تبليغاتX
حواری خورشيد
هورا! عدالتِ دهل کوبِ هی حراج

فاتح شدی بار دیگر. مثل همیشه ی تاریخ. فاتح شدی و من را از خانه ات راندی. نه مگر این خانه ها را دست های من ساخته است تا مردمانت در آن پناه بگیرند وقتی من خانه ای ندارم؟ نه مگر من همه جا بوده ام این همه سال؟ سرایدار و باربر و جاروکش، آجرانداز و نگهبان و چه می دانم کدام دشواری های سرزمین تو؟

نگاه کن! من زار محمدم. شاعر بودم پیش از این. شعر می گفتم برای دختر همسایه مان در بدخشان که ماند زیر زنجیر تانک های روسی و من صدای خرد شدن استخوان گونه اش را شنیدم. با همین دو گوش خودم به خدا. نامش مونسه بود و بعید می دانم تو بفهمی مونسه یعنی چه. حالا هنوز شب ها بیدار می مانم اما دیگر شعر نمی گویم. مونسه، دختری از هزاره های افغان برای همیشه رفته است و من باید شب ها بیدار بمانم در خاک تو تا انبار آقا، ارباب را دزدهای وطن تو غارت نکنند.

نگاه کن! من راحیلم. پدرم را طالبان پشت دیوار خانه ای متروک در کابل تیرباران کردند وقتی مستانه می رقصید توی کوچه و مادرم اصلن نمی دانم کجاست. مادرم نیست این را می دانم. این را شبی فهمیدم که پسر خانه داشت دخترانگی ام را یغما می کرد، من جیغ می زدم و مادر نبود. من اما هنوز زمین همین خانه را دستمال می کشم هر روز. تو که نمی دانی گرسنگی یعنی چه.

نگاه کن! من عارف علی ام. استاد دانشگاه، فرزند بامیان. کمونیست ها را که شکار می کردند، زدم بیرون. حالا دست هایم همیشه بوی گچ و سیمان می دهد. دست هایم را پنهان می کنم که موهای سامیا، زنم را می گویم، بوی نرگس های هراتش را حراج نکند.

نگاه کن! این منم آواره ی قندهار و مزار شریف. اصلن چرا با تو سخن می گویم. نه مگر تو همانی که شاعر و نقاش و دانشجوی خودت را یا بیرون کرده ای یا زیر خاک؟ تو مگر همان چربدست تاراج شرف نیستی؟

انصاف نیست اما. بترس از روزی که به سرزمین من پناه آوری. تاریخ این «انفال» تو را فراموش نخواهد کرد.

خارج از دستور 1: هار شده اند. از برگزاری مراسم اول ماه می، عید بزرگ کارگران جهان، جلوگیری می کنند. کارگران سنندجی را به ضیافت باتوم و دستبند مهمان می کنند. پای «شیث امانی» در سنندج شکسته است. معلمان را سرکوب می کنند. خبر می رسد گفته اند: آنهایی را که لهجه دارند بیشتر بزنید! زنان فعال را به دادگاه می خوانند و برایشان شمشیر داموکلس می تراشند. دانشجویان مبارز را می ربایند. از انقلاب فرهنگی دوم، از قتل عام بزرگ حرف می زنند. در دانشگاه علامه عر و تیز می کنند که نفس مخالفان را خواهند برید... و حالا مهاجران افغان را که در مشهد به تجمعی دست زده بودند برای اعتراض به اخراج نژادپرستانه ی افغان ها، به ضرب باتوم و چماق پراکنده کرده اند. می گویند زنان و کودکان افغان هم بی نصیب نمانده اند. هار شده اند. همین!

خارج از دستور 2: بخوانید نامه ی اعتراضی گروهی از فعالان سیاسی و اجتماعی، دانشگاهیان، نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانی را در اعتراض به اخراج مهاجران افغانی.

خارج از دستور 3: در چند هفته ی گذشته زعمای قوم راست هجمه ی برنامه ریزی شده ای را بر علیه چپ آغاز کرده اند. «علیرضا علوی تبار» که مثلن در تمام این سال ها نقش چپ مدرن حکومتی را بازی می کرد در ویژه نامه 30/اردیبهشت روزنامه ی اعتماد درآمده که: «مارکسیسم ـ لنینیسم حتا در التقاط با ایدئولوژی های دیگر نیز در تاریخ معاصر ایران فاجعه آفریده است.» من البته خودم را مارکسیست ـ لنینیست نمی دانم اما برادر ما با کمی فراموشکاری از یاد برده که برادران حامل روشنفکری دینی در سال های دهه ی سیاه شصت بازجو و شکنجه گر و شکارچی خیابانی و رهبر عملیاتی کشتار بودند. برادر «چپ مدرن حکومتی»، آری «حکومتی» ما فراموش کرده درست همان زمانی که زنان ایرانی در صفوف چپ حضوری موثر داشتند و نه نمایشی، همین برادران تا دیروز یار هم، در کنار هم روی صورت ها و لب ها تیغ می کشیدند. هی آقای علوی تبار! مارکسیست ـ لنینیست های ایرانی با تمام اشتباه هایشان در طول تاریخ ایران باز کارنامه ای روشنتر و پرافتخارتر از شما و شرکای دیروز و امروزتان دارند.

نفر بعدی استاد کبیر، «مرتضا مردیها» بود که پیش از این در بهمن 85، در مجله ی مدرسه فرموده بودند: «دانشگاه های ما، پس از رخوتی چند، دوباره عرصه ی تاخت و تاز چپ ارتدوکس (به روایت لنین و استالین و حزب توده) شده است که بی هیچ شرمگینی، در حالی که خود هنوز از فشار خشونت نیمه جان است، علیه لیبرالیسم شعار می دهد و اساتید لیبرال را تهدید می کند. این اژدهایی که یک چند بی جانش می پنداشتیم و گمان می بردیم که نعش باشکوه آن به درد نمایش می خورد، ظاهرن در برف فراق در خواب زمستانی بوده و اینک که آفتاب بر آن تابیده، بر خویش جنبیدن گرفته است. به باور من نهال گفتار ایدئولوژیک و خشونت که نتیجه ی ناگزیر آن است، در ایران به دست چپ غرس شد.» البته استاد بزرگوار لیبرال با کمی شرمگینی علیه چپ سخن می گویند. شرمگین البته از پندارهای یاوه ی خود که «اژدها» را بی جانش می پنداشت. نه برادر! «اژدها» تازه بیدار شده است.

استاد بزرگوار در تازه ترین اظهار نظر گهربار خود در روزنامه ی اعتماد، به تاریخ 11/اردیبهشت فرموده اند: «به کار بردن واژه ی امپریالیسم برای من ناخوشایند است. امپریالیسم عبارت است از یک تفسیر مسلط از پدیده یی به نام قدرت متراکم لیبرالی. ... وقتی کتاب هایی درباره ی خشونت غیرقابل باور راست و چپ افراطی می خوانیم تا چند روز آرام و قرار نمی گیریم. به جز این دو، بنیادگرایی را هم به خوبی می شناسیم. به عراق نگاه کنید. این شرایط با چه تفکری بیرون می آید؟ کسانی که امپریالیسم را نقد می کنند. از طرفی بسیاری از چیزهایی که درباره ی جنگ ویتنام گفته می شود داستان های ژورنالیستی است. فاجعه غذای ژورنالیسم است. اما افتخار لیبرالیسم غرب این است که اگر یک سرباز آمریکایی به زنی ویتنامی تجاوز کرد محاکمه شد. رابطه ی قدرت و خشونت را در این گونه های مختلف بررسی کنید. القاعده، نازیسم، کمونیسم و دنیای لیبرال دموکراسی. اگر به خاطر الفت و انس با سخنانی متفاوت از این جا نخورید باید گفت ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنی های ناشی از این تفکرات سه گانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است. ... لیبرالیسم اگرچه ارزش هایش را تبلیغ می کند اما برای این کار اسلحه برنمی دارد. قدرت متراکم لیبرالی ایده هایش را با کتاب، سینما و تلویزیون منتشر می کند.»

زنده باد استاد! آقای مردیها وقتی کتاب هایی در مورد خشونت های غیرقابل باور راست و چپ افراطی می خواند تا چند روز آرام و قرار نمی گیرد. اما وقتی مثلن در مورد حضور «مستر گریدی»، مستشار دل رحم آمریکایی در جشن کمونیست کُشان اندونزی و یونان کتابی می خواند یا آن را «داستان های ژورنالیستی» می داند یا تبلیغ ارزش های «قدرت متراکم لیبرالی» توسط کتاب و سینما. وقتی در مورد نقش «لیبرال های آمریکایی» در کودتای شیلی و بولیوی و آرژانتین و برزیل و گواتمالا و کوبا و نیکاراگوئه و هندوراس و ایران و فیلیپین و دومینیکن و پاناما و مکزیک و هائیتی و پورتوریکو کتابی می خواند سری تکان می دهد و به «قدرت متراکم لیبرالی» حق می دهد هر کاری دلش بخواهد بکند. نگاه کن آقای مردیها هنوز از استادیوم شیلی خون جوان ویکتور خارا جاری است! و هنوز هیچ سرباز آمریکایی را برای تجاوز به مردمان جهان محاکمه نکرده اند. استاد بزرگوار قتل عام روستاهای ویتنامی، بمب های ناپالم، سمومی را که «لیبرال های قدرت متراکم» بر سر ویتنامی ها پاشیدند «داستان های ژورنالیستی» می داند. به هر حال مردمان همه ی این سرزمین ها یک مشت عقب مانده بودند که نه تنها به کار بردن واژه ی امپریالیسم بلکه رزمیدن بر علیه سلطه ی آن برایشان «ناخوشایند» نبوده است. نه آقای مردیها تاریخ را به همین راحتی نمی شود قلب کرد. برژینسکی و کیسینجر و جان فاستر دالس نتوانستند شما هم نمی توانید برادر! زور نزنید. آقای مردیها بر این باور است که «قدرت متراکم لیبرالی» با کتاب و تلویزیون و سینما افغانستان و عراق را اشغال کرده اند. منتها عده ای از مردم هم بر اساس «داستان های ژورنالیستی» زیر این کتاب ها و تلویزیون ها و فیلم های سینمایی مرده اند. به هر حال آقای مردیها ایمان دارد «ماموریت حفظ امنیت دنیا در مقابل ناامنی های ناشی از این تفکرات سه گانه بر دوش قدرت متراکم لیبرالی است.» فقط من نمی دانم آقای مردیها چرا هنوز در ایران است؟ برادر! محسن سازگارا و علی افشاری و اکبر عطری و رویا طلوعی و امیرعباس فخرآور هم که پیش از تو چنین ماموریتی را برای «قدرت متراکم لیبرالی» قائل بودند، حالا دارند زیر سایه ی لیبرال های متراکم در کاخ سفید خوب لفت و لیسی می کنند. اینجا که مانده ای آقاجان! چیزی نمی ماسد. فراموش نکرده ای که؟ «اژدها» بیدار شده است.

هجمه اما تمام نشده است. در اولین شماره ی روزنامه ی «هم میهن» که دیروز، یکشنبه 23/اردیبهشت منتشر شده است، دکتر حمیدرضا جلایی پور، متخصص جنبش شناسی در عرصه های زنان و کارگران و اقوام و دانشجویان و سبزها و هرچه جنبش دیگر که ممکن باشد، فرموده اند: «ما بر سر موضوعاتی همچون "احیاگری دینی" و دفاع از آنها شوخی نداریم. الان مارکسیست ها در دانشگاه ها فعال هستند و بر عکس، با آنها مشکلی هم ندارند. ما باید روی هویت خود بایستیم و در این شرایطی که پنبه ی همه چیز در حال زده شدن است، محکم بایستیم.»

در همین شماره برادر عباس عبدی هم گفته است: «اگر وارد بحث هویت دینی بشوید، با مشکلات بیشتری برخورد خواهید کرد. همچنان که اکنون در دانشگاه ها نیز نه با مارکسیست ها که با انجمن های اسلامی برخورد می شود.»

دکتر ابراهیم یزدی هم در دیدار با شورای مرکزی جدید دفتر تحکیم وحدت، فیلش یاد ریچارد کاتم کرده است و گفته: «تحت تاثیر جنجال ها و سر و صداهای دانشجویان غیرمذهبی قرار نگیرید و کوتاه مدت فکر نکنید چرا که اگر فارغ از جنجال های اطرافیان عمل کنید، در بلند مدت پیروز خواهید شد. ... با آنکه در آن سال ها [سال های ریچارد کاتم] دانشجویان عضو کنفدراسیون سر و صدای زیادی داشتند و تریبون های زیادی در دست آنها بود اما اعضای انجمن های اسلامی خارج از کشور آنقدر متحد بودند که در جریان تظاهرات علیه شاه تیتر یک تمام رسانه های آمریکا را به خود اختصاص دادند.» از بدشانسی آقای دکتر اما هنوز مدارکی از آن روزها باقی است و هنوز افرادی زنده اند. ریچارد نامرد به قولش عمل نکرده است. نه مگر قول داده بود همه ی مدارک را بسوزاند و همه زنده ها را بمیراند؟ در ضمن دوستان ناراحت نشوند اگر ریچارد کاتم نیست، مایکل لدین که هست.

به هر حال دیدیم آقایان رنگ پریده ی شما را. منافع همه ی شما، شرکای این خوان گسترده در سرکوب دانشجویان چپ و کارگران و معلمان و زنان به هم گره خورده است. اما این را از من بشنوید «اژدها» فعلن خیال خوابیدن ندارد.

خارج از دستور 4: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد 1: بخوانید شعری از «علی مدد رضوانی»، کارگر مهاجر افغانی را به مناسبت اخراج مهاجران افغان:

«لیلا مهاجر است که حرفی نمی زند

آزرده خاطر است که حرفی نمی زند

لیلا نماد غربت این حال و روز ماست

درد معاصر است که حرفی نمی زند

لیلا برای رنج کشیدن تمام عمر

انگار حاضر است که حرفی نمی زند

گم گشته در هیاهوی رنگ و ریای شهر

انگار کافر است که حرفی نمی زند 

لیلا دلش گرفته از این کوچه های تلخ

فردا مسافر است که حرفی نمی زند

این شعر را برای دل او سروده ام

این بیت آخر است که حرفی نمی زند»

تریبون آزاد 2: بخوانید شعر «تهران خیلی بزرگ است، من از تاجیکان هزاره ام» را از سید علی صالحی باز هم برای اخراج مهاجران افغان: «دیگر دیدن بامداد/ دیر شده بود/ عصر دومین سه شنبه ی شهریور/ قرار بود/ به دیدن دوستی از نزدیکان کیوان و پوری و/ بنفشه بروم،/ کمی بالاتر از شمال غربی میدان آزادی/ نرسیده به ایستگاه آب و سیگار و/ منتظران کرج،/ دیدم یک نفر کنار کاجی نشسته/ کنار سایه سار کاجی شکسته نشسته/ دارد با خودش حرف می زند/﷼/ کفش هایم را کندم/ من هم کنار سایه ی بلند عصر/ آهسته و آشنا گفتم/ تو راه جنوب را بلدی؟/ بلدی که از سمت مغرب آفتاب می رود/ می رسد به بادهای بی پایان شهریوری؟/ اصلا حواسش نبود/ کمی شبیه خودمان/ انگار یکی از بازماندگان قبیله ی باد و/ نفرین و فاصله بود/ داشت با خودش حرف می زد/ بی نقطه/ بی نگاه/ بی فرصت/ داشت با خودش حرف می زد/ یکی دو جمله را جور عجیبی تکرار می کرد/ می گفت تهران خیلی بزرگ است/ دیوارها بلندند/ دیوارها نباشند/ دشنام ها نباشند/ درهای چهل کلید پیر/ پنجره های سنگ/ پنجره های سکوت/ می گویند افاغنه بیا/ می گویند افاغنه برو!/﷼/ قبرستان دور دخترم از دیوار است/ خانه از دیوار/ خواب، خدا، فاصله/ کلمات، آدمی، نام ها/ همه از دیوار است./﷼/ حالا این همه راه را بگو/ با کدام روی پُرگریه به خانه برگردم/ راه کابل دور است./﷼/ هی روزگار ناشادی/ نمی شد زمین از نو زاده شود/ عشق از نو زاده شود/ آدمی از نو زاده شود/ اصلا اسم نباشد/تقسیم و فاصله نباشد/ فهمیدن همین دقیقه/ همین گوشه/ همین گریه ها نباشد!/﷼/ پس ما/ از اتفاق کدام بختِ برگشته شکسته ایم؟/ اسمش پروان، رویش پروان و/ عطر دخترانه اش پروان بود/ روی همین دو دست خودم مُرد آقا‍!/ هرچه التماس کردم/ هیچ مریض خانه ای راهمان ندادند/ تهران خیلی بزرگ است/ ما خیلی غریبیم/ کابل خیلی دور است!/﷼/ شب شده بود/ نمی دانستم برای چه اینجا نشسته ام/ راه خانه فراموشم شده بود/ یک نفر/ خیلی به ناگهان گفت:/ ـ آقا دسته کلیدت!/﷼/ او رفته بود/ دسته کلید خانه اش را نبرده بود/ خانه اش خیلی دور بود/ دیوارها قد کشیده بودند/ داشتند دنیا را می گرفتند/ داشتند دشناممان می دادند/ دیگر برای دیدن بامداد/ دیر شده بود.»

تریبون آزاد 3: بخوانید «خب همین است دیگر» را باز هم از سید علی صالحی عزیز و دوست داشتنی ویژه ی دل من که این ویرانه انگار آبادانی ندارد، به هر حال همین است دیگر: «بلکه دعای همین چند چراغ ناامید/ آوازی تازه از ترانه های تو باز آورد،/ ورنه با هق هقِ بسیارِ این بی امان/ هیچ ستاره ای از سفرهای دور دریا/ به آسمان برنمی گردد./﷼/ دارم خودم را تکرار می کنم،/ اصلا بیا معامله را تمام کن!/ چقدر باید ببوسم ات/ تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟/ تا هق هقِ این همه آدمی ... تمام!؟»

تابلوی اعلانات: تئاتر «بابام تو کاغذا گم شد» بر اساس زندگی و با حضور کودکان کار افغانی از روز دوشنبه 24/اردیبهشت تا چهارشنبه 26/اردیبهشت در فرهنگسرای هنر یا همان ارسباران سابق، بر صحنه می رود. از دست ندهید!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:55 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

تو جرات ترانه یی در این قلم شکسته گی

زنده بمان عمو اشرفِ کودکی های من زنده بمان! این جهان پلشت نکبتی بدون تو دیگر جای نفس کشیدن نیست رفیق! زنده بمان لطیف شیطانی های خانه ی مادربزرگ. زنده بمان امید تلخستان.

حالا اگر بروی رنگینه چه کند روی پشت بام آن خانه ی روستایی. اگر بروی گل طلا چه کند با کلاش های قرمز. حالا با کدام روزنامه دیواری «پیروز» مدرسه شویم.

کناره ی آبشوران را خالی نکن در فصل تلخ نان. اگر بروی رفیق «داداش جان» دیگر به خانه برنمی گردد. تنها تویی که هنوز توی این روزهای سیاه، این روزهای خالی بی امید، این فصل سترون زمین با چراغی در دست دنبال داداش های رفته ی نیامده می گردی. نگاه کن رفیق! عمو اشرف! زمین خاوران بی تو خالی می ماند. نگاه کن عموی قصه های بچگی! داداش جان ها اینجا زیر خاک خوابیده اند.

حالا تو اصلا با اجازه ی کدام بی شرفی می خواهی بروی. وقتش نیست برادر زنده بمان کفتارها و کلاغ های بسیاری هستند که شایسته ترند برای مرگ. نه عمو جان این لباس سفید یک دست به تو نمی آید. این چشم ها عمو اشرف! نباید برود زیر خاک. برگرد! می دانم تحمل زمین، تحمل این کثافت جاری، تحمل این هوای عفن نامردمی سخت است اما برای دل من هم که شده، برای همین چشم هایی که روی کتاب های تو فرستادمشان پشت شیشه های ذره بینی تحمل کن! کودکی های من همین طوری هم بی همه چیز است. تنهایم نگذار عموی خوب روزهای بچگی!

خارج از دستور 1: علی اشرف درویشیان نویسنده ی مردمی کودکان، این روزها با مرگ نحس عبوس دست به یقه شده است در بیمارستان ایرانمهر. نمی دانم چه باید کرد کاش باوری در کار می بود.

خارج از دستور 2: سرکوب تظاهرات کارگران در کشورهای آزاد نشان از این دارد که بیداری ققنوس غارتگران زمین را مهمان وحشت و کابوس کرده است. بگذار برخیزد مردم بی لبخند!

خارج از دستور 3: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: بخوانید شعر «برای مردانی که بازنگشتند» را از بیژن نجدی: «با پاهایم فکر می کنم/ با دست هایم اندیشه/ با پوستم می نگرم/ و موهایم می رقصد/ با پاهایم فکر می کنم/ به کوچه ها و خیابان ها/ با دست هایم اندیشه/ به مادرانه ی آرام/ آن چادرنماز چیت/ که باز خواهد شد، هنگام/ که بازمی گردم به کوچه ها و خیابان های خودم/ با پوستم می نگرم به آفتاب و ماه بی تقویم/ و موهایم می رقصد/ در این باران که می بارد/ بر سیم خاردار/ با پاهایم فکر می کنم/ که از آفتاب و باران تو می گذرم/ با دست هایم اندیشه/ به گل قالی/ چیدن سیب/ خریدن نان/ با پوستم می نگرم/ به زخم تن سردارانت/ آه سرزمین من/ و سرم خانقاه آشفته ی عریان است.»

تابلوی اعلانات: اگر حال کتاب جدی خواندن دارید. اگر حال کتاب تاریخی خواندن دارید. اگر فعالیت کارگری می کنید یا به فعالیت های کارگری علاقه دارید. کتاب «اتحادیه های کارگری و خودکامگی در ایران» نوشته ی حبیب لاجوردی، ترجمه ی ضیا صدقی را از دست ندهید. البته کتاب نایاب است و پوستتان کنده می شود تا آن را پیدا کنید. این کتاب را نشر نو در سال 1369 چاپ کرده است. قیمت پشت جلد 240 تومان است و البته بعید می دانم با بهایی کمتر از چهار ـ پنج هزار تومان بتوانید آن را بخرید. اما ارزشش را دارد. مطمئن باشید.   

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:43 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |

ریشه ی من فدای تو تیشه بزن! تیشه بزن!

خیلی وقت بود نمی آمد حوالی اتاق من، نیامده بود. حالا داشت رو به پنجره تمام قد، استکان نقلی نسکافه ی تلخ اش را هورت می کشید. آنقدر پرصدا که بگذرد ذرات صدا از گوش های من که دیگر جز خودم را نمی شنود.

داشتم دود سیگارم را فوت می کردم توی چشم مانیتور. مانیتور داشت سرفه می کرد که ریه هایش داغان شده این کامپیوتر لکنتی از دست من. گفت: خب! چه خبر برادر؟ گفتم: نیامدی این همه مدت؟ گفت: رفته بودم حوالی خودم داشتم دیوانگی می کردم. گفتم: راستی گفته بودم چقدر کوچکیم ما؟ گفت: گفتنش که فایده ای ندارد عمو! باید باور کنی. باید بفهمی که چقدر کوچکیم.

گفتم: برای این باور، برای این شعور بی بدیل سعی خودم را کرده ام. گفتم: تا حالا اصلا فکر کرده ای تو چقدر کوچکی وقتی از بالای جهان، از جایی نزدیکی های آفتاب، زمین را دیده باشی؟ گفتم: در جهان ما، در جهان سیم ها و آسمانخراش های سرسام، یکی از همین آفریده های انسانی تمدن چنین فرصتی را می دهد که از روی صفحه ی همین مانیتور خیره شوی به خودت، به خانه ای که خودت حالا در آن نشسته ای و بعد ببینی که چقدر کوچکی!

گفت: حالا اصلا می خواهی کجا درز بگیری این سماع مکتوب کلمه را؟ گفتم: درست آنجایی که باور کنم زندگی آنقدرها هم جدی نیست. تمام این فراق ها و وصال ها و دیوانگی ها و شوریدگی ها و حیرانی ها لحظه ای از لحظه های جهانند. آنجایی که باور کنم هیچ قطعیتی وجود ندارد جز مرگ. و مرگ یعنی تمام، یعنی برای همیشه رفته ای. گفت: که چه؟ گفتم: یعنی اینکه بگذار زندگی به راه خود برود. در روزگارت سرخوشانه دخالت کن! بازی کن! برقص! بفهم که زندگی چقدر بزرگ است در برابر حقارت تو! بفهم که این جهان دارد می چرخد هی بی وقفه و تو چقدر در جا زده ای! (چیزی نشنیده بودم چون باز هم چیزی نگفته بود و تنها داشت سیگار بدبوی وطنی اش را دود می کرد).

گفتم: اصلا سینما رفته ای؟ فیلم دیده ای؟ رمان خوانده ای؟ اصلا دیده ای در پایان، قهرمان جایی ایستاده است که حتا تصورش را هم نمی کردی؟ گفتم: زندگی یعنی همین. یعنی همین حالا جایی ایستاده ای که تصورش را هم نمی کردی. یعنی آن سوی فرداها هم جایی خواهی ایستاد که تصورش را نمی کنی. گفت: اِهِم! گفتم: خب برادر! همه ی اینها یعنی میلیاردها انسان در میلیاردها زندگی آن سوی فرداها در میلیاردها جایی خواهند ایستاد که امروز نمی دانند. (چه سرگیجه ی غریبی گرفته بودیم هردو) گفتم: و این یعنی میلیاردها بار فرصت هست هنوز برای زندگی کردن. گفت: خسته شدم. گفتم: صبور باش! من حالا صبوری می کنم و چاره ای نیست انگار. اما همین باران امشب، همین هوای دیوانه ی مست یعنی جایی برای دو نفر خالی است که هی برای هم گریه کنند. گفت: همین است که گفتی اخوی! همین است که گفتی.

خارج از دستور 1: باید این پست را برای یاران در خون خفته ی تپه های اوین می نوشتم. برای بیژن جزنی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیل افشار، عباس سورکی، عزیز سرمدی، مشعوف کلانتری، محمد چوپان زاده، کاظم ذوالانوار و مصطفا جوان خوشدل. باید این پست را در گرامیداشت اول ماه می، عید جهانی کارگران می نوشتم. اما چاره ای نیست وقتی این قلم نمی خواهد و دستوری نمی نویسد اگر بخواهد برای دل بنویسد. در مورد یاران تپه های اوین چیزکی نوشته ام که وقتی چاپ شد و اگر چاپ شد خبرش را می نویسم و در مورد روز جهانی کارگر هم مصاحبه ای کرده ام با جایی که وقتی پخش شد لینکش را می گذارم. همین!

خارج از دستور ۲: چندی پیش گفتگویی داشتم با رفیق خوبم شاهرخ رییسی برای نشریه ی اثر که قرار بود خیلی زود منتشر شود، در مورد خسرو گلسرخی و دفاعیاتش. اثر حالا منتشر شده است. من این نشریه ی الکترونیک را در بخش پیوندهایم لینک داده ام و گفتگوی من را هم می توانید در اینجا بخوانید. گمان می کنم بحثی که در مورد نگاه چپ به مذهب در اینجا مطرح کرده ام می تواند سرآغاز بحثی روشنگر و آگاهی دهنده باشد. گمان می کنم می توانیم با هم به نتیجه ی بهتری برسیم.

خارج از دستور ۳: تغییر برای برابری!

تریبون آزاد: شعر این بار «کجا» نام دارد و افسوس که محمد آشور دیر من را دید تا به جای فرامرز سه دهی شعرش را به من تقدیم کند که «همیشه از چشم های خودم لو می روم»: «کجا را داری بروی به خانه ای که نداری؟!/ که را داری/ که برایش از چیزی که چیست بگویی:/ "چیزی نیست...! چیزی نیست...!؟"/ چیزی هست!/ وگرنه این خیس ها/ که بی خود از گونه های تو بالا نرفته اند/ تا چشم هات را که ببندی هم/ لو رفته ای کجا؟!/ این جا که نیستی/ از نبودنت پیداست/ خالی ست قاب عکس/ طولانی ترین لبخند را به من زده بودی/ که هرچه می دوم تمام نمی شود/ این گوشی هم که مدام.../ و شماره های اتفاقی می گیرم/ "که الو...! رفته ای کجا؟"/ گیرم صدای تو باشد/ این لب های پشت هر شماره ای که بگیرم/ وقتی که من تک و/ تنها تو در کجا/ جز من برای کیست که بگویی:/ "چیزی نیست...؟"/ و شوری پلک هات را کجا بتکانی/ و جز تو که را داری و کجا را/ که این قدر گرفته ای/ و "الو؟!"».

تابلوی اعلانات: اگر می خواهید در حالی که گلویتان از سیاهی گرفته است، قهقهه بزنید. اگر می خواهید از نوآوری های این جهانی لذت ببرید. حتما کتاب «پازل عاشقانه آقای کا» نوشته و کشیده ی مانا نیستانی را بخوانید و ببینید. کتاب داستان مصوری است، آمیخته ی کاریکاتور و متن. «پازل عاشقانه آقای کا» را انتشارات نقش و نگار در تیراژ 1500 نسخه به سال 1384 چاپ کرده است و قیمت چاپ دوم آن 2500 تومان است. راستی کسی اینها را می خواند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 4:37 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |