیکرند. تا جامعه و مناسباتش چنین است، ما همینیم که هستیم. و در چنین جامعه ای، درک حضور دیگری، به معنی درک حضور همه ی ما و همه ی این توان های متفاوت است. همین انسان های ناخالص و کوچک و بزرگ و فرهیخته و نافرهیخته، جایی که برآمده و به راه افتاده اند، کوه را از جا کنده اند. درک حضور دیگری یک درک جمعی از حضور آدمی است. تا موقعیتی فراهم آید که همگان از تعالی شخصیت بهره ور شوند و چنین نمانند که اکنون هستند.» یا محمدجعفر پوینده در جایی می نویسد: «در دوره ی حاکمیت استبداد که با تک گویی، حاکمیت ایدئولوژی جزم اندیش، شادی ستیز، خشک و رسمی و فقدان آزادی همراه است، خنده نیز خود به تنهایی نوعی جهان نگری است: نفی آگاهانه و شادمانه ی وضع موجود و ایجاد نظمی جدید بر اساس شادی، آزادی، برابری. این خنده رهایی بخش، بیدادستیز، جزم شکن، آینده نگر، شادی آفرین و زاینده است. راستی را چون نیک بنگریم نیاز آدمی به آگاهی و شادی و آزادی، از آب و هوا و نان شب نیز واجب تر است چرا که انسان در حقیقت یا آزاد و شاد و آگاه است یا از هر حیوانی، پست تر. و در این روزگار و دنیای سیاه مکالمه گریز، خنده ستیز، ناآزاد و پر از نابرابری که جان غم زده ی ما را تک آوایی، تاریک اندیشی و ابتذال خودی و بیگانه اسیر ساخته است، چه فراخوانی بایسته تر و شایسته تر و رهگشاتر از مکالمه، خنده، آزادی، برابری.» این نگاه به باور من هم رادیکال است، هم چپ و هم دموکراتیک. هم حامل ادبیاتی دموکراتیک است، هم حامل باوری دموکراتیک. اگر از نظر فواد چنین نیست یا آنچه در بسیاری از وبلاگ های چپ نوشته می شود فرقی با این جملات ندارد، احتمالا فهم ما دو نفر از نقد رادیکال و برخورد و باور دموکراتیک متفاوت است.

برای روشن تر شدن بحثم چند نمونه از ادبیات غیردموکراتیک نیروهای چپ در گذشته را می نویسم و این بخش بحث را تمام شده می دانم. در ضمن بگویم که برای برگزیدن این جملات کاملا اتفاقی عمل کرده ام و نیروهای دیگر چپ را عاری از چنین فرهنگی نمی دانم.

1 ـ کتاب انتقادی بر مشی چریکی. اتحادیه ی کمونیست های ایران. به قلم پویا: «رویزیونیست ها، این خطرناکترین دشمنان مارکسیسم ـ لنینیسم، تحت رهبری باند ضدانقلابی کرملین در سطح جهانی در تلاش خالی کردن محتوای انقلابی مارکسیسم ـ لنینیسم و ریختن ایده سازش با بورژوازی علیه زحمتکشان به جای آنند. این خائنین به مارکسیسم ـ لنینیسم و پورلتاریای جهان لحظه ای از این تلاش نامقدس خود فروگذار نمی کنند. ... سازمان های تروتسکیستی در گوشه و کنار جهان در حال فعالیت خرابکارانه اند. ... افسار گردان اینان زمینه کار است. اینان دیگر از خود تروتسکی هم اپورتونیست ترند. اینها مثل اعلای اپورتونیسم اند. ... مارکسیست های ناب طرفدار انقلاب صرفا پرولتری هم بخشی از این موجودات موذی اند. ... حال پس از سالیان دراز گمراهی بشریت فلان آسمان باز شده و این آقایان پرگو و پرمدعا و بی عمل از آن افتاده اند تا در سایه لفاظی های بی سر و ته و جدایی مطلق خود از عمل انقلابی و از مردم، کشتی شکسته انقلاب پرولتری را نجات دهند و راه را به آیندگان بنمایانند. این موجودات زبون و تهی مغز نیز در سطح جهانی با تکیه بر یاری های بورژوازی مشغول خرابکاری در صف انقلابند. ... از این فرق ضد مارکسیستی ـ لنینیستی که بگذریم باید از ایده های انحرافی دبره و کانون شورشی و موتورهای کوچک و بزرگ هم به عنوان خطی غیر مارکسیستی ـ لنینیستی نام ببریم.»

2 ـ در خدمت به لایروبی طویله اوژیاس. نقدی بر یاوه های پویا. سازمان چریک های فدایی خلق ایران: «آن وقت به خارج از کشور نگاه میکنیم و جزوه پویا را میبینیم. سمبلی از وقاحت، سمبلی از دنائت، سمبلی از فرصت طلبی و شیادی. ... نویسنده مفلوک بیسوادی را میبینیم که سالهای سال بیعملی کرده و از عدم تحرک پوسیده است. درمانده ایکه از رژیم پهلوی همچون موش از گربه میترسد و این ترس کشنده تا مغز استخوانش رسوخ کرده و چه یاوه ها که تحویلمان نمیدهد. دروغ تاریخی، تقلب در نقل قول از لنین، تحریف در نوشته های انقلابیون ایران و جهان، اکونومیسم، رفرمیسم، منشویسم، رویزیونیسم و ... انبانی پر از لاطائلات.»

و نیز برای نمونه جمله ای از حمید مومنی (با تمام احترامی که برای قهرمانی اش و مرگ فدایی اش قائلم) که نشان از باوری غیردموکراتیک دارد: «هر خطری هم که جامعه ی سوسیالیستی را تهدید می کند از جانب همین روشنفکران است که تنها باقی مانده ی بورژوازی در جامعه ی سوسیالیستی هستند. بدین جهت دیکتاتوری پرولتاریا باید همیشه آنها را در کنترل خود داشته باشد. و انقلاب های مداوم فرهنگی باید کاخ های برافراشته یی را که آنان با آثار مخدر و بورژواگرایانه ی ادبیات و هنر و غیره برای خود می سازند ویران سازد. دولت سوسیالیستی نیز باید زمینه ی مادی را ـ چنان که گفتیم ـ برای از بین بردن روشنفکران هرچه بیشتر مهیا نماید.»    

فواد ادامه می دهد: «از طرف دیگر من کسانی را مسئول این شائبه آفرینی در مورد عدم وجود ارزش های دموکراتیک در داخل جنبش چپ می دانم که از نقادی متقابل و ریشه ای در هراس هستند. کسانی که حاضر نیستند به تفکرات و اوهام شان که به نام سوسیالیسم دارند به خورد جامعه می دهند نقد جدی وارد شود و اگر نیت خیری هم دارند به صورت سنتی و کد خدا منشانه می خواهد این مشکلات را حل کند نه در راستای یک کنش جمعی آگاهانه درست که از دل یک نقد متقابل در بیاید. کسانی که حق آزادی بیان دیگران را با چماق این که نباید به یگر رفقا خورده ای گرفت و یا نباید به عمل و اندیشه دیگران نقدی وارد کرد که نکند آنان از دست ما ناراحت شوند که به آنان گفته ایم که این اندیشه مشخص و عمل مشخص تان ربطی به سوسیالیسم ندارد، می کوبند. به نظرم راه حل دموکراتیک هما نا نقد بی رحمانه متقابل و سپردن قضاوت به افکا عمومی است. نه مسکوت گذاشتن نقد و زیر سبیلی رد کردن و رفقاتی طی کردن در مقابل اشتباهات دیگران.»

باز هم از فواد می خواهم اگر مخاطب خط های بالا من هستم، بگوید که پاسخ بدهم.

فواد می نویسد: «از جنبه دیگر هم که به داستان بنگریم اندکی کمیک به نظر می رسد. چون سرکوب ارزش های دموکراتیک از طرف کسانی صورت می گیرد که دارای وجهی از قدرت باشند و ابزار این سرکوب را در اختیار داشته باشند. من که در جنبش چپ کسی را ندیده ام که این ابزار این سرکوب را در اختیار داشته باشد؟ البته اگر هژیر عزیز نوشتن و سخن گفتن و نقد کردن دیگران را جزئی از سرکوب به حساب نیاورد

البته سرکوب چهره ها و روش های متفاوتی دارد اما من جایی ننوشته ام که چپ کسی را سرکوب کرده است. ظاهرا رفیق ما خیلی عجله داشته است و می خواسته «سریع تر» نقد کند.

من نوشته ام: «ما هنوز خود را حنجره ی همه ی جريان چپ و فراتر از آن همه ی مردم می پنداريم. ما هنوز پلوراليسم سوسياليستی را نفهميده ايم و هنوز نمی توانيم حتا جريان های ديگر چپ را تحمل کنيم. ما هنوز روش و تاويلی را که به آن اعتقاد داريم، تنها روش و تاويل درست چپ می دانيم. ما هنوز گمان می کنيم همه غير از ما «یاوه» می گويند و کارهايشان يک سر «باوه» است. ما هنوز از شيوه ی قديمی برچسب زدن به مخالفانمان استفاده می کنيم. ما هنوز خود را و فقط خود را معماران تاريخ فردا می دانيم و نمی توانيم چشم هايمان را اندکی، فقط اندکی بالاتر از خودمان و رفقای خودمان بچرخانيم تا ببينيم جهان بزرگتر از وبلاگ های ما، نشريه های ما و محفل های ماست.»

فواد می نویسد: «در اتبدا لازم است این ترم "پلورالیسم سوسیالیستی" از طرف هژیر عزیز تعریف شود من در این باره نظری جز همان که بیشتر گفتم ندارم. به نظرم این اشتباه است که ما فکر کنیم سوسیالیسم ناقص است و سعی کنیم با ترم ها لیبرالی آن را تکمیل کنیم. اتفاقا برعکس لیبرالیسم و تجربه مدرنیته ناقص است و سوسیالیسم تکمیل کننده این تجره است. در سوسیالیسمی که از اندیشه مارکس برخاسته باشد والاترین آزادی بیان برای انسان ها وجود دارد و تنها خط مرز آزادی بیان نقد متقابل است و تنها دادگاه برای آن افکارا عمومی

اتفاقا من همچنان معتقدم که واژه ی پلورالیسم سوسیالیستی واژه ی درستی است و معنای آن یعنی این که قبول کنیم هیچ کدام ما حامل مطلق حقیقت نیستیم. به باور من غیبت پلورالیسم در اندیشه های گذشته ی چپ یکی از همان سنت های غیردموکراتیک است که باید نقد شود. پلورالیسم یعنی باور به تکثر. یعنی هیچ سخنی، سخن آخر نیست حتا اگر مارکس آن را گفته باشد. به نظر من باور به پلورالیسم در درون نیروهای چپ یعنی گسست از اندیشه ی توتالیتر و اعتقاد به چندگانگی.    

فواد ادامه می دهد: «در ادامه هژیر سوسیالیسم را به روش هرمونتیکی تاویل پذیر می داند. البته این نوع برخورد از جانب کسانی صورت می گیرد که نظر و عمل را جدا از هم می دانند و مفهوم پراکسیس را در اندیشه مارکس درک نکرده اند. سوسیالیسم یک ایدئولوژی نیست که تاویل ها گوناگون داشته باشد. سوسیالیسم محصول عمل آزادانه و جمعی و آگاهانه ی انسان ها در پروسه تاریخ سازشان است. در نتیجه معیار سنجش حرکت سوسیالیستی دقیقا پراتیک است و بر این مبنا است که می توان در مورد سوسیالیست بودن کسی یا نیرویی قضاوت کرد. این قضاوت هم امری فردی نیست بلکه محصول عمل جمعی در درون یک جنبش است.»

این نوع فهم از سوسیالیسم که فواد می نویسد خیلی از مشکلات ما را حل می کند. این که بدانیم سوسیالیسم ایدئولوژی نیست بلکه روش و متدی است برای عمل. اما آن قضاوت بر مبنای «پراتیک» با چه معیاری انجام می شود و از سوی چه کسی یا کسانی؟ راه حلی که فواد می دهد باید شفاف تر و صریح تر بیان شود و در صورت بندی فعلی خود سر در گم کننده و اخته است. اینکه این قضاوت «محصول عمل جمعی در درون یک جنبش است» چه معنایی دارد؟ از این گذشته خود آن «پراتیک» بر مبنای کدام برداشت از عینیت انجام می گیرد و بر مبنای کدام برداشت از عینیت در مورد آن قضاوت می شود؟ در نگاه من البته به شیوه ی هرمنوتیکی، حتا عینیت هم متنی است قابل قرائت. و ما بر مبنای شرایطی که از نظر زمانی و مکانی در آن زیست می کنیم، بر مبنای اندوخته هایمان و آموخته هایمان، بر مبنای حتا شرایط روانی مان آن را می فهمیم، تفسیر می کنیم و بر پایه ی همین فهم و تفسیر است که روش مان را در «پراتیک» برمی گزینیم.

من نوشته ام: «به باور من سال پيش رو سال جدی تر شدن مرزبندی ها، همگام با جدی تر شدن جنبش های اجتماعی است. سالی که مرزبندی ها از عداوت و رفاقت های شخصی عبور می کند و بر پايه ای عينی تر و مادی تر استوار می شود. نمونه های جدی تر شدن اين مرزبندی را در فحاشی های بخشی از چپ به ديگران.»

فواد می نویسد: «اما باید در بدو حرکت مرزبندی کرد. بدون هیچ هراسی به نقد یک دیگر پرداخت! آزادی بیان یک دیگر را به نام " فحاشی، انگ چسباندن، دل شکستن، حفظ رفاقت ها و..." محدود نکرد. باید سریع تر حرکت کرد و ریشه ای تر نقد کنیم چون جنبش های اجتماعی منتظر انتخاب ما نمی ایستد. ما باید سریع تر خود را با آنان هم گام کنیم. اما در مورد جمله آخر این پاراگراف من شخصا بحث دارم. به نظرم باید این واژه " فحش" را باید تعریف کرد. چون در طول تاریخ به نام توهین به مقدسات و فحاشی این قبیل مسائل آزادی بیان دیگران را محدود کرده اند. من در هراسم که رفیق گرامی ما نیز ناخواسته در این ورطه بیافتد که نقد هر چند غیر منصفانه برخی از رفقا به بخش دیگری از رفقا را به نام فحاشی منکوب و گفتار آنان را بایکوت کند. به نظرم آزادی بیان یعنی آزادی بیان سخیف ترین کلمات. آزادی بیان تنها برای کسانی نیست که به به و چه چه به ما بگویند. دقیقا آزادی بیان برای کسانی است که شدید به ما حمله کنند و تنها مرز آزادی بیان افکار عمومی است.»

من هم هم نوا با فواد و البته منصور حکمت معتقدم «آزادی بیان یعنی آزادی بیان سخیف ترین کلمات.» رفیق گرامی من فواد بداند که من نه می خواهم کسی را منکوب کنم یا آزادی بیان کسی را محدود کنم و نه اگر بخواهم می توانم. این روزها من که هیچ، حکومت آزادی کشی چون بالانشستگان خودمان هم نمی توانند آزادی بیان کسی را محدود کنند. می بینیم که با وجود همه ی این سانسورهای الکترونیکی که جان فضای مجازی را هم پاره پاره کرده است هم ما وبلاگ نویسان چپ کار خودمان را می کنیم، هم وبلاگ نویسان لیبرال هوادار حضور نظامی آمریکا، هم وبلاگ نویسان سلطنت طلب، هم وبلاگ نویسان نئو نازی و حتا وبلاگ نویسانی که داستان های پورنو می نویسند. نه چنین نیست و من هم چنین خیال ابلهانه و خامی ندارم. اما بحث بر سر همان «نقدهای غیرمنصفانه» است. بحث من این است که این فضا اول: فضای بحث ها را به شدت عصبی می کند. دوم: امکان اینکه دو طرف بحث به نتیجه ای برسند یا حداقل در یک فضای آرام و منطقی و خالی از تنش با افکار هم آشنا شوند را از بین می برد. سوم: فضا را برای سواستفاده های نیروهای امنیتی که سعی می کنند با به راه انداختن جنگ روانی فاصله ها را عمیق تر و کینه ها را شدیدتر کنند، مساعد می کند. حالا اگر کسی اینها برایش مهم نیست یا معتقد است که چنان عملی به چنین نتیجه ای منجر نمی شود، به کسی چه مربوط که اصلا به جای نقد غیرمنصفانه رسما فحش بنویسد.

فواد می نویسد: «نکته قابل توجه در این جا جملات آخر هژیر عزیز است. باید در این جا به این امر توجه داشت که جلوگیری از سرنوشت وحشتناکی مثل جنگ دقیق کار ماست. این انسان های آزادی خواه و برابری طلب هستند که با پراکسیس خویش تاریخ را از همین امروز تا فردا خواهند ساخت و امید وارم هژیر عزیز خود را در کنار ما برای ساختن این تاریخ حس کند و البته با حفظ تمام اختلافات اصولی و مرزبندی های درست و قبول حق نقادی و آزادی بیان برای تمامی رفقا

دست فواد را می فشارم. باشد که چنین شود!

خارج از دستور 1: تغییر برای برابری!

خارج از دستور 2: در این مدت که نه در این پنجره نوشتم و نه پاسخ کامنت های پر مهر یارانی را که من را قابل می دادنند که سر بزنند، دادم حال خوشی نداشتم ... طبق معمول. منتها این بار کمی وضعیت حادتر از پیش بود و نوشتن همین پست هم حاصل مذاکراتی طولانی و دشوار است با نواحی مشخصی از اندامم. به هر حال دوست تر می دارم این پنجره چنان که پیش از این بوده، دریچه ای باشد برای نگاه ویژه ی خودم به جهان که از گذرگاه ادبیات رد می شود. اما گمان کردم که نوشتن این پست می تواند روشنگر باشد. شاید وبلاگ دیگری راه انداختم که در آن بیشتر به باورهای سیاسی و اجتماعی ام پرداختم. فعلا فصل تردید و دودلی است. به هر حال از کسانی که حوصله شان از چنین بحثی سر می رود پوزش می خواهم و به آنها حق می دهم. حوصله ی خودم هم سر رفت تا این نوشته تمام شد.

خارج از دستور 3: مبارزه ی صنفی معلمان ایران پابه پای مبارزات کارگرانی که ماه هاست حقوق نگرفته اند و کارگران بیکار و نیز مبارزات زنان این روزها حادتر شده است. شعله ی تلاش حق خواهانه ی فرودستان و غارت شدگان گداخته تر باد!

خارج از دستور ۴: خانواده ی جان باخته ی کوی دانشگاه تهران، عزت ابراهیم نژاد در نامه ای به مسعود ده نمکی اعتراض کرده اند. نامه را در اینجا بخوانید. گمان می کنم مسعود خان ده نمکی فکر کرده ممکن است عده ای دچار این توهم شوند که آدم شده و با انتشار مطلبی در وبش خواسته رفع شائبه کند!

تریبون آزاد: شعری از «حسن صانعی» را بخوانید که نامش را فراموش کرده ام: «از میان ما یکی زود مرد/ یکی به زندان افتاد/ یکی خیانت کرد/ یکی فرصت نیافت به زنی بگوید تو/ یکی را توفان برد/ یکی را زلزله/ یکی معلم شد/ یکی تیر خلاص شلیک کرد به شقیقه ها/ یکی در زنجیر زنجره ماند/ یکی با آواز آب رفت/ یکی شرکت سهامی ساخت/ یکی در سایه زیست/ یکی در آفتاب/ یکی به ولایتی سلطان شد/ از میان ما یکی می خواست عقاب شود/ کرکس شد.»

تابلوی اعلانات: سال ها پیش وقتی سعید امامی مقبور هنوز حاج سعید آقای گمنام بود که هدایت لااقل بخشی از پروژه ی قتل و کشتار و ارعاب را در دست داشت، در سخنرانی همدانش گفته بود «استیون اسپیلبرگ» صهیونیست است. از آن پس تا همین امروز کیهان و یالثارات الحسین و نشریات مشابه دیگری که همواره ارتباطشان با «حاج آقا» را تکذیب می کنند هم همین را تکرار کرده اند. به تازگی فیلم «مونیخ» را دیدم به کارگردانی استیون اسپیلبرگ. به گمان من هیچ فیلمی نمی توانست چنین به زیبایی ماهیت سران رژیم اسراییل را افشا کند. فیلم البته آنگونه که برادران لابد انتظار دارند از مقاومت فلستین حمایت نمی کند. در نگاه فیلم مقاومت فلستین هم می توانسته اشتباه کرده باشد و مثلا ورزشکاران اسراییلی در المپیک مونیخ را بیهوده به قتل رسانده باشد. اما در پس همین صحنه های کشتار ورزشکاران هم اسپیلبرگ تقصیرهای اسراییل را نادیده نمی گذارد. توصیه می کنم «مونیخ» را ببینید و بعد همین فیلم و همان سخنان را عیار حرف های آقایان بدانید.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:41 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |