خسته شده ام از این همه خبر بد. از این همه بازداشت و زندان و بازجویی. از این همه خبر تهدید و فشار و خفقان خسته ام.
خسته شده ام از شمردن یاران زندانی پلی تکنیکی. از به خاطر سپردن نام عباس حکیم زاده و احسان منصوری و احمد قصابان. از یادداشت نام علی صابری و مقداد خلیل پور و پویان محمودیان در پیچ های این ذهن آشفته خسته ام.
خسته شده ام از خواندن محاکمه و حکم های وقیح. از حکمرانی شمایان بر زندگی زنان و کارگران و معلمان. از دانشجویان ستاره دار و این همه خط قرمز دم به دم خسته ام.
خسته شده ام از سانسور و قتل عام ادب و هنر. از قصابی کلمه. از این همه پارچه ی سیاه. از شنیدن نام های ممنوع القلم و ممنوع التصویر و ممنوع الزندگی خسته ام.
خسته شده ام از دیدن دلقک های سبز شما، با آن لباس های سبز درجه دار که دارند متر مغزهای شما را بر تن مردم رج می زنند. از باتوم و تازیانه و آفتابه هایتان خسته ام.
خسته شده ام از زندانی ماندن سعید متین پور، جلیل غنی لو، عباس لسانی، از زندانی ماندن سعید ماسوری، محمود صالحی، علی فرحبخش. از این شبان روز میله دار خسته ام.
خسته شده ام از دیدن دست های بی چیز و شکم های خالی. از ارزانی جان آدمی. از وعده های دروغ و حرف های پوشالی و شعارهای کثیف خسته ام.
خسته شده ام از این هوای این همه دروغ. از این واژه های مخنث. از این جامعه ی چرتی که شما ساخته اید. از این کلافگی مدام خسته ام.
خسته شده ام از این همه دود زرنیخ و زردآب بی همه چیز. از این بازار مکاره ی تن و شرف. از این همه طناب دار و کابوس مرگ. از چهره های ابلهانه ی شما با آن پوزخندهای رکیک خسته ام.
خسته شده ام از این همه تعقیب و مراقبت. از این شنونده ی سوم روی خط. از این ذره بین مدام روی زندگی خسته ام.
با این همه دارم جایی در گوشه یی از جهان برای خودم سوت بلبلی می زنم. نمی شنوید؟
اصلن می خواهید چه کار کنید؟ مگر غیر از ضیافت اعتراف گیران کار دیگری از شما برمی آید؟ اصلن چه فرقی می کند؟ هزاران نفر مثل من دارند این روزها برای خودشان سوت بلبلی می زنند و آرام و باحوصله با سر سوزن دیوار این سد را می شکافند.
می دانید؟ من اصلن حاضر نیستم یک دقیقه هم جای شما باشم. لااقل اینجا میان این همه کثافت جاری، هنوز امیدی برای رستگاری هست. من با همین چشم های خودم دیده ام، سپیده در کار سر کشیدن است.
خارج از دستور 1: تغییر برای برابری مثل همیشه!
خارج از دستور 2: رفیق گرامی امین قضایی مطلب زیبایی نوشته با عنوان مبارزان کوکی. من عاشق این شورش ها بر علیه قبیله ام. زنده باشی رفیق!
خارج از دستور 3: رفیق خوبم علیرضا کرمانی هم رفت. بار و بندیلش را بست و حالا لابد آن سوی مرزها دارد برای یکی که فارسی را به لهجه ی تاجیکی می فهمد، ماه و هور می خواند. علیرضا اگر این را می خوانی بدان که همین حالا، همین بعد از چند روز هم دلمان حسابی برایت تنگ شده است.
خارج از دستور 4: با سلام و صلوات وبلاگ جدیدم را با نام «درک حضور دیگری» راه اندازی کردم. (چه کردم واقعن!) به هر حال دوستان دیگر از خواندن بحث های سیاسی خسته کننده در خارج از دستورهای این وبلاگ خلاص شدند. خودم هم همین طور. «درک حضور دیگری» ساحتی دیگر از زندگی من است.
تریبون آزاد: برای تریبون آزاد این بار شعری از علی باباچاهی را انتخاب کرده ام که نامش را نمی دانم. شرح حال است به تمامی: «امروز هم می گذرد با گل های نرگس که درست وسط خواب های تو کاشته اند/ چهل سال عاشقی از تو مجسمه یی ساخته که به مرگی شیرین فرو بروی/ از زنبوری که نیش ات می زند می دانی که هنوز نمرده یی/ کمی عاقل تر باش/ از تو گذشته که باز هم سرت بخورد به سنگ/ فخر می کنی که جسدت راه می رود/ و خلاف آب شنا می کند؟/ ـ لکنت گرفته یی از دیدن عزراییل یا ذوق کرده از شاخه گلی که/ برایت خریده ام؟ رسوای زمانه منم/ دیوانه منم!/ تو فقط در همه ی "هیچ" های من همه کاره یی/ سرت از آب کرده یی بیرون که نشان بدهی تشنگی آورده یی به دست؟/ بغل کرده یی سنگ تراشیده یی از پر قو را که/ راه می رود/ حرف می زند/ و کمی چیزتر از چیز است/ دلت از برفی گرم است که بر سرت باریده/ و کمی چیزتر از چیز است.»
تابلوی اعلانات: کتاب «ترس و نکبت رایش سوم» نوشته ی برتولت برشت، حکایت روزگار ماست. حکایت سلطه ی بی دریغ وحشت و آدمی ستیزی و ترس و نکبتی که از این ددمنشی گریبان ما مردم را گرفته است. کتاب آیینه یی است که می توانیم خود را در آن ببینیم و بعد زیر لب همنوا با نوام چامسکی زمزمه کنیم: «یا به بی عدالتی و خودکامگی جهانی تن دردهیم یا به مبارزه برای عدالت، دموکراسی و آزادی بپیوندیم.». کتاب بیست و چهار نمایشنامه ی به هم پیوسته و در عین حال جداست که با ترجمه ی خوب زنده یاد شریف لنکرانی شیوایی خود را حفظ کرده است. طرح روی جلد کتاب کار اردشیر محصص و ناشر آن انتشارت نیلوفر و لااقل این نسخه یی که من از کتاب دارم چاپ سوم آن بوده که در سال 1354 به بازار آمده است. در آغاز نمایشنامه ی دوم کتاب می خوانیم: «از آنجا/ خیانت کارانند که می آیند/ برای همسایه چاله کنده/ و می دانند که مردم می دانند/ مشوش، در خواب و بی خوابی:/ خیابان فراموش نمی کند/ و دنیا به آخر نرسیده.» و نیز در آغاز نمایشنامه ی نوزدهم چنین نوشته است، برشت عزیز: «رای دهندگان/ کاسه های داغ تر از آش/ دوان دوان آمده اند/ تا آزارگرشان را انتخاب کنند/ نه نان، نه کره، نه پالتو و غذا/ آنها هیتلر را انتخاب کرده اند.»
زیر خاک «سلطان» شدی، «سلطان غزل ایران»! این رسم هماره ی این خاک است، تعجب نکن برادر! حسین منزوی! غریب ماندی روی خاک، تنها مانده ی روزگار من، با آن پیشانی بلند و چشم های درشت.
ما کرم های ابریشم قفس باف، «کرکسان تماشا»، وقتی که رفتی دانستیم چه مصیبتی ناگهان نازل شده روی آسمان این زمین. دانستیم؟ نه برادر! تظاهر کردیم که می دانیم. ناگهان شدیم مرثیه سرا. ناگهان شدیم خاطره نویس. تو اما نبودی دیگر.
تو تا همان لحظه ی آخر، تا همان لحظه که چشم هایت را بستی برای همیشه، توی آن خانه ی نمور پدری ماندی دلگیر از مردمان شهری که روزگاری دوستش می داشتی. توی کوچه هایش عاشق شدی، توی کوچه هایش دیوانگی کردی، توی کوچه هایش تنها ماندی. لعنتی! حالا اما شده ای مایه ی فخر ما. نگاه کن! هر سال برایت یادمان می گیریم. غزل هایت را کشف می کنیم. تو اما با آن دانه های درشت عرق هنوز ناشناس مانده ای.
اصلن این سرنوشت همه ی ماست. ما تنها ماندگان این زمین نکبتی، اندکی می آییم، زندگی می کنیم و بعد می رویم. آرام از کنار جهان می گذریم. خواب کسی را نمی آشوبیم. مردمان کابوس ما می شوند. کابوس می بینیم و دم نمی زنیم. حالا بخواب برادر که کابوست تمام شده است. من اما هنوز مانده ام از این قبیله ی رو به انقراض. از من بشنو، زمین دیگر جای خوبی برای زندگی ما نیست. تحملش نکردی، تحملش نمی کنم. و... خلاص!
خارج از دستور 1: یکی گفت: باز تو چه مرگت شده این روزها؟ گفتم: دچار آشفتگی ادواری شده ام. می دانی که تازگی ها شاعرانگی می کنم هی. گفت: نه برادر تو آشفته ای فقط گاهی دچار شادی ادواری می شوی. حرف همین است که گفت!
خارج از دستور 2: سعید متین پور باز هم بازداشت شد. البته در پی بازداشت بیش از دویست نفر در شهرهای آذربایجان. فعالان حقوق بشر هم که می دانید خوابند.
خارج از دستور 3: سایت اینترنتی آذربایجان مطلب من با تیتر «زندگی دوشادوش مرگ» را که در مورد حلقه ی تبریز سازمان چریک های فدایی خلق ایران در شماره ی 16 نقد نو نوشته بودم، باز انتشار کرده است. این را گذاشتم برای آنهایی که نخوانده اند.
خارج از دستور ۴: پروانه يك نوشته گذاشته روي وبلاگش كه خيلي شبيه يكي ست. اگر فهميديد كيست؟
خارج از دستور۵: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد 1: ترانه ای از حسین منزوی که علیرضا افتخاری آن را خوانده و اگر از کارهای افتخاری تنها یک کار را بشود شنید همین است:
«باز غم غریبی، باز بی قراری
باز دل شکسته حالی نداری
مثل یک پرنده در کنج لونه
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری
روزاتُ بشمر دل آزرده ی من
داغت به روی پیشونی خرده ی من
مثل برگی گریزون از خشم پاییز
نیمه جون از دست غم در پرده ی من
حالا بگو با من تو خصم خونگی رو
باهاش می شه چطور کنار اومد دل ای دل
حالا چطور می شه به تو آرامشی داد
با وعده ی وقتی بهار اومد دل ای دل
تا می گم بارون، می گی ابرا عقیمن
قطره یی تو چشم شون بارون ندارن
تا می گم باغا سر راه نسیمن
می گزی لب که نیسما جون ندارن
باز می گم طاقت بیار ای دل که بال و پر نداری
غیر از این ای هم نشین! تو چاره ی دیگر نداری
غم باید داغون بشه، حسرت باید پایون بگیره
منتظر شو، راهی از این بهتر نداری
راهی از این بهتر نداری
باز غم غریبی، باز بی قراری
باز دل شکسته حالی نداری
مثل یک پرنده در کنج لونه
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری
باز کدوم فصل گلُ در انتظاری»
تریبون آزاد 2: این شعر «اجرت جیارآلا» شاعر ترکیه یی را شاعر جوانی ترجمه کرده بود که نخواست نامش نوشته شود: «دختری را دوست داشتم/ با پستان های سفید و سفت/ و لبانی که خانه ی پروانه ها بود/ گیسوانش را به باد داد/ خنده هایش را به گل ها/ و پستان هایش را به دست هایی که شاعر نبودند.»
تابلوی اعلانات: در این چند روز گذشته لابه لای این همه حال خراب دو فیلم دیدم که در اسکار امسال رقابت تنگاتنگی داشتند. اولی «رفته گان»، «مردگان» یا هر ترجمه ی دیگری که از اسمش داشته باشیم ساخته ی «مارتین اسکورسیزی» و دومی «بابل» ساخته ی «الخاندرو گونزالس ایناریتو». حالا سفت و سخت معتقدم که داوران اسکار حق ایناریتو را خورده اند، بد فرم. هر دو فیلم البته دیدنی است. «رفته گان» فیلمی جذاب با گره داستانی فراخور و کارگردانی چیره دستانه ی اسکورسیزی، خالی از لطف نیست واقعن. اما اگر از من به عنوان کسی که نوشتن در او عقده ی فروخورده ی سینماست، می شنوید «بابل» با آن فضای سرد روشنفکرانه و بازی به تمام معنی کلمه حیرت آور «براد پیت» یک سر و گردن بالاتر ایستاده است. این دستفروش های کنار خیابان را جدی بگیرید.
من از جهان شما بدم می آید. من از این روزگار غلط، روزگار قحطی آواز خسته ام. حالا کدام دادرسی رسیدگی می کند این ادعانامه ی مرا؟
من از این طویله ی بزرگ بدم می آید. نمی خواستم بیایم. این را صدای بی حیای «فرسپس» می گوید. لابد می دانستم چه پلشتی بزرگی منتظر است این سوی جهان.
اصلن می شنوید چه می گویم؟ اصلن گوشتان با من است؟ همین هیچ کس منقرض در شناسنامه ی من را اصلن دیده اید؟ تمامش کنید. یکی از همین روزهای نکبتی، یکی از همین روزهای نور تکراری خورشید می روم، پیش از آن که فکر کنید.
من خسته ام از این همه لکنت، این همه دروغ، این همه تاراج. هی دزدان شرف! کلیدداران خانه های امید پوچ! پتیارگان بی مشتری روزگار من! من از شما خسته ام به خدا.
من خود به جهان شما نیامدم اما حالا می خواهم به انتخاب خود، با چشمانی باز بگذرم از «آستانه ی ناگزیر». من انتخاب کرده ام و چنین دست به خود گشاده ام. حالا این درد که دارد می پیچد توی سلول هایم، می خلد بالا از زیر دنده هایم، می رود تا جایی لابه لای پیچ های مغزم خانه نشین شود، درست همانی است که خودم خواسته ام. من از میان آزادی های فراوان جهان نکبتی شما تنها آزادی مردن را برگزیده ام. بوی هجرت می آید.
خارج از دستور 1: درست در جهانی همین قدر تحمل ناپذیر یارانی آمدند از جنس سلام و سیگار و ستاره. هنوز چیزهایی مانده که جهان اینقدر زشت نباشد. من در چنین روزی زاده شدم متاسفانه. این متن حاصل اندیشیدن به عمق این فاجعه بود در این شبان روز تلخ بیهودگی های مدام. اما برای احترام به احساس آن لحظه ی خودم نخواستم سانسورش کنم. با این همه زنده ام هنوز باز هم متاسفانه.
خارج از دستور 2: انسان موجودی جمعی است. این درست. اما فردیت همین انسان به گمان من بایسته ی آن است که سفت و سخت پای آن بایستیم. این دو، حفظ فردیت و زندگی جمعی نافی یکدیگر نیستند چرا که هویت جمعی با هویت قبیله یی متفاوت است. نگاه قبیله یی از آنجایی که هویت جمعی را مترادف با هویت قبیله یی می داند، خروج از قبیله را برابر با ارتداد می شمارد.
اینها را گفتم که بعد نوشته باشم به باور من تحولاتی که در چند وقت اخیر در درون چپ جوان رخ داده است به هیچ رو زشت و سخیف نیست. این که فعالان یک هویت جمعی به این نتیجه رسیده اند که باید صفوف خود را از هم جدا کنند و بر مرزبندی های شفاف تری تکیه زنند، خود نشانه ی بلوغ جنبش چپ جوان از سویی و جدی تر شدن مبارزه ی عدالت خواهانه ی اجتماعی از سوی دیگر است. تنها مسائل مشخص است که از ما می طلبد موضع مشخص داشته باشیم. من به عنوان ناظر بیرونی که نه جزو خروج کردگانم و نه جزو مخرج شدگان، نه در شمار «چپ کارگری» و نه در شمار «چپ رادیکال» یا حداقل آنچه که به این نام ها خوانده می شود، در این مدت مباحث هر دو سوی ماجرا را تا آنجایی که یافته ام، خوانده ام. هم مطالب فواد شمس و کیوان امیری الیاسی و هم مطالب بهروز کریمی زاده و پیمان پیران و امین قضایی و شاهو رستگاری را. به باور من در مطالب هر دو سوی ماجرا نشانه هایی از درستی می توان دید. یا اگر بخواهم دقیق تر گفته باشم آنچه که از نگاه من درست تر است با تکیه بر «تر» که مطلق بودن را مردود می کند.
اینها اما همه مقدمه بود. من قصد ورود به این بحث را ندارم. حالا می خواهم بنویسم به باور من هر کسی حق دارد از هر حزب و تشکل و سازمان و محفلی که آن را نیک تر می داند، دفاع و هواداری کند. این حق اولیه در شرایط بسته ی ما البته آنچنان نادیده گرفته می شود که تا نگاه های شخصی ما هم دامن می زند. ما هم پیشاپیش انگ را می چسبانیم تا بعد از مسئولیت خواندن و دریافتن و پذیرفتن و نقد کردن شانه خالی کنیم. برابر با همین حق، هر کسی می تواند با هر حزب و تشکل و سازمان و محفلی مخالف هم باشد.
درست در راستای همین حقوق پیش گفته احزاب و تشکل ها و سازمان ها و محافل می توانند از میان عناصر منفرد یارکشی کنند و یا حداقل تلاششان را انجام دهند. این حق همه ی نیروهای سیاسی خارج از کشور هم است که سعی کنند، هوادارانی درون کشور بیابند. هرچند این یارکشی ها گاه آنقدر مهوع و دل به هم زن می شود که به ابتذال دانه پاشیدن و نان قرض دادن می غلطد. برای نمونه مثلن نگاه کنید به آن آقایی که در نشریه ی فلان حزب، شعارهای تقطیع شده ی یک فعال چپ جوان را به عنوان شعری که هر کلمه اش می تواند «یک کتاب» و «یک سرگذشت» باشد، قالب جماعت می کند. یا آن نوشته ی خنک و لوس و گمراه کننده در باب «سوسیالیسم در پادگان» که بر اساس آن آخوند عقیدتی ـ سیاسی در فواید کمونیسم و لنین برای بشریت سخن می گوید و افسر ستاد با سربازان در مورد سوسیالیسم بحث می کند. که بگذریم.
به تازگی در یکی از همین بازی های سخیف «محمود قزوینی»، عضو دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری ایران ـ حکمتیست پشت رفقای «چپ رادیکال» سنگر گرفته و نوشته است: «نمی توان از موضع کارگرخواهی منتقد کسانی شد که لنین، مارکس و سوسیالیسم آنها را اشاعه می دهند و خود به نام کارگر و "چپ کارگری" مشغول تبلیغ نویسندگان ملی و عقب مانده و جهان سومی شد و با اطلاق نویسنده طبقه کارگر به آنها دست به اشاعه عقب مانده ترین نوع ملی گرایی زد که یک قلم آن حمایت چنین نویسندگان و جریانات فکریشان از همین حکومت اسلامی و جنگ و سرکوب آن بوده است.»
او ادامه داده است: «تاسف آور است که کسی فکر کند [...] نویسندگانی مانند علی اشرف درویشیان که فواد شمس مشغول تبلیغ اوست، خود نویسندگان طبقه کارگرند. نویسندگانی که جز اشاعه فرهنگ عقب مانده خودی و استقلال طلبی و ... کاری صورت ندادند.»
قزوینی سپس می نویسد: «دانشجویان سوسیالیستی مانند فواد شمس و کیوان امیری الیاسی باید [...] به جای متوسل شدن به نویسندگان ملی گرا و مذهب زده، به خود و دانشجویان سوسیالیستی ارج بگذارند که در طول چند سال اخیر دانشگاه را عرصه تاخت و تاز سوسیالیستی قرار دادند.»
رفیق ما در همین سه جمله چند اتهام را متوجه علی اشرف درویشیان کرده است. درویشیان برابر نوشته ی آقای قزوینی «ملی گرا» آن هم نماد «عقب مانده ترین نوع ملی گرایی»، «عقب مانده»، «جهان سومی» و «مذهب زده» است. که «از همین حکومت اسلامی و جنگ و سرکوب آن» حمایت کرده و «جز اشاعه ی فرهنگ عقب مانده ی خودی و استقلال طلبی و ... کاری صورت» نداده است. گمان می کنم آقای قزوینی باید بتواند همه ی این اتهام ها را ثابت کند.
علی اشرف درویشیان هم در زمان عاری از مهر و هم در زیر تیغ جمهوری اسلامی بارها طعم تلخ سانسور و فشار و زندان و بازجویی را تجربه کرده است. این «حامی سرکوب جمهوری اسلامی» در روزهای قتل های سیاسی پاییز هفتاد و هفت موسوم به قتل های زنجیره ای، مانند همه ی نویسندگان و روشنفکران رهایی خواه و عدالت طلب این خاک مجبور به زندگی نیمه مخفی شد تا توسط جوخه های ترور ربوده نشود.
او در تمام این سال ها همدوش مردم و نه از راه دور، در میدان مبارزه ی ضداستبدادی بوده است. در سنگر کانون نویسندگان ایران رزمیده تا چراغش از پی قتل مکرر یاران، خاموشی نگیرد. او در تمام این سال ها راوی بزرگ فرودستان مانده است. کتاب های درویشیان شهادت می دهد. «از این ولایت»، «فصل نان»، «آبشوران»، «کی برمی گردی داداش جان؟»، «رنگینه»، «گل طلا و کلاش قرمز»، «ابر سیاه هزار چشم»، «سلول شماره ی 18»، «درشتی»، «روزنامه دیواری مدرسه ی ما»، «آخرین روز تعطیلات»، «سال های ابری» و «خاطرات صفر خان» تنها گوشه ی کوچکی از کارنامه ی نویسنده ی مردم است. صفحاتی سرشار از تعهد و تعرض و شورش و عصیان. من امیدوارم قزوینی بتواند از نوشته اش دفاع کند یا دست کم شرافت این را داشته باشد که عذرخواهی کند.
خارج از دستور 2: تغییر برای برابری!
تریبون آزاد: بخوانید شعری از «بهاره فریس آبادی» را: «هر سال تولدم را که دیر می کنند/ گلوله می شوند روی سینه ام/ درست زیر گلوم... اینجا/ هر بار که راه می بندم از کنار همه/ دیر می رسم آن جا... مچاله/ و باز روی سینه ام.../ هفت و نیم صبح را دیر می کنند/ هشت و نیم شب را/ و درست زیر گلوم فوت می کنند/ تولدشان را توی جوب./ هزار سال هم که از پدرم بزرگتر باشید/ امروز تولد من است.»
تابلوی اعلانات: «جایی دیگر» نوشته ی گلی ترقی مجموعه داستان کوتاهی است از نویسنده ای که قلم را می شناسدو پیچ و خم های روایت را ماهرانه رعایت می کند. من اما بر عکس توصیه ی دوستی که این کتاب را به من امانت داد از خود داستان «جایی دیگر» لذتی نبردم. من بیشتر داستان های «بازی ناتمام»، «انار بانو و پسرهایش»، «سفر بزرگ امینه» و «درخت گلابی» را پسندیدم. به خصوص درخت گلابی را که داریوش مهرجویی هم بر مبنای آن فیلمی حیرت انگیز ساخته است و طعم گس نوستالوژی دارد. من که وقتی درخت گلابی را می خواندم نتوانستم برای فنای آن عشق معصوم به «میم» گریه نکنم. اگر از گریستن خجل نمی شوید، «جایی دیگر» را از دست ندهید. چاپ چهارم این کتاب را انتشارات نیلوفر در سال 1384 با قیمت 2600 تومان روانه ی بازار کرده است.