تبليغاتX
حواری خورشيد
عيد آمد و ما خانه ی خود را نتکانديم

دارد تمام می شود. دارد ته می گيرد اين سال بی شرم با اين همه مرگ که هيچ رحم ندارد. درخت های لويزان و به آذين بزرگ و خاطرات غبار گرفته ی مرا با هم می برد. نشسته بالای ديوار دارد برای خودش سوت می زند. و من زير سايه ی اين همه مصيبت جاری هنوز شب ها خواب می بينم.

خواب می بينم دروغ بوده اين سال بد، سال نجس. دروغ بوده اين عفونت همه گير، اين بی شرفی مدام. دلقکان و رجاله ها دروغ بوده اند. دروغ بوده اين همه باتوم و چماق، اين همه کند و زنجير و دوستاق. دروغ بوده اين همه قيچی و ساطور و کارد سلاخی. من بايد چشم هايم را ببندم و خواب ببينم. خواب ببينم شاخه های درخت با صدای خشک جر خوردن تن چوب پاره می شوند تا جوانه های کوچک نقلی سر زده باشد. بايد خواب ببينم ته مانده ای از انسان باقی مانده و دارد گوشه هايی سر به زير نفس می کشد هنوز. بايد خواب ببينم يخ ها دارند آب می شوند زير تابش مدام خورشيد و جهان دارد نو می شود.

اين چشم های بی پير اما دچار بيداری شده اين روزها. خوب گوش کنيد! اين صدای انفجار توپ نوروزی نيست، اين صدای پکيدن جمجمه ی کودکان بغداد و باميان است. صدای له شدن استخوان غضروفی گوش است زير ضربه های اين سرکوب دنباله دار.

با اين همه هيچ راهی برای رستگاری نيست. پس بخواب ای منِ بيدار! بخواب ای جنون دم به دم! هنوز می شود توی خواب دل دل بوسه داشت زير سقف خالی اين اتاق. هنوز می شود از اين کابوس مدام سفر کرد تا رويای صبح. هنوز می شود حواری خورشيد ماند بی واهمه. حالا بخواب ای منِ بيدار! که نوروز را پشت در اتاق تو ذبح کرده اند!

خارج از دستور ۱: تغيير براي برابري!

خارج از دستور ۲: دو خبر خوب که حتما تا حالا شنيده اید. ناصر زرافشان آزاد شد و احمد باطبی به مرخصی آمد. مبارک باشد.

خارج از دستور ۳: «شلمان» من هم رفت. چشم های کوچکش را بست و ديگر نفس نکشيد. لابد خسته شده بود از من، خسته شده بود از اين گونه های خيس دم به دم. لابد همين روزها اين ديوار هم فرو می ريزد. کدام ديوار؟ به من مربوط است!

خارج از دستور ۴: عمران صلاحی، بابک بيات، فرخ غفاری، محمود اعتمادزاده و عليرضا اسپهبد عفونت جهان ما را ديگر تحمل نکردند و رفتند. جايشان خالی است و دريغ که خالی خواهد ماند در اين قحطی انگيزه های ناب.

خارج از دستور ۵: به هر حال نوروز است و بازار ويژه نامه ها گرم. من هم در اين پنجره حالا يک ويژه نامه گذاشته ام و اگر در ايام تعطيلات اتفاق ويژه ای که بتواند ذهن مشوش من را تکان دهد، رخ نداد تا پايان تعطيلات نخواهم بود. در ضمن يک راهنمايی: پست های بلند را اگر قرار بر خواندنشان باشد می شود ذخيره کرد و بعد خواند. پس غر نزنيد که پستت بلند است!

خارج از دستور ۶: همين طوری اين روزها ياد گزارشی افتاده ام که سال گذشته در همين روزها برای نشريه ی شهيد شده ی نامه با عنوان «سال گذشته سال پيش رو از نگاه فعالان چپ». در آن گزارش فريبرز رييس دانا از ميان مصاحبه شوندگان سال پيش رو _ يعنی همين سالی که حالا ته گرفته است _ را سال اعتلای جنبش چپ دانسته بود. حالا که به پس نگاه می کنم، می بينم اين تحليل هم درست بود و هم اشتباه.

درست از آن رو که جنبش چپ روند رو به رشدی داشت. در همان پست های ابتدايی اين وبلاگ نوشته بودم: «ققنوس چپ از خاکستر سربر کشيده است.» ديديم که در برابر راست افراطی و فاشيستی حاکم شده، ققنوس چپ بيدار شد. اما اشتباه از اين جهت که اين «چپ» همچنان نشانه های شکست و سرکوب را در خودش دارد. چپی است که به وضوح از خاکستر بره کشان دهه ی شصت و زمين لرزه ی فروپاشی شوروی سر برداشته است. از سويی راست افراطی مانند نمونه های تجربه شده ی تاريخی پيش از اين، در زمانه ای که غارت فرودستان فزونی گرفته بود، در زمانه ای که گفتمان عدالت در کشاکش صاحبان سنتی قدرت و اصلاح طلبان حکومتی تازه ليبرال شده و اپوزيسيون غالب ليبرال در محاق بود، با مصادره ی شعارهای چپ بر اريکه ی قدرت تکيه زد. قدرت گيری راست افراطی ولي نشان از اين هم داشت که فقر و نداری و تضاد طبقاتی به نقطه ای بحرانی رسيده است. راست ها اما طبيعی بود که نتوانند در اين نبرد فعلا آرام به نفع فرودستان و غارت شدگان وارد عمل شوند. چرا که از ابتدا هم چنين تصميمی نداشتند. آنان مانند نمونه های راست افراطی پيش از خود، آشکارا به منابع ثروت وابسته بودند و با معابر ثروت های کثيف خط و ربط های روشنی داشتند.

از سوی ديگر گفتمان بنيادگرايی دينی جانشين گفتمان نژادپرستانه ی راست افراطی در نقاط ديگر جهان شده بود و خود اين گفتمان محدوديت های ويژه به خصوص بر عليه زنان را تشديد کرد. جنبش های اجتماعی بر چنين بستری، بيش از پيش فعال شدند. کارگران و معلمان و بازنشستگان و زنان اينک برای به دست آوردن حقوق از دست رفته شان به ميدان آمده اند و چشم انداز آينده، اوجگيری جنبش های اجتماعی را نشان می دهد. ديگر کاری از سرکوب و ارعاب برنمی آيد چرا که اين جنبش ها بر پايه ی نيازهای واقعی شکل گرفته اند و از بالا تزريق نشده اند.

از سوی ديگر رشد تضادهای درون حکومتی همزمان با چالش های بين المللی که حاکميت درگير آن شده، راست افراطی را برای انجام يک سرکوب تمام عيار و خون آلود خلع سلاح کرده است. درست در چنين شرايطی است که نمايندگان حقيقی گفتمان عدالت، که چپ ها باشند، ققنوس وار برخاستند.

اين خيزش دوباره اما نه تنها با نقد سنت های غيردموکراتيک گذشته همراه نبود بلکه در بخش بزرگی از خود با وجود نفی کامل گذشته، احياگر همان سنت های غيردموکراتيک بود. سرکوب و کشتار دهه ی شصت، فنر را آنچنان فشرده بود که دستاوردهای گفتمان سوسياليسم دموکراتيک لااقل برای مدتی در رشد انفجاری چپ، منهدم شد. اگر سوسياليسم دموکراتيک توانسته بود به يک گفتمان رهايی خواهانه و عدالت طلبانه با حفظ موازين دموکراتيک، گفتمانی نوين و نقادانه و راديکال و در پيوند با رشد جهانی چپ دست يابد، ما با احيای همان گفتمان فحاش و خودمحور بر همه ی آن دستاوردها خط بطلان کشيديم. درست اينجاست که بايد به هوشمندی جوخه های ترور در حذف محمدجعفر پوينده و محمد مختاری دو تن از حاملان اصلی گفتمان سوسياليسم دموکراتيک برای ضيافت مرگ پی برد.

ما هنوز خود را حنجره ی همه ی جريان چپ و فراتر از آن همه ی مردم می پنداريم. ما هنوز پلوراليسم سوسياليستی را نفهميده ايم و هنوز نمی توانيم حتا جريان های ديگر چپ را تحمل کنيم. ما هنوز روش و تاويلی را که به آن اعتقاد داريم، تنها روش و تاويل درست چپ می دانيم. ما هنوز گمان می کنيم همه غير از ما «ياوه» می گويند و کارهايشان يک سر «ياوه» است. ما هنوز از شيوه ی قديمی برچسب زدن به مخالفانمان استفاده می کنيم. ما هنوز خود را و فقط خود را معماران تاريخ فردا می دانيم و نمی توانيم چشم هايمان را اندکی، فقط اندکی بالاتر از خودمان و رفقای خودمان بچرخانيم تا ببينيم جهان بزرگتر از وبلاگ های ما، نشريه های ما و محفل های ماست.

حالا بگذار از همين پنجره سال پيش رو را ديده باشم. به باور من سال پيش رو سال جدی تر شدن مرزبندی ها، همگام با جدی تر شدن جنبش های اجتماعی است. سالی که مرزبندی ها از عداوت و رفاقت های شخصی عبور می کند و بر پايه ای عينی تر و مادی تر استوار می شود. نمونه های جدی تر شدن اين مرزبندی را در فحاشی های بخشی از چپ به ديگران و ليبرال خواندن همه ی گرايش های ديگر و نيز به هراس افتادن ليبرال ها از غالب شدن گفتمان چپ ديد. برای نمونه نگاه کنيد به حرف های «مرد عبا شکلاتی» در جمع مريدان چلچراغی، حذف امضای چپ ها پای يک بيانيه توسط عيسا سحرخيز، دور زدن چپ ها با يک شارلاتانيسم آشکار در انتخابات شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت و نيز تلاش های جانسوز موسا غنی نژاد و رشيد اسماعيلی و شرکا در افشای خيانت ها و جنايت های چپ. همه ی اينها را اما می تواند يک جنگ ديوانه وار اخته کند. اگر جنگ نباشد. اگر خانه ی ما در آتش نسوزد. اگر بر زمينی سوخته باقی نمانيم سال پرکاری را در پيش داريم. نگاه کن! «آينده از امروز آغاز می شود».

تريبون آزاد: اين شعر سيمين خانم بهبهانی سه مناسبت دارد. هم بهاری است، هم ضد جنگ است و هم سال گذشته در همين ايام خانه نشين صفحه های مجله ی نامه شد تا چند ماه بعد نشريه را به بهانه ی آن گردن بزنند. بخوانيد شعر: «بهار! باز هم سبزی؟» را از سيمين بهبهانی:

«بهار! باز هم سبزی؟/ چرا تو را نمی بينم؟

تو آشکار و من بينا؛/ ولی چرا نمی بينم؟

 

بهار باز گلپوشی؛/ نگين ژاله در گوشی

چه قصه رفته با چشمم؟/ چرا تو را نمی بينم؟

بنفشه چشم و رو دارد،/ شکوفه رنگ و بو دارد

غمم هزار تو دارد/ که اين دو تا نمی بينم

 

عقاب آهنين پيکر/ ز بس که دوزخی اژدر

فکنده ز آسمان بر سر،/ زمين به جا نمی بينم

کجا تگرگ می بارد!/ که تخم مرگ می بارد

نصيب عالم از بالا/ به جز بلا نمی بينم

 

در آتش دو ديوانه/ دو خطه شد دو ويرانه

روانه خون خلقی را/ چنين روا نمی بينم

مگر بدان نظر دوزی/ که مرگشان شود روزی

که من جز اين دو پيروزی/ به ماجرا نمی بينم

 

بهار! رنگ خون داری؛/ نشاط کو؟ جنون داری

که مرگ کم تر از برگت/ به شاخه ها نمی بينم»

تابلوی اعلانات: حالا که قرار است اين همه روز نباشم اين تابلوی اعلانات هم بايد ويژه ی نوروز باشد. پس سه کتاب و سه فيلم و سه موسيقی پيشنهاد می کنم برای تعطيلات.

تابلوی اعلانات ۱: شک نکنيد که اگر چيزی بتواند اين جهان را تحمل پذيرتر کند از اينی که اکنون هست، قطعا و بی برو برگرد ادبيات است. «جشن جهانی ادبيات». پس پيشنهاد می کنم کتاب «همنوايی شبانه ی ارکستر چوب ها» اثر رضا قاسمی را بخوانيد که به تمامی يک معجزه است آفريده ی جادوی کلمات. اساسا به گمان من ادبيات فارسی حالا در خارج از ايران است که دارد می بالد، آن هم توسط نويسندگانی که توانسته اند منِ سانسورچی خودشان را از ميان بردارند. مانند: عباس معروفی، نسيم خاکسار و همين رضا قاسمی. کتاب «همنوايی شبانه ی ارکستر چوب ها» از آن کتاب هايی است که بايد يک نفس خواند. چاپ ششم اين کتاب را نشر نيلوفر در سال ۱۳۸۴ با قيمت ۲۱۰۰ تومان منتشر کرده است.

تابلوی اعلانات ۲: برخی از دوستان که اساسا به آن درجه از بلوغ فرهنگی و اجتماعی نرسيده اند که ادبيات را بفهمند از اين که اين حواری حقير خورشيد دائم در تابلوی اعلاناتش آثار ادبی را پيشنهاد می کند، ناراضی اند. (حالا انگار با پيشنهادهای من آسمان به زمين می آيد يا تکليف جهان قرار است در همين وبلاگ روشن شود!) از آنجايی که من توی جنسم کمی هم خرده شيشه دارم، تصميم گرفتم يک کتاب غير ادبی پيشنهاد کنم که باز بدن دوستان کهير بزند. کتاب «شورشيان آرمانخواه؛ ناکامی چپ در ايران» کتابی جامع و بحث انگيز است که در ايران ديده نشد و آن را بيشتر از چپ ها، ليبرال ها خواندند و همه در يک تصميم جمعی ناگفته يا در مورد آن سکوت کردند يا شروع کردند به رسم معهود، به بازکاوی پرونده ی نويسنده. البته در اين ميان مترجم بدنام يعنی حضرت محمدمهدی پرتوی که از توابان صحنه گردان همکاری با جمهوری اسلامی بوده و هست هنوز و نيز نشر ققنوس که در موردش شايعات زيادی شنيده می شود هم بی تاثير نبوده اند. حتا يک شخصيت خوشنام و قابل احترام چپ از پيدا کردن «دم» نويسنده در بی.بی.سی به استناد اين که پدر سابقا توده ای او، «ذبيح بهروز» کارمند بی.بی.سی بوده، سخن می گفت. البته اگر کتاب پر بود از قهرمان سازی و سياه و سفيد بينی مطلق، لابد می گفتند که مازيار بهروز روزگاری چريک فدايی خلق اقليت بوده است. به هر حال بد نيست کتاب «شورشيان آرمانخواه» را بدون تعصب بخوانيم. کتاب را نشر ققنوس با ترجمه ی محمدمهدی پرتوی منتشر کرده است.

تابلوی اعلانات ۳: آنهايی که حوصله ی خواندن يک کتاب جدی را در ايام تعطيلات نوروزی دارند، کتاب «انقلاب یا اصلاح» را از دست ندهند. در این کتاب دو گفتگو انجام شده با «هربرت مارکوزه» و «کارل رايموند پوپر» در مورد برتری انقلاب يا اصلاحات. هرچند هوشنگ وزيری تروتسکيست سابق که بعدها به دربار نزديک شد و پس از انقلاب يک سر به اردوی سلطنت طلبان پيوست، با اصرار بيمارگونه بر فارسی نويسی، ترجمه ی دشواری از کتاب به دست داده اما باز هم اين کتاب خواندنی است. چاپ چهارم «انقلاب يا اصلاح» را نشر خوارزمی در سال ۱۳۸۰ با قيمت ۶۵۰ تومان منتشر کرده است.

تابلوی اعلانات ۴: فيلم «بازگشت» به کارگردانی «پدرو آلمودوار» فيلم ساده ای ست. فيلمی راحت و رها و زيبا درست مانند تصوری که من از اسپانيا که فيلم در آنجا ساخته شده، دارم. بدون گره های داستانی پيچيده و نماهای طولانی و يک نواخت. و البته با بازی متفاوت «پنه لوپه کروز». «بازگشت» جذابيت های بصری زيادی دارد البته در کنار پنه لوپه کروز!

تابلوی اعلانات ۵: اين اليور استون از کارگردان های محبوب من است و سفت و سخت معتقدم غير از فاجعه ی «اسکندر» همه ی فيلم هايش را می شود و بايد ديد. «آسمان و زمين» روايتی است خاکستری از جنگ ويتنام که در آن هم ويت کنگ بد داريم و هم آمريکايی خوب. آنچه در فيلم محکوم می شود جنگ است و جنگ افروزان و امپرياليسم. از دست ندهيد!

تابلوی اعلانات ۶: ايام تعطيلات فرصت خوبی است برای ديدن سريال هميشه جاودان «دايی جان ناپلئون» به کارگردانی ناصر تقوايی جوان و بر اساس رمانی از ايرج پزشکزاد. نسخه های دی.وی.دی و سی.دی شده ی اين سريال را به راحتی می توانيد پيدا کنيد و از يک نقد اجتماعی طناز و پرکشش تصويری با بازی بزرگانی چون غلامحسين نقشينه، محمدعلی کشاورز، نصرت کريمی، سعيد کنگرانی و پرويز صياد لذت ببريد. اگر «دايی جان ناپلئون» را نبينيد باور کنيد که يک جايی در زندگی تان خالی است.

تابلوی اعلانات ۷: «هفت سين به روايت طهران» يک نوستالوژی ناب است از تهرانی که هنوز «طهران» بود و نسل من تنها آن را شنيده است يا در برخی کارهای علی حاتمی ديده است. اگر از من می شنويد می توانيد توی اين ۱۳ روز تعطيلات يک واکمن يا سی.دی پلاير برداريد، نوار يا سی.دی «هفت سين به روايت طهران» را بشنويد و البته توی حياط کاخ گلستان ميان آن همه کاج بلند و جيغ طوطی ها بنشينيد و لذت ببريد. فقط يک اخطار جدی: اگر اين کار را کرديد وقتی دوزخ تهران بعد از تعطيلات دوباره از نو گر گرفت، تا چند هفته نمی توانيد خيابان ها و آدم ها را تحمل کنيد. اما من فکر می کنم ارزشش را دارد. «هفت سين به روايت طهران» ترانه های اسماعيل مهرتاش است با صدای محمدصفار منتشری که نشر «آوای باربد» آن را منتشر کرده.

تابلوی اعلانات ۸: اگر به موسيقی کلاسيک علاقه داريد و عاشق عشق بازی کلاويه و شاسی و آرشه ايد، اجرای دوباره ی سمفونی های بتهوون توسط «يهودی منوهين» را از دست ندهيد. می توان موسيقی کلاسيک را از فروشگاه های معروف مانند بتهوون هم تهيه کرد اما يادتان باشد که نشر چشمه در طبقه ی فوقانی، همان جايی که پيش از اين کافه چشمه بود، مجموعه ای از بهترين آثار موسيقی کلاسيک را عرضه می کند. آثاری نادر و شنيدنی مانند همين سی.دی های «يهودی منوهين».

تابلوی اعلانات ۹: حالا لابد بايد يک موسيقی سنتی هم در اين ميان باشد. اما معرفی چنين اثری برای من که خيلی ميانه ای با موسيقی سنتی ندارم، دشوار است. در اين ميان البته «جام تهی» يگانه است. حاصل همکاری مشترک بزرگانی چون محمدرضا لطفی، حسين عليزاده، محمدرضا شجريان، فريدون شهبازيان، ابوالحسن صبا، فرامرز پايور و حبيب الله بديعی بر روی غزلی معترض و اجتماعی از هوشنگ ابتهاج و شعری تلخ و سياه از فريدون مشيری. «پر کن پياله را/ کاين آب آتشين/ ديريست ره به حال خرابم نمی برد/ .../ در راه زندگی/ با اين همه تلاش و تمنا و تشنگی/ با اين که ناله می کشم از دل که:/ آب ... آب .../ ديگر فريب هم به سرابم نمی برد/ پر کن پياله را». 

 

با توجه به اينكه دوستان لطف كردند و وبلاگ من را حك كردند به اينجا كوچيدم. زنده باشيد!        

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:34 توسط ه‍‍ژير پلاسچي |